تبليغاتX
زندگي
هنر خوب زيستن

تقصیر دلم بود  ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را

 وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بود بیرون از دلم

او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم

همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون

باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد

آه چه نا سپام خدایا

بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا

به کرمت به مهربانیت مرا را ببخش

ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم

عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند

من بعد این را سعی میکنم ملکه ذهنم سازم

یا عشق مدد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط پرستو  | 
  • از دوستي با نادان بپرهيز
  • خدا را فراموش مکن
  • راز خود را با هر کس مگوي
  • با اهل دل همنشيني نماي
  • طمع را از دل خويش بيرون کن
  • وفادار باش تا محبوب گردي
  • موقع شناس باش تا عزيز شوي
  • از تکبر و خودپسندي دوري کن
  • ابتدا فکر کن پس آنگاه سخن گو
  • رازدار باش
  • اهل خدمت باش تا عزت يابي
  • به خداوند در جميع امور توکل کن
  • با اهل هوي و هوس منشين که خوار گردي
  • بيهوده سخن مگو که سبک گردي

 

  • اعتماد پير را حاصل نما
  • اهل سخاوت و بخشش باش تا کرم يابي
  • از دروغ و تهمت بپرهيز
  • غيبت مکن که بي‌اعتبار گردي
  • قدردان و قدرشناس باش
  • ادب را در همه حال مراعات نما
  • اهل کينه و انتقام نباش
  • مستمندان را ياري رسان باش
  • نفس خويش را خوار دار
  • با پير خود صادق باش تا محرم گردي
  • در محضر پير سخن لغو مگو تا تيره نگردي
  • آبروي کسي را مريز
  • نکته سنج و دقيق باش
  • با اهل دنيا ننشين که بي خدا گردي

 منبع : متون ارسالی دوستان

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:14  توسط پرستو  | 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را


يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نيست


يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم


يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم


يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن


يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...


يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند


يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار
اشتباهات گذشتگان


يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي
قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم


يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش
عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد


يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم


يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود


يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم


يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم


يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت


يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم


يادم باشد زمان بهترين استاد است


يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم


يادم باشد با کسي انقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود


يادم باشد با کسي دشمني نکنم شايد روزي دوستم شود


يادم باشد قلب کسي را نشکنم


يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد


يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم


يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد


يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست


يادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند


يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات


محمد علي بهمني

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:18  توسط پرستو  | 
 به نام خالق عشق
درسپیدترین روزها و مقدس ترین لحظات نامت را برای هزارمین بار صدا میکنم و قلبم را به سرچشمه محبتت پیوند میزنم .
زندگی را بهانه قرار میدهم تا بیشتر از قبل به نظاره ات بنشینم و بیشتر از قبل دوستت بدارم
در امواج عشق و آرامش و سکوتت غوطه ور خواهم شد تا عمیقا عظمت حضورت را لمس کنم.
بر نوک بلندترین کوه آگاهی قرار میگیرم تا لحظه ای از حضورت و نگاه سراسر عشقت غافل نشوم و ذره ای از نور و عشق بی کرانت را از دست ندهم ...من تمامی محبتت را با تمامی وجودم در برمیگیرم و این کلمات را از اعماق وجودم از زبان گویای تو بر صفحه سفید دلم مینگارم ای عاشق ترین عشاق !
با تو هرلحظه متولد خواهم شد ...هرلحظه زندگی خواهم کرد ...هر لحظه عاشق خواهم بود و هرلحظه با عمیق ترین و زیباترین احساسم گشوده خواهم شد و هرلحظه به اراده تو جان خواهم باخت !
در سپیدترین و مقدس ترین لحظات که طبیعت با تمامی عظمتش یکپارچه نام تو را فریاد میزند ، من نیز با این موج قدرتمند همنوا خواهم شد و درهای عشق و رحمت و آرامشت را برهمگان خواهم گشود ..باشد که بار دیگر به لطف رحمت تو خورشید تابان آگاهی بر آسمان دلهای تاریک و سردمان طلوع کند .
آمین !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:11  توسط پرستو  | 

برای زندگی نباید آماده شد،

از زندگی نباید اجتناب کرد،

زندگی را نباید دیدبانی کرد،

زندگی را نباید حل کرد،

پیامدهای زندگی مهم نیستند.

جوهره ی هر چیزی را با قلبی عاشق باید جستجو کرد.

