تبليغاتX
زندگي
هنر خوب زيستن

خوشبختي يعني ديدن حرف هاي پشت سکوت.خاموش کردن شمع غروربا يه فوت خوشبختي يعني

 

ديدن بال پرک.خوندن اروزها توي دست قاصدک. حس کردن تشنه لبي تو يه ليوان اب يخ.لمس کردن

 

خاطره ها چه شيرين و چه تلخ خوشبختي يعني سفر.پشت پرچين خيال...ديدن چشماي تر رها شدن

 

تو لحظه ها ز هست و نيست مثليه پر خوشبختي يعني شنيدن اسم يه دوست از لب باد وقتي که دوره

 

و فاصله ها اونو برده از ياد خوشبختي يعني نقش کليد باش به يه قفل واسه درمونده راه.راه عبور باش

 

مثل پل خوشبختي يعني...؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:32  توسط مولود  | 

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري .
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر

، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند

.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه .
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند .
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 6:38  توسط پرستو  | 

 

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی  حضورش را درست توی قلبت حس میکنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که   باید طعـــمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در  برهوت  تنها  ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری. نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین  حالا باشد و زیباترین وقتی  که می تواند  پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی.آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید...

" هرگاه بادیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "

 

منبع: نامه های ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 21:18  توسط پرستو  | 

سلام به تو دوست خوب و مهربونم

 

تو زندگی گاهی اوقات فشارهایی که به آدم می یاد اینقدر زیاده که فکر می کنیم تاب تحملش رو نداریم و نمی دونیم چرا دجار رنج و سختی شدیم. اینو بدون که توی این قضایا و لحظاتی که توشون گیر می کنی و از ته دلت خدا رو عاجزانه صدا می زنی و ازش کمک می خواهی . اون یار دیرینه و همیشگی همراهته و داره کمکت میکنه ، در آغوشت گرفته و عاشقانه نگاهت می کنه .

 

 

تمام رنجها و سختیها باعث رشد انسان  و شکوفا شدن استعداد های درونیه تا با پرورش اونا به انسان کامل نزدیک بشه

 

 

عزیز مهربون ؛ می دونی چرا الماس ،  الماس شده و زغال سنگ  ؛ زغال سنگ  با اینکه از یک منشاء و در یک جا شکل گرفته اند .الماس ، الماسه واسه اینکه تو دل کوه تحت فشار قرار گرفته و شده الماسی و الا زغال سنگ می موند .

 

ما هم واسه اینکه الماس وجودمون خودشو نشون بده و بشه یک الماس قیمتی و درخشنده تحت فشار قرار می گیریم. رنج و سختی وارد زندگیمون میشه . خدا آدمایی رو که بیشتر دوست داره و می خواد که الماس وجودشون درخشنده بشه بهشون درد و رنج می ده .پس اگه درد و رنج امونتو بریده خدا رو شاکر باش و این شاکر بودن رو با صبر و تقوا مزین کن چون این فرصت رو برات مهیا کرده که الماس وجودت درخشنده و قیمتی تر بشه و بشه یه الماس نایاب  .

 

بس از امروز به همه آدمایی که آزارت می دادند یا به همه چیزایی که دورو ورت بودند به حوادثی که آرامش رو ازت ربودند . با عشق نگاه کن و تو دلت ازشون تشکر کن چون همشون مامور خداهستند  و دارند وظایفشون رو انجام می دند . و بدون اگه این آدما و .... نبودند الماس وجودت اینطوری درخشنده نمی شد. از این لحظه ذهنت رو نسبت به همه چیز مثبت تر کن .

 

 

 

آرزومند آرزوهایت

پرستو رضوی.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 7:8  توسط پرستو  | 

  مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي  را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند.  

 
مرد از فرشته‌اي پرسيد :  شما داريد چكار مي كنيد ؟ 
فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد :  اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها  و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.

 


 

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ  ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند  و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد :  شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفتاينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان  به بندگان زمين مي فرستيم.

 


 

 مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند  ولي تنها عده بسيار كمي  جواب مي دهند .

 
مرد از فرشته پرسيدمردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد :  بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :



خدايا متشكريم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:12  توسط پرستو  | 

نیایشی زیبا از"جک ریمر"یکی از نویسندگان معاصروآشنا به علوم الهی:

"

خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."

"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی،زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."

"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای."

"خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

"بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ماشـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان."

 

 منبع : نامه های ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:53  توسط پرستو  | 

هيچ غمي نيست كه زمان آن را التيام ندهد

و هيچ خسارت وخيانتي نيست كه ترميم نشود

زمان مسكني براي روح است

حتي اگر مرگ عاشق را از معشوق و از همه چيزهاي مشتركشان جدا كند

نگاه كن :

خورشيد چه عاشقانه مي درخشد

و گلها طراوت زيبايي رابه نمايش گذاشته اند

روز چه زيباست

 

آنگاه که  با آسمان ابري دلت ؛  برق اميد شدي بر شام بيرنگي

آنگاه كه با ساز شكسته دلت ؛  شورآوازشدي بر دل تنگي

آن زمان كه سوخته جان ؛ خنكاي مرهمي شدي بر زخم دلي

آن زمان كه اشكباران  ؛ پرخنده شوقي شدي بر چشم تري

به يقين قهرمان قله عشقي در وادي زندگي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:38  توسط پرستو  | 

 دختري به كليه گروه خوني (((او مثبت ))) نياز فوري دارد . از كساني كه ميتوانند كمكي بكنند خواهش ميشود خيلي فوري با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياري شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه و عاجزانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتوانید در اين امر قدم خيري بر داريد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:21  توسط پرستو  | 

الهی ! عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

 

الهی ! اگر بر دار کنی رواست ، مهجور مکن ! و اگر به دوزخ فرستی رضاست ، از خود دور مکن.

 

الهی ! مکش این چراغ افروخته را ، و مسوز این دل سوخه را.

 

الهی ! گفتی کریمم ، امید بدان تمام است ، تا کرم تو درمیان است نا امیدی حرام است.

 

الهی ! اگر از دوستانم ، حجاب بردار و اگر مهمانم مهمان را نیکو دار.

 

الهی ! حاضری :  چه جویم ؟ ناظری؟ چه گویم؟

 

برخیز و طهارت کن ، که «قامت » نزدیک است ، و توبه کن که قیامت نزدیک است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:58  توسط مولود  | 

سلام به تو دوست خوبم که داره بالای پروازت قوی میشه و داری پرواز میکنی تا یه جایی نزدیک صاحب خونه  آشیانه کنی و از همه چیز و همه کس دل بکنی و در حریم امن خدا پناهنده بشی و آرامش الهی رو دریافت کنی...........

 

 

می خوام سلام خدا رو بهت برسونم و از طرفش بهت بگم

 

دلت را خانه ما کن ؛ مصفا کردنش با من

به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من

 

اگر درها به رویت بسته شد دل بر مکن از ما

در این خانه دق الباب کن ؛ وا کردنش با من

 

بیفشان قطره اشکی؛ که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص ؛ دریا کردنش با من

 

اگر گم کرده ای جانا کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش , پیدا کردنش با من

 

چو خوردی روزی امروز ؛ ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

 

به ما گو حاجت خود را ؛ اجابت می کنم  آری

طلب کن آنچه می خواهی ؛ مهیا کردنش با من

 

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را ؛ جمع و منها کردنش با من

 

به قران آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان آن آیه ها ؛ تفسیر و معنا کردنش با من

 

اگر عمری گنه کردی ؛ مشو نو مید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

  

 

برات بهترینها رو آرزو می کنم و امید وارم روز به روز بیشتر به قدرت بالهای پروازت افزوده بشه و در ارتفاعهای بالاتری پرواز کنی.

 

 

حق یارت باشه

مطمئنم که در پناه خدا هستی و از لطف و رحمت بی پایانش داری بهره می بری.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 22:16  توسط پرستو  | 

گفتگوی چهار شمع

 
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت"من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم" هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. “

 

شمع دوم گفت: “من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.  

وقتی نوبت به سومین شمع رسید من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “  با اندوه کفت: پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

 

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

 

 چهارمین شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم.

 

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.  



بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم

منبع: ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:44  توسط پرستو  | 

سلام به تو دوست خوبم  , گل یاس خوشبو  و مهربون و عاشق

 

ممنون که به یه وجب خاک بی آب و علف ما سر می زنی و اینجا رو با حضور سبز خودت سبز و آباد
می کنی .

 

 

فقط می خواستم بگم که از اون لطیف بزرگ و مهربون آغاز یک هفته پر از مهربونی ؛ صداقت ؛ صفا  ؛ عشق و محبت آسمونی همراه با موفقیت در تمام کارهات رو خواستارم .

 

لحظه لحظت پر از شادی و نور و عشق الهی .

 

خاطرت آروم ؛ دلت شاد و لبت خندون باشه

همیشه سبز باشی  

حق پشت و پناهت باشه مهربون   

آرزومند آرزوهایت

پرستو رضوی  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 21:27  توسط پرستو  | 

مادر            اثری از :هانس كريستين اندرسن

مادري بر بالين كودك خردسالش نشسته بود ، از اينكه او را در حال احتضار مي ديد غمگين و گريان بود،رنگ از رخ كودك پريده بود ، چشمانش را بسته ، آهسته نفس مي كشيد و گاه به گاه با تنفسي عميق كه به آه شبيه بود نفسي ميزد و مادر مغموم و محزون چشم به او دوخته بود ، در اين هنگام دستي به در خورد و پيرمردي وارد اتاق شد ، او بالاپوش بزرگي بدور خود پيچيده بود تا گرمش بدارد ،بيرون همه جا را برف و يخ گرفته بود و بادي سرد چنان مي وزيد كه سوزش آن صورت را مي بريد.

پيرمرد از سرما مي لرزيد ، كودك لحظه اي چشم بر هم گذاشت و خفت ، مادر قوري كوچك چاي را روي بخاري گذاشت تا با يك فنجان چاي مهمانش را گرمي بخشد.


پيرمرد نشسته بود و گهواره كودك را مي جنباند و مادر، كودك بيمارش را كه بسختي نفس مي كشيد و دست كوچكش را بلند نگاه داشته بود مي نگريست.


فكر ميكني اين بچه براي من بماند؟ آيا حداي رحيم او را از من خواهد گرفت؟


پير مرد كه همان پيك مرگ بود سرخم نمود وجوابش نه مثبت بود ، نه منفي.


مادر سر به گريبان فرو برد و اشك از گونه هايش روان شد ، سه روز و سه شب دركنار بستر فرزند چشم بر هم ننهاده بود و سرش درد مي كرد ، خواب لحظه اي در ربودش ، پس چشم برداشت و از سرما ناليد كه: چه شد؟ و همه جا را نگريست ولي پيرمرد رفته بود و كودك خردسال را نيز با خود برده بود صداي دنگ دنگ ساعت كهنه گوشه ديوار برخاست و ناگهان پاندول آن از جا كنده و متوقف ماند.


مادر بيچاره از خانه بيرون دويد و فرياد زنان فرزندش را مي طلبيد .


بيرون در ميان برف پيرزني كه با لباس مشكي بلندي نشسته بود گفت: مرگ دراتاق تو بود من او را ديدم كه چگونه با كودكت از آنجا گريخت آنچه را كه ربود ديگر پس نحواهد آورد.


مادر پريشان و متوحش پرسيد : فقط بگو از كدام راه گريخت؟ راه را به من نشان بده من او را خواهم يافت ، پيرزن گفت من راه را به تو نشان خواهم داد ولي شرطش اين است كه تو همه آوازهايي را كه شبها بر بالين كودكت برايش مي خواندي برايم بخواني من اين آوازها را دوست دارم و قبلا شنيده ام ، نام من شب است و تمام اشكهايي را كه بر بالين او نثار كرده اي ديده ام.