آنچه به ظاهر هست، به واقع نیست،

آنچه در بیرون از خویش طلب می کنید در درون خود دارید.

جمع آوری همه تجربیات تنها برای شناخت سرشت عشق درون آن است.

از سفر لذت ببرید،

بلیط بازگشت به خانه تضمین شده است!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:44  توسط پرستو  | 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است

 

 


آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

 عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند

 

 

 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند 

 مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

 آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم


 

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند 

 شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد 


  ما جزو کدامین دسته ایم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:7  توسط پرستو  | 

 

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند .

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.

 زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود

 ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .

مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

 او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم.

وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،

موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .

وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم

و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .

دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.

هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته

به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استرحات کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم .

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.

کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

 نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

 هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.

زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:58  توسط پرستو  | 

مرحبا اي پيک مشتاقان بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فداي نام دوست

واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانه‌اي افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستي برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست

بس نگويم شمه‌اي از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا
خاک راهي کان مشرف گردد از اقدام دوست

ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست

حافظ اندر درد او مي‌سوز و بي‌درمان بساز
زان که درماني ندارد درد بي‌آرام دوست

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:55  توسط پرستو  | 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

 آن تابلو ها  ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند  ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:43  توسط پرستو  | 

دستورگاني براي زندگي

  1. بر اين باور باش كه عشق و دستاوردهاي عظيم، در برگيرنده مخاطرات بزرگ است.
  2. آنگاه كه مي بازي، از باختت درس بگير.
  3. سه اصل را دنبال كن:
    • محترم داشتن خود
    • محترم داشتن ديگران
    • جوابگو بودن در قبال تمام كنش هاي خود
  4. به ياد داشته باش، دست نيافتن به آنچه مي خواهي، گاهي از اقبال بيدار تو سرچشمه مي گيرد.
  5. قواعد را فرا گير تا به چگونگي شكستن آن ها به گونه اي شايسته، آگاه باشي.
  6. هرگاه به اشتباه خويش پي بردي، بي درنگ گامهايي براي اصلاح آن بردار.
  7. نگذار ستيزه اي خُرد بر ارتباطي پرقدر، خللي وارد سازد.
  8.  هر روز مجالي را صرف خلوت كردن كن.
  9. آغوشت را به سوي دگرگوني بگشاي، امّا از ارزش هاي خود دست برندار.
  10. به ياد داشته باش، خاموشي گاهي بهترين پاسخ است.
  11. نيكو و آبرومند زندگي كن، آنگاه، به وقت سالخوردگي، هنگامي كه به گذشته بينديشي، از زندگي ات ديگر بار لذت خواهي برد.
  12. فضاي عشق در خانه تو شالوده اي است براي زندگي
  13. به ياد داشته باش، بهترين رابطه، رابطه اي است كه عشقتان به يكديگر بر نيازتان به يكديگر فزوني يابد.
  14. كاميابي خود را به داوري بنشين، از آن طريق كه بداني چه واگذارده اي تا كاميابي را بدست آوري.
  15. به عشق و آشپزي با واگذاردن بي پروا دست ياب.
  16. در ناسازگاري ها با افراد مورد علاقه ات، تنها به وضعيت فعلي بپرداز. گذشته را بزرگ نكن.
  17. دانش خود را تسهيم كن، كه طريقي براي دستيابي به جاودانگي است.
  18. با زمين مهربان باش.
  19. سالي يكبار به جايي برو كه پيش تر هرگز در آن جا نبوده اي.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:3  توسط پرستو  | 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم. که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .

خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پرو بالم از نسیم .بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم.  اما زمین تیره بود کدر بود سفت بود وسخت .دامنم به سختی اش گرفت و دستم به
 تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم  و ذره ذره سخت تر من سنگ شدم و سد و دیوار .

دیگر نور از من نمی گذرد .دیگر آب از من عبور نمی کند . روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

 

حالا تنها یادگاریم از بهشت و از لطافتش ؛ چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش  کرده ام . گریه نمی کنم تا تمام نشود . می ترسم بعد از آن ار چشمهایم سنگ ریزه ببارد .

 

یا لطیف این رسم دنیا است که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟  این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود ؟

 

وقتی تیره ایم وقتی سرا پا  کدریم به چشم می آییم  و دیده می شویم . اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید می شود .