مادر گفت : من همه را برايت خواهم خواند اما مرا سرگردان مكن تا بتوانم كودكم را بازآرم و بيابم. ولي شب سنگين و ساكت نشسته بود، مادر دستها را به هم پيوست و خواند و گريست ترانه ها بسيار بودند ولي اشكهاي او بيشتر شب گفت: از سمت راست به جنگل تيره كاج برو ، من مرگ را با كودكت همانجا ديدم كه مي رفتند.


در اعماق جنگل راههاي بسياري يكديگر را مي بريدند و مادر مردد بود كدام را برگزيند ، ناگهان چشمش به بوته خاري افتاد كه نه برگ داشت و نه گل و يخها از شاخه هاي بوته آويخته بودند .


مادر پرسيد: تو مرگ را نديدي كه با كودك من از اين راه بروند ؟


بوته گفت چرا ديدم ولي راه را به تو نشان نحواهم داد مگر اينكه مرا از حرارت سينه ات گرم كني وگرنه من از سرما خواهم مرد.


مادر بر زانوان نشست و بوته خار را به سينه اش فشرد خارهاي بوته به تنش فرو رفتند و قطرات خون جاري شد و بوته خار از نو جوان گرديد و در آن سرماي زمستان گل داد ، قلب شكسته و غمزده او چنين گرمايي معجزه آسا داشت. و بوته راهي را كه مي بايست مي رفت به او نشان داد.


او رفت و رفت تا بدرياچه بزرگي رسيد كه نه كشتي داشت و نه قايق و سطح آن را قشري نازك از يخ پوشانده بود و گذشتن از آن امكان نداشت ، اما او مي بايستي براي يافتن كودكش به ساحل روبرو مي رسيد، به ناگهان فرياد كشيد :مرگي كه بچه مرا با خود دارد كجاست؟ ناگهان درياچه به سخن آمد و گفت : من ميدانم كجاست بگذار ما هردو صميمانه با هم كنار بياييم ، دلشادي من در اين است كه مرواريدي داشته باشم و چشمان تو روشنترين چشماني هستند كه من تابحال ديده ام اگر تو چشمانت را نثار من كني ، من نيز تو را به گلشن ساحل روبرو خواهم برد آنجا كه مرگ خانه دارد و گلها و درختاني را مي پروراند كه هر يك عمر انساني است .


مادر گفت همه وجودم را نثار مي كنم تا كودكم را باز يابم .


او اين سخن را گفت و گريست و گريست تا اينكه چشمانش را بصورت دو قطره اشك به كف  درياچه فرو چكاند و آنها به دو مرواريد گرانبها بدل شدند ، درياچه هم او را گرفت و گويي كه بر تخت رواني نشسته بود به يك لحظه او را به ساحل ديگر رساند آنجا كه خانه اي مجلل قرار داشت و فرسنگها وسعتش بود ، انسان نمي دانست كه آيا كوهي پوشيده از جنگل و غار بود ويا اتاقكهاي متعدد اما مادر مسكين قادر به ديدن نبود


او دوباره فرياد كشيد : مرگي كه بچه مرا با خوددارد كجاست؟


پيرزن گوركن جواب داد: او هنوز باز نگشته است و همچنان كه ميرفت تا گلشن مرگ را محافظت كند پرسيد: چگونه توانستي اينجا را بيابي و چه كسي تو را ياري داد؟


مادر گفت: خداي رحيم ياري ام داد او با شفقت و مهربان است پس تو هم بر من رحم كن و بگو فرزندم را كجا خواهم يافت؟ پيرزن گفت: من نمي دانم و توهم بينايي خود را از دست داده اي ، بسياري از گلها و درختان امشب پژمردند بزودي مرگ خواهد آمد تا آنها را جابجا كند تو حود مي داني كه هر بشري صاحب گل و يا درخت زندگي است اين گلها و درختها همانند ديگر گلها و درختها هستند ولي اينها قلبي درون خود دارند كه پيوسته مي زند ، برو بگرد شايد بتواني ضربان قلب كودكت را بشناسي ولي به من چه خواهي داد


كه بگويم هنوز بايد چه كاري بكني؟ مادر مسكين گفت: من چيزي ندارم ولي بخاطر تو تا پايان عالم خواهم رفت.


پيرزن گفت: من آنجا كاري ندارم فقط از تو مي خواهم كه گيسوان قشنگ و سياهت را به من بدهي خودت مي داني كه گيسوانت زيباست و من از آنها خوشم مي آيد در عوض موهاي سپيد مرا بگير كه بهتر ازهيچ است.مادر گفت اگر گيسوان مرا مي خواهي حاضرم با كمال ميل آنها را به تو بدهم و دست برگيسوان خود برد و آنها را برداشت و به پيرزن داد و موهاي سفيد او را گرفت. سپس هردو به گلشن مرگ رفتند آنجا كه گلها و درختان  درهم روييده بودند ، جايي سنبلها زير شقايقها روييده بودند و جايي ديگر بوته هاي گل بزرگ ودرخت آسا شده بودند ، برخي كاملا تر و تازه و برخي بيمارگونه و زرد هر درخت و هر گل نام مخصوص خود را داشت جايي درختان بزرگي را در گلدانهاي كوچك نهاده بودند چنانكه بيم آن ميرفت كه از تنگي جا گلدان بشكند و جايي گلهاي كوچك و ظريفي را بر زمين خوابانده بودند و يا آنان را به گياهان ديگر آويخته و از آنان بي اندازه مراقبت مي كردند اما مادر مسكين بر همه گياهان كوچك خم مي شد و به ضربان دلي كه در آنها نهفته بود گوش مي داد و همچنانكه مي رفت در ميليونها گياه كودكش را بازشناخت.


(يافتمش) مادر فريادي زد و دستش را بسوي گل زعفراني كه بيمار مي نمود دراز كرد پيرزن گفت: دستت را از گل كوتاه كن و تامل كن تا مرگ بيايدمن هر آن انتظار او را دارم ، از من نشنيده بگير ولي مگذار كه او اين گل را بچيند او را تهديد كن كه اگر به گل تو دست بزند تو نيز گلهاي ديگر را ازجاي خواهي كنداو در پيشگاه خداي مهربان مسئول است و كسي را اجازه آن نيست كه گلي را بچيند تا او نخواهد.


ناگهان نسيم سردي وزيدن گرفت و مادر دريافت كه اين مرگ است كه از راه مي رسد.


مرگ پرسيد؟ راه اينجا را چگونه جستي؟ و چگونه آمدي؟


مادر جواب داد: من مادرم و مرگ دستش را بطرف گل كوچك دراز كرد تا آن را بچيند اما مادر با دستهايش محكم دست او را گرفت و از ترس مي لرزيد، مرگ بر دستهاي مادر نفس سرد خود را دميد و او حس كرد كه اين نفس سردتر از سوز زمستاني است و دستهايش فرو اقتادند

.
مرگ بانگ برداشت: تو نمي تواني بر خلاف قدرت من كار كني.


مادر جواب داد: اما خداي رحيم قادر است . مرگ گفت: من مجري مشيت و اراده اويم و فقط آنچه را كه او خواستار است از من ساخته است من باغبان گلشن اويم ، من همه درختان او را بر مي كنم و از نو آنها را در گلزار بهشت مي نشانم در سرزمينهاي دور و نامعلوم ، اما آنجا چگونه است و چگونه اينها از نو خواهند روييد رازش را بتو نخواهم گفت.


مادر گفت: كودكم را به من بازده و شروع به گريستن كرد و با دو دستش ساقه گل زيبايي را چسبيد و شيون كنان به مرگ گفت: من همه گلهاي تو را خواهم چيد كاسه صبرم لبريز گشته و نوميد شده ام.


مرگ نگران شد و گفت: دست از آن كوتاه بدار تو خود گفتي كه خوشبختي را از دست داده اي حال
مي خواهي مادراني ديگر را به خاك سياه بنشاني؟


مادر غمگين و متاثر گفت؟ مادراني ديگر را؟ و دستش را از ساقه گل برداشت.


مرگ گفت بيا چشمهايت را بگير من آنها را از درياچه پس گرفتم اكنون اينها روشنتر و بيناتر از سابقند و در كنار خودت به اين چاه عميق نگاه كن و من به تو نام اين دو گل را كه قصد چيدنش را داشتي به تو خواهم گفت و تو تمامي آينده آنان را خواهي ديد، تمامي عمر سرگذشت آدمي را بنگر و آنچه را كه مي خواستي نظمش را برهم زني چه بود

.
مادر به عمق چاه نظر انداخت چنين ديد كه يكي از آن دو اسباب خير و سعادت را بتمامي فراهم داشت و خوشبختي گردش را فرا گرفته بود و ديگري بعكس در منتهاي ذلت و بدبختي غوطه ور بود


مرگ گفت: اين هر دو خواست خداوند است.و آنجه كه بايد بداني اين است كه يكي از اين گلها فرزند دلبند توست و آنچه را كه ديدي سرنوشت آينده اوست.


مادر متاثر گفت پس همان به كه از رنجها و مصائب آسوده اش كني ، و او را ببري به سراي  جاودان خداوند ، بر خواهشها و زاريهاي من وقعي مگذار و همه را نشنيده بگير.مرگ گفت: نمي دانم چه مي خواهي ، آيا دوست داري او را باز يابي يا آنكه با خود ببرم به جايي كه از آن چيزي نمي داني و نحواهي دانست؟


مادر دو دستش را به هم پيوست و خداي رحيم را درود فرستاد:


اي خداي مهربان نشنيده بگير آنچه من خلاف ميل تو خواستم و آن را خير پنداشتم


از من مشنو و مرا ببخش. مادر سر به گريبان فرو برد و مرگ همراه كودك بعالم نامرئي شتافت.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 22:35  توسط پرستو  | 

 

يه دل دارم خدا داره  ؛ زمين داره ، هوا داره     ؛    ميون دريای غمش ؛  كشتی و ناخدا داره
يه دل دارم ترك داره  ؛ ترس و يقين و شك داره   ؛  رو بام برفيش ، هميشه    ؛ يه دنيا بادبادك داره
يه دل دارم وفا داره   ؛ يه طاقی از طلا داره   ؛  تو بهترين جاش يه دونه   ؛  قصر و يه پادشا داره
يه دل دارم نگين داره  ؛  هوا داره ، زمين داره  ؛   تو دريای پر از غمش ؛  قايق و سرنشين داره
يه دل دارم غصه داره  ؛  قفلای سربسته داره ؛   از اونا كه ميان می رن ؛  يه عالمه قصه داره
يه دل دارم  خيال داره ؛  عين پرنده ، بال داره ؛  زخميه اما زخماشم  ؛ تماشا داره ، فال داره
يه دل دارم درد داره  ؛  زمستون سرد داره  ؛  رنگ بهار و نديده ؛   خزونای زرد داره
يه دل دارم شيشه داره  ؛  تبر داره ، تيشه داره  ؛  آرزوهايی كه شايد ؛   يه روزی وا می شه داره
يه دل دارم دعا داره   ؛  خوبی داره ، خطا داره  ؛  خودش می گه تو اين زمون  ؛  اين دل كجا بها داره
يه دل دارم جنون داره  ؛  سرخی رنگ خون داره ؛  عاشقه و خودش می گه ؛ هر چی داره از اون داره
يه دل دارم دريا داره  ؛  كوير داره ، صحرا داره
    ؛    دنيای ما ، هيچه پيشش  ؛ واسه خودش دنيا داره
يه دل دارم  بارون داره   ؛ ليلی داره ، مجنون داره  ؛

يه دل دارم سفر داره   ؛  خنده براش ضرر داره
يه دل دارم حباب داره  ؛ تشنه كه می شم ، آب داره
يه دل دارم پری داره ؛ ونوس و مشتری داره
يه دل دارم اسير داره    ؛ كارش يه جايی گير داره  ؛ برای خاطرات من  ؛ صندوقی از حرير داره
يه دل دارم ماه داره  ؛  بيراهه و راه داره   ؛  اندازه ی ابرای سرد ؛ دردسر و آه داره
يه دل دارم آتيش داره ؛  تو ابرا قوم و خويش داره ؛  نه راه پس مونده براش  ؛ نه طفلی راه پيش داره
يه دل دارم رقيب داره ؛  فراز داره ، نشيب داره   ؛  با اينكه آدم نشده   ؛  كلی درخت سيب داره
يه دل دارم كه غم داره ؛ يه عمره اونو كمداره   ؛ 

يه دل دارم فقط دله  ؛ قايق عشقش تو گله  ؛ غروبا بيشتر می گيره  ؛  اما هميشه غافله ؛

 

 از ته دل ، نه ، نمی گم  ؛  ولی اگر كه دل نبود  ؛  دروغ چرا ، تو دنيامون ؛  انقدر غم و مشكل نبود
پيش روی دلم مي گم ؛  توهين نباشه به دلا ؛  خوش به حال بی خيالا ؛   خوشا به حال عاقلا

 

شعر از : خانم حیدر زاده (البته این همه شعر نیست)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 21:8  توسط پرستو  | 

ماموريت شما در زندگي اين نيست كه مشكل نداشته باشيد . ماموريت شما اين است كه با انگيزه و پر شور باشيد .