 

یا لطیف !  کاشکی دوباره مشتی , تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و
می وزیدم و نا پدید می شدم . مثل هوا که نا پدید است . مثل خودت که نا پیدایی .........

 

 

 یا لطیف !  مشتی , تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ..............

 

 منبع: کتاب "در سینه ات نهنگی می تپد "

 نوشته : عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:15  توسط پرستو  | 

کلاس تکنیکهای موفقیت

 

به صورت رایگان

 

توسط :خانم شفائی

 

مکان : خیابان ولیعصر, بالاتر از پارک ساعی , فرهنگسرای بانو

زمان :یک شنبه ها از ساعت 15 الی 18

 

شروع : یک شنبه 8 بهمن 1385

 

دوره به صورت رایگان بر گزار می شود و شرکت برای عموم آزاد است

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 7:13  توسط پرستو  | 

جنگجوی کوچک خدا

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

 

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.

پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.تنها خدا بود که به من نمی خندید.و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم. خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.

من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند

 

آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبرنمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند

سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.

من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

*

و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 20:42  توسط پرستو  | 

كرم شب‌تاب نگاهي به پروانه‌يي كه در نزديكي‌اش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: "آه، تو چه‌قدر زيبا هستي!"

بعد لحظه‌يي سكوت كرد و پرسيد: "مي‌شود تو را دوست داشته باشم؟"


پروانه يكه‌يي خورد. پرسش كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش برد. داده‌ها و معادلات قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه فايده‌يي دارد؟"


كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت مي‌توانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژي‌ام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شب‌تابي نتابيده باشد."
پروانه لحظه‌يي ساكت شد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه مغزش داد. داده‌ها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايده‌يي براي من دارد؟"

كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد:

"وقتي كه من آن‌قدر درخشان بتابم كرم شب‌تاب‌هاي زيادي توجه‌شان جلب مي‌شود، مي‌آيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آن‌چنان شوري زيبايي تو را براي آن‌ها توصيف خواهم كرد كه عاشق‌ات بشوند و درخشان‌تر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شب‌تاب درخشان كه عاشق زيبايي تو هستند!"


پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شب‌تاب خنديد و گفت: "دوست‌ام داشته باش.

 

با تشکر از خانم مشیریان برای ارسال این متن قشنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:22  توسط پرستو  | 

روزی ماهی کوچکی در اقیانوس از یک ماهی دیگر پرسید:شما از من بزرگتر هستید و صدای شما پژواک سالها تجربه شماست احتمالا  می توانید مرا در یافتن چیزی که مدتهاست در جست وجوی آن هستم وموفق به یافتن آن نشده ام یاری کنید .من می خواهم بدانم که اقیانوس کجاست؟

ماهی بزرگتر گفت:همین جا که ما داریم زندگی می کنیم اقیانوس است.

ما هی کوچک گفت :نه امکان ندارد. جایی که ما در آن زندگی می کنیم آب است.من در جستجوی اقیانوسم نه آب.و نا امیدانه از آنجا دور شد.

ما هم مانند آن ماهی کوچولو غرق در نعمات خداوندی هستیم ولی چون در آن غرق واز آن اشباع شده ایم وزندگی در آن برایمان عادت شده است آن را نادیده می انگاریم همانطور که ان ماهی کوچولو هر قدر به این در وآن در بزند اقیانوس خیالی خود را پیدا نخواهد کرد.زیرا در اقیانوس واقعی سر گرم شنا کردن است وهمان جا هم خواهد ماند.جهان ما نیز همانگونه که اقیانوسی با وفورنعمتهایش ماهی کوچولوی خود را از چیزی محروم نساخته پیوسته در اختیار ما بوده وهر آنچه را که اراده کرده ایم برایمان فراهم کرده است.

تصمیم خود را بگیرید وببینید که چگونه می خواهید زندگی کنید.وفور نعمات همه جا وهمه وقت در دسترس شماست.کافیست چشم خود را باز کنید وآن را بطلبید.وفور نعمت چیزی نیست که خاص افرادی معدود باشد بلکه جزیی از نعمات الهی وبرای همه انسانها از جمله شخص شما فراهم شده است. فقط کافیست آن را در در تفکر خود بزرگ کنید و به آن اتصال یابید.آنچه از هم اکنون در تفکر بزرگ کنید به سهولت به منضه ظهور خواهد رسید.

                                              عرفان داروی دردهای بی درمان :وین دایر

با تشکر از خانم مشیریان برای ارسال این مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:15  توسط پرستو  |