موجودي دفترچه حساب شما  نشان دهنده ميزان ثروت شما نيست . ثروت و فراواني ، چيزي است كه در زندگي شما « جريان » دارد و در گردش است .

 قانون بذر اين است :        صبر+ تلاش=نتيجه    شما خرمن خود ر ا« بعد» از اينكه كار را انجام داديد، درو خواهيد كرد.

 وظيفه شما در زندگي تغيير دادن دنيا نيست وظيفه  شما تغيير دادن خودتان است ،  براي اين كار هيچ راه حل بيروني وجود ندارد بايد تنها به دنبال راه حل هاي دروني باشيد.

زندگي اين گونه پيش مي رود :

ابتدا سنگ  ريزه  كوچكي به عنوان هشدار به ما اصابت مي كند. وقتي ما آنرا ناديده مي گيريم . يك آجر به ما بر خورد مي كند . آجر را ناديده مي گيريم و بعد با اصابت يك تخته سنگ بزرگ نابود مي شويم. اگر صادقانه به زندگي مان نگاه كنيم مي توانيم جا هايي كه از علايم هشدار دهنده غفلت كرده ايم ببينيم و بعد باز با وقاحت مي پرسيم : « چرا من ؟ »

معمولا بهترين نقطه براي شروع ، همان مكاني است كه الان در آن قرار داريد

قبل از تغيير آدرستان ، به فكر تغيير افكارتان باشيد، وقتي شما تغيير كرديد ، محيط اطرافتان تغيير خواهد كرد . اين يك قانون است.

 همه ما ممكن است شكست بخوريم

اما اين شكست نيست كه ما را مي آزارد، بلكه دانستن اين نكته كه همه تلاش خودرا به كار نبرده ايم ما را رنج مي دهد .

انسانهاي شاد نه تنها تغييرات را مي پذيرند، بلكه آن را در آغوش مي گيرند . آنها كساني هستند كه مي گويند : « چرا بايد بخواهم 5 سال آينده ام مثل 5 سال گذشته ام باشد ؟

           

 قانون زندگي اين است كه قدر همه چيز را بدانيد و از آن لذت ببريد ولي به هيچ چيز وابسته نباشيد.

اولين قانون تكامل( Expansion)  « نظم و ترتيب » مي باشد. هر چيزي براي رشد و تكامل احتياج به يك نظام دارد. به يك گل نگاه كنيد ، يك پرتقال را نصف كنيد به تقارن ( Symmetry) يك درخت يا يك كندوي عسل توجه كنيد .....در همه آنها نظم و انظباط ( Discipline) وجود دارد.طبيعت آنچه را كه ضروري است نگه مي دارد و خود را از شر چيز هاي به درد نخور( garbage) و اضافي ( muda) خلاص مي كند به اين مي گويند : « سازمان دهي» يا « Organisation »

هر فكري كه باعث آزار و درد شما مي شود . در نهايت چيزي بيشتر از يك فكر نيست . شما مي توانيد آن را عوض كنيد .

رفتن به دنبال آرزوهايتان تضميني براي يك زندگي راحت تر نيست . زندگي حتي دشوارتر هم مي شود . ولي شما يك سفر بيروني را شروع مي كنيد كه خود آغاز يك سفر دروني است. شما فرصت شكوفا شدن را به دست مي آوريد ، فرصت اينكه ببينيد واقعا كيستيد؟

هر مصيبتي در زندگيتان بيشتر از اينكه يك فاجعه باشد ، فرصتي است تا ديدگاه خود را تغيير دهيد .

وقتي بدن شما آسيب مي بيند ، درد به شما ياد آوري مي كند كه احتياج به استراحت داريد ، يا شايد بايد به فكر عوض كردن كفشتان يا پيدا كردن يك راه  بهتر باشيد .

وقتي ذهن  و فكر شما آسيب مي بيند ، رنج به ياد شما مي آورد كه دست از نگراني بر داريد يا با گذشت تر باشيد يا جور ديگري فكر كنيد . بنابراين:

« درد دشمن شما نيست درد دوست شما ست »

اگر با خودمان  صادق باشيم ، مي توانيم همه اتفاقاتي را كه تا به حال برايمان اتفاق افتاده است فهرست كنيم و ببينيم كه چگونه خود ما در به وجود آمدن آنها موثر بوده ايم .

دنيا هميشه ابتدا علايم ظريفي ( gentle signals) به سوي ما مي فرستد و تلنگر ملايمي  به ما مي زند. ولي وقتي ما اين علايم را ناديده مي گيريم با يك پتك به ما هشدار مي دهد ! رشد و تكامل آنگاه به دردناكترين شكل صورت مي گيرد كه در مقابل آن مقاومت كنيم .

روي هر چيزي كه تمركز كنيد بسط و توسعه مي يابد . بنابراين در مورد چيزي فكر كنيد كه آنرا مي خواهيد .

براي اينكه مسايل را جور ديگري ببينيد ، نياز به نيروي اراده يا اعتماد به نفس فوق العاده يا عمل جراحي مغز نداريد . تنها بايد شهامت داشته باشيد كه به گونه اي ديگر بينديشيد. باور هاي شما كيفيت زندگي شما را تعيين مي كنند.

دنيا هيچ نور چشمي اي ندارد موفقيت و شادي شما تنها به شناخت قوانين و اصول طبيعي و چگونگي استفاده از آنها بستگي دارد .

زندگي شما در صورتي موفقيت آميز خواهد بود كه مسئوليت كامل همه انتخاب هايتان را بر عهده بگيريد . و انتخاب شغل و حرفه در صدر فهرست انتخاب هاي شما قرار دارد .

ما براي تنبيه شدن آفريده نشده ايم . ما آفريده  شده ايم كه بياموزيم .

هر روز را با نيت متعادل و آرام بودن آغاز كنيد . بعضي روز ها تا شب در اين احساس شناورخواهيد بود و بعضي روز ها اين احساس تنها تا موقع صبحانه دوام مي آورد . اگر رسيدن به آرامش ذهني هدف هر روز تان باشد . هر روز بهتر و بهتر خواهيد شد.  ما به اين دنيا آمده ايم تا درس هاي زيادي بياموزيم . دنيا معلم ماست . وقتي نتوانيم در درسي  قبول شويم . آن را دوباره و دوباره به ما مي دهند ! همينكه درسي را فرا گرفتيم درس بعدي از راه مي رسد. و اين درس ها هيچوقت تمام نمي شود .

 دنيا به تلاش شما پاداش مي دهد نه به بهانه هايي كه مي تراشيد !

روال زندگي مانند حركت امواج است يعني بحران هاي خانوادگي ، كارت دعوت هاي عروسي و خرابي هاي اتوموبيل با هم بر سر ما نازل مي شوند ! وقتي يك ماه را بدون هيچ صورت حسابي سپري كرديد به خودتان بگوييد :

مقداري موجودي براي موج بعدي كنار خواهم گذاشت . و وقتي با موج بعدي روبه رو شديد به خودتان بگوييد :   « اين تنها يك موج گذراست »

دوست داشتن انسانها ، يعني به آنان اين آزادي را بدهيم كه كسي باشند كه خودشان انتخاب مي كنند و جايي باشند كه خودشان انتخاب مي كنند . عشق يعني به انسانها اجازه بدهيم به ميل خودشان درزندگي ما حضور داشته باشند

 

 

منبع : نامه های ارسالی دوستان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 19:24  توسط پرستو  | 

 

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده

اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره

دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه

چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کني

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري

بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه

اونقدر تجربه که قويت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر اميد که شادت کنه

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن

اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن

روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه

تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي

و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش

تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

 

سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...

مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم

بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم

 

منبع: نامه های ارسالی دوستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 22:53  توسط پرستو  | 
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي، بوته اي در دامنه اي باش ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد.
 
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن.
 
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه! همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود.
 
در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
 
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش .
 
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش. با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.
 
هر آنچه که هستی بهترینش باش
 
 
منبع : نامه های ارسالی دوستان
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 14:44  توسط پرستو  | 

چه زیباست توکل به خدا کردن و در میان طوفانها با اطمینان قلب پرواز نمودن و در عمق گردابهای خطرناک عاشقانه غوطه خوردن و در معرکه حیات و ممات بی پروا به آغوش شهادت رفتن و در قربان گاه عشق همه وجود خود را به قربانی خدا دادن و از همه چیز خود کذشتن و به آزادی مطلق رسیدن .

 

چه زیباست در راه معشوق , تحمل درد و رنج کردن , زیر سنگهای آسیاب حیات خرد شدن , در دریای غم فرو رفتن , به خاطر حق متهم شدن و نفرین و لعنت شنیدن و از همه جا رانده و از همه کس مطرود شدن.

 

چه زیباست که به ارزشهای خدایی ملتزم ماندن و به خاطر خدا رنج بردن و به خاطر حق پافشاری کردن و زیان دیدن و از همه چیز خود صرف نظر کردن و فقط و فقط به خدا اندیشیدن و به سوی خدا رفتن .

 

چه زیباست شمع شدن و سوختن و راه را روشن کردن و کفر و جهل را به مبارزه طلبیدن و هیولای ظلمت را به زانو در آوردن و وجود خود را شرط اساسی برای پیروزی نور بر ظلمت کردن .

 

چه زیباست که فقط با خدا ماندن و از همه عالم بریدن مطرود همه مردم شدن , به کلی تنها ماندن و هیچ پناه گاهی جز خدا نداشتن و به کلی از همه جا و همه کس نا امید شدن و هیچ آرزویی و روزنه نوری جز خدا نداشتن .

 

چه زیباست مرگ را در آغوش کشیدن و به ملاقات خدا شتافتن و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن و بر همه عالم و قوانین دنیا حکومت کردن و جبر تاریخ را به خاک کشیدن و مسیر تاریخ را دگرگون کردن و شیطان قوی پنجه و سخت جان را شکست دادن و زیبایی انسان را در بزرگترین تجلی تکاملی خود نشان دادن .

 

منبع : کتاب خدا بود و دگر هیچ نبود

نوشته های شهید دکتر مصطفی چمران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 12:57  توسط پرستو  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 19:51  توسط پرستو  | 

در زندگي به سمت مستقيم و راست پيش برو ... هميشه و در هر راهي.

 

من نيك ژوويسك هستم . گواه خداوند هستم براي لمس هزاران قلب در دنيا!بدون هيچ دست و پاي

متولد شدم در حالي كه پزشكان هيچ تجربه پزشكي براي اين " نقص مادرزادي " نداشنتد، همانطور

كه تصور مي كنيد با موانع و چالشهاي بسياري روبه رو بوده ام.

 

" هر زمان با ناملايمات متعدد روبه رو مي شويد ، با مسرت رفتار كنيد "

( آيه اي در انجيل)

در شمارش دردها و سختي هايم آيا جايي براي شادي و مسرت مي ماند ؟زماني كه پدر و مادرم مسيحي

بودندو پدرم كشيش كليسايمان ، آنها اين آيه را خوب مي شناختند . اگر چه ، در يك روز صبح 4 دسامبر

1982 در ملبورن( استراليا) " پروردگارا تو را سپاس" تنها كلماتي بود كه مي توان از آنها شنيد .

اولين فرزند پسري آنها بدون دست و پا متولد شد ! هيچ هشداري كه آمادگي آنها را در برداشته باشد

وجود نداشت .پزشكان از اينكه هيچ پاسخي براي آن نداشتند در حيرت بودند!! هنوز هيچ دليل پزشكي

دال بر چرايي اين اتفاق وجود ندارد و نيك در حال حاضر برادر و خواهري دارد كه مانند هر نوزاد

معمولي ديگري بدنيا آمدند.

تمام عالم مسيحيت از تولد من افسوس مي خوردند و والدينم كه بسيار گيج و مبهوت از من بودند .

هر كسي مي پرسيد " اگر خداوند ، خداي عشق است " ، پس چرا خدا مي بايستي اجازه دهد

چنين اتفاق بدي نه براي هر كس ديگر ، بلكه براي مسيحيان ايثار گر افتد ؟ پدرم تصور

مي كرد من براي ساليان طولاني زنده نخواهم ماند ، ولي آزمايشها نشان مي داد كه من

يك نوزاد كاملاً سالم هستم تنها با نقص عضو دست و پا.

همانطور كه قابل فهم است ، والدين من نگراني عميق و ترس آشكاري داشته اند ، از آن نوع زندگي كه من

به دنبال خواهم داشت .خداوند به آنها استقامت ، دانش، و شجاعت عطا كرده بود ، در سالهاي اول زندگي و

سالهاي بعد وقتي كه آنقدر بزرگ شدم كه بتوانم به مدرسه بروم . قانون استراليا به دليل معلوليت جسماني ،

اجازه رفتن به مدرسه عمومي را نمي داد .خداوند معجزه اي كرد و قدرتي به مادرم تا در برابر آن قانون

مبارزه كند و سرانجام آن را تغيير دهد . من يكي از اولين دانش آموز معلولي بودم كه در آن مدرسه به

تحصيل پرداختم. رفتن به مدسه را دوست داشتم و تمام تلاشم اين بود كه كه مانند هر فرد عادي زندگي كنم ،

ولي اين مربوط به سالهاي اوليه مدرسه بود تا زماني كه به دليل تفاوت فيزيكي با احساس طرد شدگي و غير –

طبيعي بودن مواجه نشده بودم . عادت به آن شرايط بسيار برايم مشكل بود ، ولي با حمايت والدينم ،

شروع به رشد نگرشها و ارزشهايم كردم كه براي روبه رو شدن با موقعيتهاي چالش بردار بسيار مفيد بود.

من بر اين مسئله واقف بودم كه تفاوت دارم وليكن از سوي ديگر من شبيه هر فرد ديگر بودم . بارها اتفاق افتاد

كه من احساس حقارت داشتم به طوري كه نمي توانستم به مدرسه برم ، فقط به اين دليل كه نمي توانستم به

توجه هاي منفي آنها روبه رو شوم .با كمك والدينم تلاش مي كردم آنها را ناديده تصور كنم و بتوانم براي خود

دوستاني بيابم.

 به محض اينكه دانش اموزان متوجه مي شدند من هم دقيقاً مثل انها هستم موهبت الهي شامل حالم مي شد و با

آنها دوست مي شدم .

بارها شده كه من احساس افسردگي و  عصبانيت داشتم ، چرا كه من نمي توانستم راهي را كه در آن قرار داشتم

تغيير دهم، و يا هر كسي را به خاطر آن سرزنش مي كردم . من به مدرسه يكشنبه ( براي آموزش ) مي رفتم .

آموختم كه خدا ما را بسيار دوست دارد و مراقب ماست . فهميدم كه بچه ها را بسيار دوست دارد . ولي اين را

نفهميدم كه خدا اگر مرا دوست دارد چرا مرا اينگونه آفريد ؟ آيا دليلش ان بود كه از من اشتباهي سر زده است؟

انديشيدم كه بايستي اين گونه باشم زيرا در مدرسه ، من تنها فرد غير طبيعي بودم . سرباري بودم براي همه افرادي كه در كنارشان بودم . سر انجام بايستي مي رفتم اين بهترين كاري بود كه بايد انجام مي دادم . مي خواستم به همه دردهايم و به زندگي ام در سن جواني پايان دهم . اما دوباره شكر گزار والدين و خانواده ام هستم

كه هميشه براي آرامش من بوده اند و به من شجاعت داده اند .

خداوند شرح مصيبت هاي عيسي را در زندگي من نهاد تا ازآن  تجربيات براي ارشاد ديگران استفاده كنم براي

آنكه بر مشكلات فائق آيند و همواره شكرگزار خدا باشند .نيروي خداوند الهام بخش زندگي شان باشد و اجازه

ندهند هيچ مسئله اي بر سر برآورده شدن آرزو ها و رؤياهايشان قرار گيرد .

 

و همه ما بر اين امر واقفيم كه خداوند بهترين ها را انجام ميدهد براي كساني كه او را دوست دارند "  "

 

   اين ايه با قلب من صحبت مي كند و مرا به اين نقطه مي رساند كه من مي دانم اتفاق هاي بد در برابر

خوشبختي ، شانس يا توافق هيچ است . من به نهايت آرامش رسيدم، همينكه آگاه شدم از اينكه خداوند

اجازه نخواهد داد ، هيچ چيزي اتفاق افتد در زندگي مان مگر اينكه او هدف خوبي در آن قرار داده باشد

در سن 15 سالگي زندگيم را كاملاً وقف كليسا كردم بعد از اين كه در انجيل خواندم عيسي فرمود:

دليل آنكه فرد نابينايي به دنيا مي آيد آن است كه " خداوند از طريق آنها قدرتش را اشكار مي كند "

من به راستي اعتقاد دارم خداوند به من سلامتي خواهدبخشيد ، چه بسا كه من بتوانم گواه عظيم

او باشم از قدرت بهت انگيز او .

بعد ها بنابر درايتم متوجه شدم كه اگر ما براي خواسته اي به درگاه خداوند دعا كنيم، اگر او بخواهد

اجابت خواهد شد . و اگر او نخواهد كه اجابت شود ، مطمئناً امر بهتري در آن بوده است .مي دانم

شگرفي خدا در اين است كه مرا به كار گيرد فقط در ايت هيأت و نه در شكل ديگر .

در حال حاضر 21 ساله هستم. كارشناس بازرگاني در رشته حسابداري و برنامه ريزي امور مالي .يك

سخنور قابل هستم و اميد آن دارم كه به خارج بروم و داستانم را براي ديگران تعريف كنم . مباحثم را

به سمت تشويق دانش آموزان و جوانان امروزي سوق  دهم .همچنين در گروه هاي جمعي سخنراني

مي كنم . من شرح حال مصيبت هاي عيسي هستم براي جوانان . و خودم را براي مشيت الهي و آنچه كه

او مي خواهد و آنچه كه به او منجر مي شود قرار داده ام .

رؤيا ها و اهدافي كه در سر دارم را دنبال مي كنم . مي خواهم بهترين گواه عشق و اميد خداوند باشم.

ويك سخنور الهام بخش در خدمت مسيحيان و غير مسيحيان .

در صدد هستم كه در سن 25 سالگي به استقلال مالي برسم و با سرمايه گذاري هاي جدي به توليد

ماشيني بپردازم كه بتوانم با آن رانندگي كنم . نوشتن چندين كتاب پر فروش از ديگر رؤيا هاي من است و

اميدوارم در پايان امسال اولين نوشته ام را با عنوان " بدون دست ، بدون پا، بدون دلهره "

به اتمام برسانم .

 

 منبع : ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:8  توسط پرستو  | 

As you got up this morning, I watched you, and hoped you would talk to me,
even if it was just a few words, asking my opinion or thanking me for
something good that happened in your life yesterday. But I noticed you were
too busy, trying to find the right outfit to wear. When you
ran around the house getting ready, I knew there would be a few minutes for
you to stop and say hello, but you were toobusy. At one point you had to
wait, fifteen minutes with nothing to do except sit in a chair. Then I saw
you spring to your feet. I thought you wanted to talk to me, but
you ran to the phone and called a friend to get the latest gossip instead. I
watched patiently all day long. With all your activities I guess you were
too busy to say anything to me.

I noticed that before lunch you looked around, may be you felt embarrassed
to talk to me, that is why you didn't bow your head. You glanced three or
four tables o! ver and you noticed some of your friends talking to me
briefly before they ate, but you didn't. That's okay.
There is still more time left, and I hope that you will talk to me yet.
You went home and it seems as if you had lots of things to do. After a few
of them were done, you turned on the TV. I don't know if you like TV or not,
just about anything goes there and you spend lot of time each day in front
of it not thinking about anything, just enjoying the
show.
I waited patiently again as you watched the TV and ate your meal, but again
you didn't talk to me.

Bedtime I guess you felt too tired. After you said good night to your family
you popped into bed and fell asleep in no time. That's okay because you may
not realize that I am always there for you. I've got patience, more than you
will ever know. I even want to teach you how to be patient with others as
well.

I love you so much that I wait everyday for a nod, prayer or thought or a
thankful part of your heart. It is hard to have a one-sided conversation.
Well, you are getting up once again. And once again I will wait, with
nothing but love for you. Hoping that today you will give me some time. Have
a nice day!

Your friend, ALLAH


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 21:33  توسط پرستو  | 

 

(تفسيرالميزان ، ج6، ص302تا 338)

در راه رفتن راحت بود.

با تمام بدن به طرف شخصي كه او را صدا مي زد بر مي گشت .

چشمانش را كم باز مي كرد .

بيشتر به طرف زمين نگاه مي كرد تا طرف آسمان.

به هركس بر مي خورد سلام مي كرد.

زياد ساكت بود.

از هيچ چيز بدگويي نمي كرد.

با تمام كف دست خود اشاره مي كرد نه با انگشت .

خنده اش تبسم بود و قهقهه نمي زد.

وقتش را سه قسمت مي كرد : بخشي براي خانواده ، بخشي براي خود و بخشي براي مردم.

بيش از مخارج يك سال در خانه نگه نمي داشت و بقيه را به فقيران مي داد.

با فقرا نشست و برخاست مي كرد.

با اصحاب خود به گردش مي رفت.

پيراهنش را پينه مي زد و كفشش را مي دوخت و گوسفند مي دوشيد.

روي زمين مي نشست.

به فقير و غني دست مي داد و دستش را نمي كشيد تا طرف مقابل دستش را بكشد.

به تمام اصحاب يكسان نگاه مي كرد.

با برخي از افراد شوخي مي كرد كه آنها را شاد كند و غصه را از دلشان بيرون ببرد.

رو به قبله مي نشست.

اگر سواره بود اجازه نمي داد كسي همراه او پياده راه برود ، يا او را هم سوار مي كرد يا مي گفت برو به محل مقصد تا من هم بيايم.

اگر يكي از اصحاب را تا سه روز نمي ديد سراغش را مي گرفت ، اگر در مسافرت بود او را دعا مي كرد و اگر حاضر بود به ديدارش مي رفت.

ياران خود را با كنيه صدا مي كرد (يعني مي گفت اي پدر فلاني …يا ابوالحسن..)

اگر وارد مجلس مي شد در آخر صف مجلس مي نشست .

مي فرمود : ما سبيل را كوتاه و ريش را بلند نگه مي داريم و مجوس برعكس ما مي كند.

بهترين عطر براي او عطر مشك بود.

بر روي حصير كه چيزي زير آن نبود مي خوابيد كه طولش دو متر و عرضش كمي بيش از يك متر بود.

هنگام نماز عمامه اي سياه بر سر مي گذاشت ، البته اغلب عمامه بر سر داشت و گاهي هم كلاه
مي گذاشت.

لباس پنبه اي مي پوشيد.

انگشتر را در دست راست مي گذاشت.

اول پيراهن را مي پوشيد بعد شلوار را.

تا آخر عمر سنگ روي سنگ براي خانه ساختن نگذاشت.

هر وقت از خواب بيدار مي شد سجده مي كرد.

بهترين ميوه براي او انار بود.

غذاي داغ را نمي خورد ، صبر مي كرد تا سرد شود.

هنگامي كه مي خواست اخلاط سينه و آب دهان را بيرون بريزد سرش را مي پوشانيد.

به صاحبان عزا به عنوان تسليت مي فرمود: ((آجركم الله و رحمكم )) و به هنگام تبريك

گفتن مي فرمود: (( بارك الله لكم و بارك الله عليكم))

هنگام غذا خوردن دو زانو مي نشست و بر طرف چپ تكيه مي كرد.

قبل از همه شروع به غذا خوردن مي كرد و بعد از همه دست از غذا مي كشيد و خودش را مشغول
مي كرد تا ديگران خجالت نكشند .

بعد از هر دو لقمه خدا را شكر مي كرد.

بعد از غذا خوردن دندانهايش را خلال مي كرد تا دهانش خوشبو باشد.

آب را نمي بلعيد بلكه آن را مي مكيد و سه بار آب را مي خورد و يكباره سر نمي كشيد.

در ظرف آب نفس نمي كشيد.

بيش از هزينه غذا ، صرف عطر مي كرد.

روز پنجشنبه به مسافرت مي رفت.

طوري راه مي رفت كه خسته و ناتوان ديده نشود.

هنگامي كه از سربالايي مي رفت الله اكبر و هنگامي كه سرازيري مي رفت لااله الاالله مي گفت.

به هرمكاني مي رفت دو ركعت نماز مي خواند تا در قيامت براي او شهادت دهد.

هنگامي كه به ديدار دوستان و اصحاب مي رفت خود را مي آراست.

هنگام دعا سه بار دعا را تكرار مي كرد و هنگام رفتن به جايي از صاحب منزل سه بار اجازه مي گرفت.

با هركس مي نشست صبر مي كرد تا طرفش برخيزد و بعد او بلند مي شد.

از هيچ كس تعريف و ستايش قبول نمي كرد مگر به اندازه اي كه تلافي كرده باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 21:22  توسط پرستو  | 

 

تائو-ت-چینگ را می توان کتاب طریقت هم نامید.لائوتزو-نویسندهء آن در زمان کنفسیوس-حدود پانصد و پنجاه سال قبل از میلاد مسیح در چین زندگی می کرده است.آنچه از او باقی مانده همین کتاب است-راهنمای هنر زندگی و خرد ناب...

یکی از عجایب باقی مانده از روزگاران کهن.

 

تائو:

 

تائو بی نهایت و جاوید است

چرا بی نهایت است؟

هرگز به دنیا نیامده است.

بنابراین هرگز نمی میرد.

چرا جاوید است؟

آرزویی برای خود ندارد.

بنابراین در دسترس همه موجودات است.

 

حقیقت خود:

 

اگر می خواهید یک پارچه باشید

قطعه قطعه شوید.

اگر می خواهید صاف باشید

خمیده شوید.

اگر می خوهید پر باشید خالی شوید.

اگر می خواهید رستاخیز یابید

بمیرید.

اگر می خواهید همه چیز از آن شما باشد

هیچ نخواهید.

فرزانه با استقرار در تائو

به الگویی برای دیگران تبدیل می شود.

چون خود را نمی نمایاند.

دیگران نورش را می بینند.

چون چیزی برای ثابت کردن ندارد

دیگران به گفتارش اعتماد می کنند.

چون نمی داند کیست

دیگران خود را در او می شناسند.

چون هدفی در ذهن ندارد

در هرچه می کند موفق است

هنگامی که فرزانگان کهن می گفتند:

"اگر می خواهید همه چیز از آن شما باشد

هیچ نخواهید".

سخنانی بی معنا بر زبان نمی راندند.

تنها با زندگی در تائو

می توانید حقیقت خودتان باشید.

 

 

 

 

بی عملی:

 

اگر مردان بزرگ رابیش از اندازه ارزشمند شمارید

مردم عادی کوچک شمرده می شوند.

اگر دارایی خود را بیش از اندازه عزیز دارید

دزدی میان مردم رواج پیدا می کند.

فرزانه با خالی کردن ذهن مردم

آن ها را رهبری می کند

و با تضعیف جاه طلبی ها

و تحکیم اراده شان

درون آنها را غنی می سازد

او به آنها کمک می کند

تا از دانسته ها و آرزوهای خود خالی شوند.

و در کسانی که تصور می کنند می دانند سردر گمی بوجود می آورد

بی عملی را بیازمایید

و هر چیز دز جای خود قرار خواهد گرفت.

 

هنر زندگی:

 

نزدیک به زمین زندگی کنید

همیشه ساده بیاندیشید

در مشاجرات عادل و بخشنده باشید

در حکومت سعی در فرمانروایی و تسلط نداشته باشید

در کار آن چیزی را انجام دهید که از آن لذت می برید.

در زندگی خانوادگی همیشه در دسترس و حاضر باشید.

وقتی از اینکه خودتان هستید خوشنودید

و از رقابت و مقایسه دست کشیده اید

همگان به شما احترام می گذارند.

 

واقعیت:

 

موفقیت به اندازه شکست خطرناک است.

آرزو به اندازه ترس توخالی است.

این که موفقیت به اندازه شکست خطرناک است یعنی چه؟

چه از پله های نردبان بالا روید یا از آن پایین آیید

موقعیت شما متزلزل است.

هنگامی که با دو پای خود روی زمین ایستاده اید

می توانید همیشه تعادلتان را حفظ کنید.

این که آرزو به اندازه ترس توخالی است یعنی چه؟

ترس و آرزو هردو سایه اند

آن ها از افکار ما بوجود می آیند.

وقتی خود را به صورت خود نمی بینیم

چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.

دنیا را به صورت خودتان ببینید

به چیزها همانطور که هست اعتماد کنید

جهان را چون خودتان دوست بدارید

سپس می توانید آن طور که باید مراقب همه چیز باشید.

 

انعطاف:

 

انسان نرم و لطیف زاده می شود

و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.

گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند

و به هنگام مرگ خشک و شکننده.

پس هرکه سخت و خشک است

مرگش نزدیک شده

و هرکه نرم و انعطاف پذیر

سرشار از زندگی است.

سخت و خشک - می شکند.

نرم و انعطاف پذیر- باقی می ماند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 20:59  توسط پرستو  | 

 

هزينه اي ندارد ؛ ولي بسيار چيزهاي گرانبها مي آفريند.
کساني را که دريافتش مي کنند غني مي سازد ، ولي کساني را که آن را مي بخشند فقير نمي کند.
به سرعت برق مي آيد ، اما خاطره اش تا ابد پايدار مي ماند.

هيچ کس آنقدرها غني نيست که بتواند بي آن سرکند و هيچ کس آن قدرها فقير نيست که نتواند از منافع آن بهره مند گردد.
در خانه شادماني و خوشي مي آفريند ، در تجارت خير و برکت مي آورد و نشانه دوستي و محبت است .
آن را نمي شود خريد ، گدايي کرد ، قرض گرفت و يا دزديد ؛ زيرا کالايي زميني نيست و تا وقتي بخشيده نشود ، به دست نمي آيد .

آرامش پس از خستگي ، روز روشن پس از شب نااميدي ، خورشيد شادماني پس از ابرهاي اندوه ؛
و بهترين پادزهربراي حل مسائل زندگي است .
و اگر در لحظه اي از روز خود با فردي برخورد کرديد که آنقدر خسته بود که نتوانست به شما لبخند بزند ، آيا شما يکي از لبخندهاي
زندگي بخشتان را به او هديه مي کنيد ؟... چون هيچکس به اندازه آدمهايي که ديگر لبخندي ندارند تا نثار کسي کنند نيازمند لبخند نيست .

پس سخاوت را آذين بخش رفتار خود کنيد تا اين هديه آسماني نثار همگان شود.

 

منبع : نامه های ارسالی دوستان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 20:49  توسط پرستو  | 

 

فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موکول نکن.
اشتباهاتت را بپذير.
حداقل سالي يک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.
براي هر مناسبت کوچکی جشن بگير.
شکست را به راحتي بپذير و وقتي پيروز شدي فخرفروشي نکن.
عادت کن هميشه حتي زماني که ناراحت هستي خودت را سرحال نشان دهي.
وقتي با کار سختي رو به رو شدي به خودت تلقين کن که ؛ شکست غيرممکن است.
سعي کن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد.
کوچکترين پيشرفت ها را هم موفقيت بدان.
آرام صحبت کن اما در فکر کردن سريع باش.
مشکلات را ؛ به عنوان نوعي مبارزه طلبي در نظر بگير.
اعتماد به نفس داشته باش و خود را کوچک مشمار.
براي داشتن يک روز خوب ، به فردا فکر نکن.
هرچند وقت يکبار يک عادت ناپسند خود را ترک کن.
به خاطر داشته باش که هميشه حق انتخاب با توست.
ديگران را تحسين کن و از شادي آنها لذت ببر.
آرام باش و از زمان حال لذت ببر. زيرا بقيه عمرت را براي ادامه زندگي در اختيار داري.

 

 منبع: نامه های ارسالی دوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 20:42  توسط پرستو  | 

الهی به امید تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 17:34  توسط مولود  | 

نكته هايي‌براي تبديل روزهاي كسل‌كننده به شادترين لحظات زندگي
لبخند زدن ساده، سبب مي‌شود 43 ماهيچه در صورت شما منبسط و منقبض شوند. در نتيجه فعل و انفعالات مغز تغيير پيدا مي‌كند و روحيه شادماني و نشاط در شما ايجاد مي‌‌شود.


نگارش: محبوبه نوراني


حتما تا به حال برايتان پيش آمده كه از صبح كه از خواب بيدار مي‌شويد، خيلي پكر و دلتنگ و بي‌حوصله باشيد. اين روزها واقعا روزهاي وحشتناكي هستند، همه چيز خسته‌كننده و كسل‌كننده است و انگار همه چيز عليه شما پيش مي‌رود. در چنين روزهايي احتمالا شما هم آن‌طور كه بايد، براي شادي و سرحالي خودتان تلاش نكرده‌ايد. مثلا كوچك‌ترين كار براي تقويت روحيه، لبخندزدن است. آيا شما در چنين حالاتي آن را امتحان كرده‌ايد يا اينكه اصولا معتقديد در اوج خستگي و كسلي، لبخند فايده ندارد و دردي را درمان نمي‌كند؟ براي مقابله با اين روزهاي كسالت‌آور، توصيه مي‌كنيم تا مدتي راه‌هاي پيشنهادي ما را امتحان كنيد. مطمئن باشيد ديگر روزهاي كسالت‌بار و خسته‌كننده را نخواهيد ديد.

·         لبخند بزنيد
در راه رسيدن به محل كار لبخند بزنيد و هركس را كه مي‌بينيد، بگوييد <صبح به خير.> بله، به تمام كساني كه از كنار شما رد مي‌شوند، لبخند بزنيد و سلام و صبح به خير بگوييد. به اين فكر نكنيد كه مردم به عقل شما شك مي‌كنند.
محققان دانشگاه ميشيگان معتقدند همين لبخند زدن ساده، سبب مي‌شود 43 ماهيچه در صورت شما منبسط و منقبض شوند. در نتيجه فعل و انفعالات مغز تغيير پيدا مي‌كند و روحيه شادماني و نشاط در شما ايجاد مي‌‌شود. حتي اگر لبخندتان در ابتدا مصنوعي باشد، به زودي طبيعي مي‌شود. علاوه بر اين، لبخند مسري است و شما مي‌توانيد با يك لبخند ساده، آن را به تمام دوستان و همكاران خود سرايت دهيد و نشاط و روحيه را به آنها هم هديه كنيد.

·         زير آفتاب بنشينيد
روزهاي آفتابي، سعي كنيد در آفتاب بنشينيد و استراحت كنيد. نمي‌دانيد نور خورشيد چقدر مفيد و مقوي و انرژي‌زاست. براي اين كه حوصله‌تان سر نرود، مي‌توانيد هنگام آفتاب گرفتن، روزنامه يا مجله بخوانيد. از نظرعلمي ثابت شده است حتي در روزهاي سرد زمستاني هم نشستن در آفتاب، بسيار مقوي و مفيد است. پروفسور دان اورن، روانشناس دانشگاه ييل، معتقد است: <حداقل روزي 30 دقيقه نشستن در آفتاب، آرامش‌ و روحيه بالايي به فرد مي‌دهد و افسردگي و بي‌حالي را رفع مي‌كند.> پروفسور اورن همچنين مي‌گويد: <قرارگرفتن در معرض نور خورشيد، باعث افزايش توليد انتقال‌دهنده‌هاي پيام عصبي (نوروترنسميترها) از جمله سروتونين در مغز مي‌شود كه افزايش اين هورمون، باعث بالارفتن سطح شادي و روحيه مي‌شود.> در زمستان، آفتاب ظهر، بهترين شادماني را براي شما به ارمغان مي‌آورد ولي در روزهاي گرم تابستان، آفتاب صبحگاهي، شما را به اوج شادابي و نشاط روحي مي‌برد.

·         عسل بخوريد
عسل بخوريد، تنها يا با چيزهاي ديگر مثل چاي. دكتر جوديت واريتمن، مدير مركز تحقيقات سلامت ميت )
Mit( مي‌گويد: <كربوهيدرات‌ها سطح سروتونين مغز را افزايش مي‌دهند و باعث آرامش و خشنودي در فرد مي‌شوند.>
البته تمام كربوهيدرات‌ها اين خاصيت را ندارند، اگر نوعي ماده غذايي كه داراي كربوهيدرات است، چربي داشته باشد، چربي آن، خاصيت كربوهيدرات را خنثي مي‌كند. به‌طور مثال در بستني كه شير و شكر آن حاوي كربوهيدرات است، چربي شير، مانع جذب كربوهيدرات مي‌شود و تاثير مثبت آن از بين مي‌رود. همچنين اگر ماده غذايي حاوي كربوهيدرات، پروتئين نيز داشته باشد، اسيد آمينه موجود در پروتئين هم تقويت روحيه شما را به تاخير مي‌اندازد.‌پس براي اين كه سرور و شادماني در دلتان بار دهد، بهتر است از مواد غذايي داراي كربوهيدرات زياد و چربي و پروتئين كم استفاده كنيد. مواردي مانند قند، شكر، سيب‌زميني تنوري يا پخته يا حتي يك قاشق عسل مرغوب.

·         يك ليوان پر، آب خنك
هر وقت احساس خستگي و كسلي كرديد، يك ليوان بزرگ آب خنك بنوشيد.
با توجه به اينكه 60 درصد بدن انسان از آب تشكيل شده است و حتي 85 درصد بافت مغز نيز آب است، عجيب نيست كه با كمبود آب در بدن، احساس سرگيجه، سردرد، بي‌حالي و يبوست به شخص دست دهد.
حداقل روزي 8 ليوان نوشيدني مصرف كنيد. البته همه نوشيدني‌ها خاصيت آب را ندارند. به‌طور مثال، كافئين مدر (ادرارآور) است و با مصرف آن، بدن آب بيشتري از دست مي‌دهد. بعضي آبميوه‌ها و نوشيدني‌ها هم كه داراي سديم هستند، ذخيره آب بدن را تا حد بسياري مصرف مي‌كنند. پس بهترين گزينه براي نوشيدني، همان آب يا آب معدني است.

·         جوراب ضخيم بپوشيد
براي اين كه احساس آرامش دروني كنيد، جوراب‌هاي ضخيم بپوشيد و دست‌هايتان را دور يك فنجان چاي داغ، حلقه كنيد.
اگر تاكنون به ماساژ درماني رفته باشيد، حتما ديده‌ايد كه آنها دست‌ها و پاهاي شما را با جوراب و دستكش‌هاي گرم مي‌پوشانند. دكتر چارلز رايسيون، مدير كلينيك ايمني‌شناسي رفتاري دانشگاه اموري، معتقد است: <دست و پاي گرم، رابطه بسيار نزديكي با آرامش و نشاط دروني دارد.>
مطالعات و تحقيقاتي كه راجع به كاهش اضطراب در دانشگاه هاروارد انجام شده، نشان مي‌دهد افراد آرام و بانشاط، دست و پاي گرمي دارند.
خب، همين حالا جوراب‌هاي قديمي و ضخيم‌تان را كه ته كمد يا چمدان انداخته‌ايد و ديگر دوستشان نداريد، بيرون بياوريد و بپوشيد. اگر در آينه خود را نگاه كنيد، حتما لبخند زيبايي را روي لبانتان مي‌بينيد.

·         كاكائوي داغ، نوشيدني شادي‌آور
براي رهايي از كسالت بعدازظهرها، يك ليوان كاكائوي داغ بنوشيد. دكتر آلن‌هايريش، معتقد است شكلات يك نوع ماده غذايي بسيار مقوي و انرژي‌زا است، زيرا سرشار است از موادي كه روي فعل و انفعالات مغز تا‡ثير مي‌گذارند و تقويت روحيه را سبب مي‌شوند. يكي از مواد موجود در كاكائو، كافئين است كه منبعي غني از انرژي به شمار مي‌آيد. ماده بعدي، اندورفين است كه درد را تسكين مي‌دهد. همچنين مواد و دانه‌هاي شبه مخدر موجود در كافئين هم خواص آرام‌بخشي دارند و احساس سرمستي را به ارمغان مي‌آورند. اما چنانچه خوردن موادي مانند كاكائو كه كالري بسيار بالايي دارد به هر دليلي برايتان مضر است يا دوستش نداريد، حتي نفس كشيدن در بخاري كه از كاكائوي داغ برمي‌خيزد نيز شما را مسرور و شادمان مي‌كند. دكتر هايريش مي‌گويد: <استنشاق بوي مطلوب، مانند بوي شكلات، هم در تقويت روحيه موِثر است و هم عطر شور و شوق و مسرت را در وجودتان مي‌پراكند.>

·         تلويزيون‌ها خاموش
هر وقت كه مي‌توانيد، آخر هفته، يا حتي روزي يك ساعت، تلويزيون را خاموش كنيد و به جاي آن، سرگرمي‌هاي ديگر را امتحان كنيد و با خانواده خوش بگذرانيد. خاموشي تلويزيون براي تمام افراد خانواده مفيد است. تحقيق و بررسي‌هاي تكميلي در اين باره نشان مي‌دهد بعد از تماشاي برخي تبليغات و پيام‌هاي بازرگاني از تلويزيون، بچه‌ها حالت افسردگي و عصبي پيدا مي‌كنند.
با خاموش كردن تلويزيون، شما وقت بيشتري داريد تا ارزش محبت و زندگي واقعي را درك كنيد و به ديگران نيز هديه دهيد.هرچند وقت يكبار، كنترل تلويزيون را جايي مخفي كنيد تا به همراه تمام افراد خانواده از زندگي لذت ببريد.

·         به يوگا بپردازيد
روي پاهايتان بايستيد. شانه‌ها پايين، انگشتان دست را به هم بند كنيد و دست‌ها را رو به بالا بكشيد. كف دست‌هايتان رو به سقف باشد. پاها را محكم روي زمين فشار دهيد و در همين حالت 10 مرتبه آرام، نفس عميق بكشيد. يوگا نه تنها روح شما را تسكين مي‌بخشد، بلكه شادابي و طراوت را نيز به شما ارزاني مي‌كند.

·         خاطرات شيرين را مرور كنيد
براي انرژي گرفتن و شارژ شدن، روي ميز كارتان يكي از عكس‌هاي زيبا و به يادماندني خانوادگي كه خاطرات خوشي را برايتان تداعي مي‌كند، بگذاريد. دكتر جودي وايسر، مدير مركز عكس درماني در ونكوور مي‌گويد: <خيره شدن به يك عكس، باعث مي‌شود هوشياري شخص به سمت آن موقعيت زيبا و جذاب حركت كند و احساس هيپنوتيزم به فرد دست دهد و احساس كند در آن فضا و زمان است.>
دكتر ديويد كراس، نويسنده كتاب عكس درماني و سلامت روحي هم معتقد است: <ديدن عكس‌هاي به يادماندني، ناراحتي و افسردگي را از ميان مي‌برد و روحيه و نشاط را جايگزين مي‌كند.> بنابراين تعدادي عكس خانوادگي كه شما را به ياد خاطرات زيبايي اندازد، را انتخاب كنيد و همراه داشته باشيد. يكي را روي ميز كارتان بگذاريد، يكي را در كيف دستي و بقيه را هر جاي ديگري كه فكر مي‌كنيد احتياج به تقويت روحيه و انرژي داريد.

·         اخم‌ها باز!
هميشه خونگرم، مهربان و خوش خلق باشيد. دوستانه برخورد كردن حتي وقتي عصباني و ناراحت هستيد، لذت از زندگي و احساس خوشبختي را افزايش مي‌دهد. در اين خصوص مطالعه‌اي در دانشگاه فارست روي دانشجويان انجام شد و نتيجه اين بود كه هم دانشجويان درون‌گرا و گوشه‌گير و هم دانشجويان برون‌گرا و شاداب، بعد از اين كه با هم صميمي شدند و رفتارشان دوستانه و خونگرم شد، هر دو گروه احساس شادماني و مسرت كردند و هيچ‌كدام ديگر غمگين و ناراحت نبودند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:51  توسط آرزو  | 

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده ، چرا که ما ديروز وقت نکرديم از او تشکر کنيم
* * * *
چي مي شد اگه خدا؛ فردا ديگه ما را هدايت نمي کرد چون امروز اطاعتش نکرديم
* * * *
چي مي شد اگه خدا؛ امروز با ما همراه نبود ، چرا که امروز قادر به درکش نبوديم
* * * *
چي مي شد اگه ما؛ ديگه هرگز شکوفا شدن گلي را نمي ديديم ، جرا که وقتي خدا بارون فرستاده بود گله کرديم
* * * *
چي مي شد اگه خدا ؛ عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي کرد ، چرا که از محبت ورزيدن به ديگران دريغ کرديم
* * * *
چي مي شد اگه خدا ؛ فردا کتاب مقدسش را از ما مي گرفت ؛ چرا که ما امروز فرصت نکرديم آن را بخوانيم
* * * *
چي مي شد اگه خدا ؛ در خونه اش رو مي بست ؛ چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم
* * * *
چي مي شد اگه خدا ؛ خواسته هامون رو پاسخ نمي گفت ؛ چون فراموشش کرده ايم
* * * *
چي مي شد اگه خدا ...

بياييد کوير تشنه ي دل خود را با بذر عنايت الهي به گلستان عشق تبديل کنيم .
و با کودک درون خود پيمان ببنديم که تا هميشه رهروي رضاي دوست باشيم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:53  توسط پرستو  | 

خوشا به حال کساني که از فقر روحي خود آگاهند زيرا ملکوت آسمان از آن ايشان است.
خوشا به حال ماتم زدگان زيرا ايشان تسلي خواهند يافت.
خوشا به حال فروتنان زيرا ايشان مالک جهان خواهند بود.
خوشا به حال کساني که گرسنه و تشنه نيکي مطلق هستند ، زيرا ايشان سير خواهند شد.
خوشا به حال رحم کنندگان ، زيرا ايشان رحمت خواهند ديد.
خوشا به حال پاکدلان ، زيرا ايشان خدا را خواهند ديد.
خوشا به حال کساني که در راه نيکي جفا مي بينند ، زيرا ملکوت آسماني از آن ايشان است.
خوشا به حال کساني که اکنون اشک مي ريزند ، زيرا در آينده خندان خواهند شد.

بخواهيد ؛ به شما داده خواهد شد !
بجوييد ؛ پيدا خواهيد کرد !
بکوبيد ؛ در به رويتان باز خواهد شد !
چون هر که ، هرچه بخواهد به دست خواهد آورد.
مواعظي از عيسي مسيح

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:51  توسط پرستو  | 

آزادی

آزادترین شما آزادی خود را همچون یوغ بر گردن نهاده و همچون دستبندی دستهای خود را بدان بسته است.زیرا شما تنها وقتی آزاد خواهید بود که حتی آرزوی جستن آزادی را جز لگام اسب ندانید و دیگر از آزادی در مقام یک آرمان و توفیق سخن مگویید.

شما براستی هنگامی آزاد خوهید بود که روزهای شما از غم و شبهای شما از نیاز و غمخواری خالی نباشد

بلکه باید گفت آزادی در این است که این غمها و نیازها زندگی شما را احاطه کند و شما عریان و آزاد از هر قید و بند بر آنها فائق آیید.

بحقیقت آنچه را شما آزادی می خوانیدمحکمترین زنجیر ها است.

اگر قانون ظالمانه ای که می خواهید ان را لغو کنید بدست شما بر پیشانی شما نوشته شده است شما نمی توانید آن نوشته را با سوختن کتابهای قانون یا شستن پیشانی قاضیان پاک کنید هرچند که تمامی دریا بر آن پیشانی جاری شود.

و اگر جبار بیدادگری است که می خواهید او را از تخت به زیر آورید  نخست نظر کنید تا تخت آن بیدادگر که در درون شما افراشته نابود شده باشد.

و اگر غمی است که می خواهید آن را از خود دور کنید آن غم را بحقیقت شما برگزیده اید و بر شما تحمیل نشده است.

و اگر ترس و هراسی است که می خواهید از خود برانید جایگاه آن ترس در دل شماست و نه در دست آنکس که از او میترسید.

              

                                                   کیست مولا آنکه آزادت کند

بند رقیت زپایت برکند

ای گروه مومنان شادی کنید

همچو سرو و سوسن آزادی کنید

مثنوی

 

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

حافظ

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

حافظ

 

ای که ترسانی ز مرگ اندر فرار

آن ز خود ترسانی  ای جان هوش دار

مثنوی

 

 

منبع : ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 8:8  توسط پرستو  | 

روح شما اغلب میدان نبردی است  که در آن عقل و منطق با شوق و عشق در جنگ و ستیزند.

و دریابید که عقل لنگر و عشق بادبان کشتی روح شماست.

اگر عقل به تنهایی در وجود شما فرمانروا شود شما را زندان و زنجیر خواهد بود و عشق اگر در سایهء عنایت عقل نباشد شعله ای است که خود را خاکستر خواهد کرد.

و بگذارید روح شما شعلهء عشق را با عقل هدایت کند تا عشق با رستاخیز روزانه اش هر بامداد همچون ققنوس آتش زاد از خاکستر وجود خویش بال به آسمان کشد.

شایسته آن است که منطق و شوق یا عقل و عشق همچون دو مهمان عزیز در خانهء شما با هم زندگی کنند.

بیگمان شما مهمانی را گرامی تر از مهمان دیگر نخواهید داشت زیرا هرکس به یکی از این دوعنایت بیشتر کند مهر و ایمان هردو را از دست خواهد داد.

                                         عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی

                                              عشق داند که در این دایره سرگردانند

                                                           حافظ

 

 منبع : ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 8:3  توسط پرستو  | 

 

وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان عطایی نکرده ای.

بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگری هدیه کنی.

زیرا دارایی تو چیزی نیست جز متاعی که از ترس نیاز های فردا آن را نگاهبانی می کنی.

کسانی هستند که از بسیار- اندکی می بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند

و همین شوق به نام و شهرت هدیهء آنان را مسموم می کند.

و کسانی هستند که از کم تمام را می بخشند.

آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند.

و کیسه شان هیچگاه تهی نخواهد ماند.

و کسانی هستند که با لذت می بخشند

و همان لذت پاداش آنهاست.

و کسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند وآن رنج و سختی  غسل تعمید آنهاست تا از تعلق دنیوی پاک شوند.

و کسانی هستند که می بخشند و از رنج و لذت فارغند و سودای فضیلت و تقوی نیز در سر ندارند.

خداوند از دستهای چنین بخشندگانی با آدمیان سخن می گوید و از پشت چشم آنان بر زمین لبخند می زند.

بخشیدن در پاسخ درخواست نیکوست.

اما نیکوتر از آن بخشیدن است پیش از درخواست از راه فهم.

 

                                           لب ببند و کف پر زر برگشا

                                           بخل تن بگذار و پیش آور سخا

                                          این سخا شاخی است از سرو بهشت

                                          وای او کز کف چنین سروی بهشت.

                                                                        مثنوی

 

                                            هرچه در این پرده ستانی بده

                                            خود مستان تا بتوانی بده

                                                                      نظامی

 

                                 بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد

                               گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

                                                                            حافظ

 منبع : ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 8:0  توسط پرستو  | 

عشق مدار کسی است که از آینده نمی ترسد. کسی که از پیامد ها و نتایج واهمه ندارد.او در اینجا و حالا زندگی می کند.

نگران نتیجه نیست.نگرانی کار ذهن ترس مدار است.و فکر نکن بعدش چه می شود.تنها در اینجا باش و به تمامی عمل کن. حسابگری را کنار بگذار.شخص ترس مدار مدام در حال حسابگری – نقشه کشی- منظم کردن و محافظت است.تمام زندگی اش اینگونه از بین می رود.  

         

***************************

 

هیچکس دشمن شما نیست.

حتی اگر تصور می کنی کسی مقابل تو است آنقدر ها هم دشمنی ندارد چرا که درگیر کار خود است.چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.این موضوع باید قبل از برقراری ارتباط حقیقی درک شود.روی این موضوع مراقبه کن.هیچ جا مانعی ایجاد نکن.گذرگاهی همیشه باز و گشاده باش بدون هیچ دری در برابرت.

 

***************************

 

بخاطر بسپار:اگر به کسی اجازه دهی تا به عمق وجودت رسوخ کند دیگران هم چه مرد و چه زن این اجازه را به تو خواهند داد.چون وقتی به کسی اجازهء نفوذ می دهی  در واقع اعتماد بوجود می آید.وقتی تو نترسی دیگران هم بی ترس می شوند.

 

***************************

 

شهامت بسویتان خواهد آمد.تنها با فرمولی ساده شروع کنید: هرگز ناشناخته را از دست نده.همیشه ناشناخته را برگزین و به پیش برو.حتی اگر به زحمت بیفتی ارزشش را دارد.همیشه سودمند است و شما به این صورت بالغ تر –صادق تر و هوشمند تر می شوید.

 

***************************

 

شخص با پذیرش ترس هایش بی ترس می شود با دیدن حقایق زندگی و تشخیص اینکه این ترس ها طبیعی هستند شخص آنها را می پذیرد.    

                     

***************************

عیسی مسیح (ع) می گوید:اگر زندگیت را حفظ کنی آن را از دست خواهی دادو اگر آن را از دست دهی حفظش خواهی نمود.

                                     

***************************

 

تنها راه بی ترسی پذیرفتن ترس است.آنگاه انرژی آزاد شده به آزادی تبدیل می شود. ولی اگر ترس را نکوهش کنید آنگاه سر بر می آورد.

 

***************************

 

به محض زایل شدن ترس –معصومیت حاضر می شود و این معصومیت خیر مطلق است- کل جوهر یک انسان مذهبی.معصومیت قدرت دارد.این معصومیت تنها معجزهء وجود است.با معصومیت هر چیزی امکان پذیر است.

 

***************************

ترس بیش از چند سانتی متر عمق ندارد.چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.

 

***************************

 

وقتی طبیعی باشی و بگذاری اتفاقات خود بخود روی دهند خداوند پشت و پناه تو خواهد بود.

 

***************************

اگر عاشق باشی خواهی دید که کل هستی دارای فردیت است بی جهت انرژیت را صرف کشدن و هل دادن عشق نکن

با دقت نگاه کن و با اشیاء ارتباط برقرار کن.از آنها کمک بگیر تا مقدار زیادی از انرژی حفظ گردد.

 

***************************

 

ترس چیزی جز بی عشقی نیست .عشق بورز و ترس را فراموش کن. اگر حقیقتا" عشق بورزی ترس ناپدید می شود.

با ترس نجنگید.در غیر اینصورت بیشتر و بیشتر می ترسید

 و ترس تازه ای وارد و جودتان می شود. این- ترس از ترس است

که بسیار خطرناک است.اگر در زندگی می ترسی پس بیشتر

عشق بورز اما شهامت در عشق احتیاج به جسارت دارد.در عشق ماجراجو باش.بیشتر عشق بورز- بدون شرط عشق بورز چراکه هرچه بیشتر عاشق باشی کمتر می ترسی.

 

***************************

سخنانی از اوشو

ارسالی توسط دوستان در گروه ایران ریکی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 7:52  توسط پرستو  | 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:34  توسط پرستو  | 

روز قيامت بود.
همه فرشتگان در بارگاه خداى بزرگ حاضر شده بودند. روزى پرابهت. صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر كس به پيش مى‏آيد و در حضور عدل الهى، ارزش و قدر خود را مى‏نماياند... و به فراخور شأن و ارزش خود در جايى نزديك يا دور مستقر مى‏شد... همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسان‏ها و عقول مجرده به پيش مى‏آمدند و ارزش خويش را عرضه مى‏كردند.
مورچه آمد از پشتكار خود گفت و در جايى نشست. پرنده آمد، از زيبايى خود گفت از نغمه‏هاى دلنشين خود سرود و در جايى مستقر شد. سگ آمد از وفاى خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت. غزال آمد از زيبايى چشم و پوست خود گفت. خروس آمد از زيبايى تاج و يال و كوپال خود گفت. طاووس آمد از زيبايى پرهاى خود گفت. شير آمد از قدرت و سرپنجه خود گفت... هر كس در شأن خود گفت و در هر مكانى مستقر شد.
گل آمد از زيبايى و بوى مست‏كننده خود شمه‏اى گفت.
درخت آمد و از سايه خود و ميوه‏هاى خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشريّت گفت... هر كس شأن خود بگفت و در جاى خود نشست. انسان‏ها آمدند، آدم آمد، حوّا آمد و از گذشته‏هاى دور و دراز قصه‏ها گفتند. لذت اوليه را برشمردند و به خطاى اوليه اعتراف كردند، خداى را سجده نمودند و در جاى خود قرار گرفتند. آدم‏هاى ديگر آمدند، نوح آمد از داستان عجيب خود گفت، از ايمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاريخ افسانه‏اى خود گفت. ابراهيم آمد، از يادگارهاى دوره خود سخن گفت، چگونه به بتكده شد و بت‏ها را شكست، چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و چطور آتش بر او گلستان شد. موسى آمد، داستان هجرت و فرار خود را نقل كرد، و از بى‏وفايى قوم خود و رنج‏ها و دردهاى خود سخن راند. عيسى مسيح آمد، از عشق و محبت سخن گفت، از قربان‏شدن خويش ياد كرد. محمد - صلى‏اللَّه عليه وآله وسلّم - آمد، از رسالت بزرگ خود براى بشريت سخن راند، على - عليه‏السلام - آمد، همه آمدند و گفتند و در جاى خود نشستند.
فرشتگان آمدند، هر يك از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جاى خود نشستند. چه دنيايى بود و چه غوغايى، چه هيجانى، چه نظمى، چه وسعتى و چه قانونى.
آن‏گاه عقل آمد، از درخشش آن چشم‏ها خيره شد، از ابهت آن مغزها به‏خضوع درآمدند. پديده عقل، تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتياجات بشرى و دانش و غيره او را سجده كردند، عقل همچون خورشيد تابان، در وسط عالم بر كرسى اعلايى فرو نشست.
مدتى گذشت، سكوت بر همه جا مستولى شد، نسيم ملايمى از رايحه بهشتى وزيدن گرفت، ترانه‏اى دلنشين فضا را پر كرد و همه موجودات به زبان خود خداى را تسبيح كردند.
باز هم مدتى گذشت، ندايى از جانب خداى، عالى‏ترين پديده خلقت را بشارت داد، همه ساكت شدند، ولوله افتاد، نورى از جانب خداى تجلى كرد و دل همچون فرستاده خاص خداى بر زمين نازل شد. همه او را سجده كردند جز عقل كه ادّعاى برترى نمود!
عقل از برترى خود سخن گفت. روزگارى را برشمرد كه انسان‏ها چون حيوانات در جنگل‏ها، كوه‏ها و غارها زندگى مى‏كردند و او آتش را به بشر ياد داد. چرخ را براى نقل اشياى سنگين دراختيار بشر گذاشت، آهن را كشف كرد، وسايل زندگى را مهيا نمود، آسمان‏ها را تسخير كرد تا به اعماق درياها فرو رفت. از گذشته‏هاى دور خبر داد و آينده‏هاى مبهم را پيش‏بينى كرد و خلاصه انسان را بر طبيعت برترى بخشيد. عقل گفت كه ميليون‏ها پديده و اثر از خود به‏جاى گذاشته است و در اين مورد چه كسى مى‏تواند با او برابرى كند؟
يك‏باره رعد و برق شد، زمين و آسمان به لرزه درآمدند، ندايى از جانب خداى نازل شد و به عقل نهيب زد كه ساكت شو و گفت كه تمام خلقت را فقط به‏خاطر او خلق كردم. اگر دل را از جهان بگيرم، زندگى و حيات خاموش مى‏شود، اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرات وجود متلاشى مى‏گردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زيبايى را حس مى‏كرد؟ چگونه عظمت آسمان‏ها را درك مى‏نمود؟
چگونه راز و نياز ستارگان را در دل شب مى‏شنيد؟ چگونه به وراى خلقت پى مى‏برد و خالق كل را درمى‏يافت؟
همه در جاى خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر كرسى خود نشست و دل چون چترى از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، به‏نام اولين تجلى خداى بزرگ قرار گرفت.
از آن پس، دل فقط مأمن خداى بزرگ شد و عشق يعنى پديده آن، هدف حيات گرديد. دل، تنها نردبانى است كه آدمى را به آسمان‏ها مى‏رساند و تنها وسيله‏ايست كه خدا را درمى‏يابد. ستاره افتخارى است كه بر فرق خلقت مى‏درخشد.
خورشيد تابانى است كه ظلمت‏كده جهان را روشن مى‏كند و آدمى را به خدا مى‏رساند. دل، روح و عصاره حيات است كه بدون آن زندگى مفهوم ندارد. عشق، غايت آرزوى انسان است. بقيه زندگى فقط محملى براى تجلى عشق است.


منبع: کتاب خدا بود و دگر هیچ نبود

شهيد دكتر مصطفي چمران

 

 

 

__

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:15  توسط پرستو  | 

 

 

 

ای ز دردت خستگان را بوی درمان آمده

یاد تو مر عاشقان را مونس جان آمده

 

صد هزاران همچو موسی مست در هر گوشه ای

 رب ارنی گو شده دیدار جویان آمده

 

صد هزاران عاشق سر گشته بینم پر امید

بر سر کوی غمت الله گویان آمده

 

سینه ها بینم ز سوز هجر تو بریان شده

دیده ها بینم ز درد عشق گریان آمده

 

عاشقانت نعره الفقرُ فَخری می زنند

بر سر کوی ملامت پای کوبان آمده

 

پیر انصار از شراب شوق خورده جرعه ای

همجو مجنو ن گرد عالم مست و حیران آمده

 

ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای صمدی که از ادراک ما جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای قادری که خدایی را سزایی

 

 

جان مارا صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده و چشم ما را ضیای خود ده و ما را از فضل و کرم خود آن ده که آن به.

 

یارب دل ما را تو به رحمت جان ده

درد همه را به صابری درمان ده

این بنده چه داند که چه می باید جست

داننده تویی هر آنچه دانی آن ده.

 

برگرفته از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 16:47  توسط پرستو  | 

باید همیشه یاد چاه و تاریکی باشیم و توکل و عشق .

 

آره چاه .

همون جایی که علی توش فریاد می زد و مدهوش می شد.

همون حایی که گرگ و بهونه کردند و یوسف رو توش انداختند.

همونی که تو دل کویره و واسه همین باید قدر کویر رو دونست.

 

امان از تاریکی و امتیازاش.

همون تاریکی که محمد رو به حرا می کشوند و موسی رو به طور.

همون تاریکی که در فراق یوسف به یعقوب هدیه دادند.

همون تاریکی که یونس نبی توش فریاد می زد که من ظالمم.

 

 

و توکل ,

 همونی که ابراهیم رو آروم کرد واسه رفتن تو دل آتیش.

همونی که باعث شد یوسف از تنگی و تاریکی چاه نترسه و به دست لطف و مهر اون لطیف بزرگ امیدوار باشه و بشه عزیز مصر.

همونی که ترازوی سنجش باور ماهاست.

 

و اما عشق ,

همون که باعث می شه هنگامه شمشیر و مرگ و خون بگن شیرین تر از عسل

همون که میشه پر پرواز و هدف هجرت . همونی که بهونه فرهاد میشه واسه تیشه زدن به کوه

 

پس یادمون باشه ماها چاه می خواهیم , غار می خواهیم , تاریکی می خواهیم و توکل و عشق تا باشن پرای پروازمون.

 

منبع :  توصیه های برادر مهربونم و یکی از بهترین معلمهای زندگیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 7:32  توسط پرستو  | 

زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن

 

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکست.

 

علت عاشق زعلتها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

 

من میان جسمها جان دیده ام

درد را افکنده درمان دیده ام

 

دیده ام بر شاخه احساسها

می تپد دل در شمیم یاسها

 

زندگی موسیقی گنجشکهاست

زندگی باغ تماشای خداست

 

گر تو را نور یقین پیدا شود

می تواند زشت هم زیبا شود

 

حال من ,در شهر احساسم گم است

حال من ,عشق تمام مردم است

 

زندگی یعنی همین پروازها

صبح ها , لبخند ها , آوازها

 

ای خطوط چهره ات قران من

ای تو جان جان جان جان من

 

با تو اشعارم پر از تو می شود

مثنوی هایم همه نو می شود.

 

حرفهایم مرده را جان می دهد

واژه هایم بوی باران می دهد.

 

 شاعر : نمی دونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 14:54  توسط پرستو  | 

 

 

مرتضی علی دخیلت , زندگیمو از تو می خوام

آقا جونم بی تعارف , عاشقم مهر تو می خوام.

 

خاک پات سرمه چشمام , آقا جون حرفامو گوش کن

تو رو حق اسم زهرا , آتیش دلمو خاموش کن.

 

دست به سینه پیش روتم , دل و جون فدای نامت

آقا داغونم کمک کن قربون عشق و مرامت.

 

واسه خوندن دیگه پیرم , از غمش دارم می میرم

مولا جون برس به دادم , به خدا بد جوری گیرم

به خدا بد جوری گیرم

 

عمریه من در خونت, دست خالی بر نگشتم

نذار تاریک شه تموم شه ,خط سبز سر نوشتم

 

نه راه پیش و نه برگشت , دل موندنم ندارم

مو لا جون همه امید و به کرامت تو دارم .

 

از مجموعه اشعار رضا صادقی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 13:28  توسط پرستو  | 

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. وزیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالا تر از عشق چیزی نخواسته ام .

عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد . قلب مرا به جوش می آورد .استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند. مرا از خود خواهی و خود بینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم.در عالم  وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبا بین پیدا می کنم .ارزش یک برگ. نور یک ستاره دور , موریانه کوچک, نسیم ملایم سحر , موج دریا, غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند ...... اینها همه و همه از تجلیات عشق است. ......

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم. و هستی خود را تقدیمش می کنم.

 

 

منبع : کتاب خدا بود و دگر هیچ نبود

بخشی از وصیت نامه  شهید دکتر مصطفی چمران

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 4:8  توسط پرستو  | 

 

این سخن که" هر کس آنچنان است که در دل خود فکر می کند " نه تنها همه هستی آدمی را در بر
می گیرد , بلکه جنان جامع است که بیرون می رود و بر همه اوضاع و شرایط زندگیش دست می نهد . به راستی که آدمی همان است که می اندیشد , و منش او حاصل جمع تمامی اندیشه های اوست.

 

همان گونه که گیاهی که جوانه می زند نمی تواند بی بذر باشد , هر عملی که از آدمی سر می زند , از بذر های اندیشه نشأة می گیرد, و بدون آن بذر ها نمی تواند پدیدار شود .این به طرزی یکسان آن اعمال به اصطلاح "خود انگیخته " و" بی تأمل "   , و همچنین اعمالی که سنجیده به اجرا در می آیند , را در بر
می گیرد.

 

کنش : شکوفـهء اندیشه است , و شادمانی و رنج : میوه هایش . از این رو , آدمی ثمره شیرین و تلخ کشت خود را می درود.

 

" اندیشه ذهن ما را آفریده است . آنچه هستیم با اندیشه پرداخته و بنا شده است. اگر ذهن آدمی از اندیشه های پلید آکنده باشد, به درد گرفتار می آید.

همانگونه که چرخ از پس گاو نر .....

اگر آدمی تاب آورد در پاکی اندیشه .......  

بی شبهه شادمانی , همچون سایه اش به دنبالش می آید."

 

آدمی زائیده قانون است , نه مخلوق تصادف . و علت و معلول , همان سان در حیطه نهان اندیشه , مطلق و انحراف نا پذیر است , که در جهان محسوس و اشیاء .

منشی نجیب و خداگونه , لطف و تصادف نیست . ثمره طبیعی تلاش مدام برای درست اندیشیدن است : حاصل همنشینی طویل و ارج نهاده با اندیشه های خداگونه .

 

منشی نا نجیب و جانور خو , نیز به همین ترتیب , حاصل در سر پروراندن اندیشه های حقیرانه است.

آدمی توسط خودش آباد یا ویران می شود . در زرادخانه اندیشه , خود را نا بود می کند. همچنین ابزار بنای قصرهای بهشتین شادمانی و نیرو و آرامش را برای خویشتن می سازد. با انتخاب درست و کاربرد راستین اندیشه , آدمی به کمال الهی صعود می کند . با سوء استفاده و کاربرد نادرست اندیشه , به پایین تر از سطح جانور سقوط می کند. میان این دو نهایت درجات منش بیشمارند, و آدمی ارباب آنهاست .

 

از میان همه حقیقتهای زیبای مربوط به جان که به این عصر بازگشته اند و در پرتو آگاهی قرار گرفته اند , هیچیک شادمانه تر یا سود مند تر از این ایقان یا وعده الهی نیست که آدمی استاد اندیشه است, سازنده منش , و آفریننده و شکل دهنده وضعیت و محیط و تقدیر.

 

آدمی به عنوان موجودی صاحب اقتدار و خرد و عشق , و ارباب اندیشه هایش , کلید هر وضعیتی را به دست دارد , و عامل تحول و تجدید حیات که با آن می تواند هر آنچه را که اراده می کند از وجودش بسازد,درون اوست.

آدمی _حتی در مست ترین و بیچاره ترین حالتش _ همواره ارباب است. اگر چه به علت ضعف و انحطاط و حقارتش , اربابی ابله که " خانه اش " را به درستی اداره نمی کند . وقتی اندیشیدن به وضعیتش را آغاز می کند و ساعیانه قانونی را می جوید که وجودش بر آن بنا شده است ,  آنگاه اربابی خردمند می شود, نیرو هایش را هوشمندانه هدایت می کند ,  و اندیشه هایش را به سوی موضوعهای سودمند پیش می راند. ارباب آگاه این چنین است , و آدمی تنها با اکتشاف قوانین اندیشه در درون خودش می تواند چنین شود. , و دریابد که اکتشاف یکسر مسألهء کاربرد و خود آزمائی و تجربه است .

 

تنها با جستجو و کاوش بسیار می توان طلا و الماس رسید و آدمی می تواند همه حقایق مربوط به وجودش را دریابد , اگر عمیقا در معدن جانش بکاود و بداند خود سازنده منش خویش,  شکل دهنده به زندگی خویش , و معمار تقدر خویش است. اگر مراقبانه نظاره کند , در کف اختیار بگیرد , اندیشه هایش را دگر گون سازد , و اثر آنها را بر خودش و دیگران و زندگیش و اوضاع و شرایطش دنبال کند , با ممارست صبورانه _ حتی در مورد جزئی ترین رویداد روزانه _ ارتباط علت و معلول را دریابد , و از آن به عنوان وسیله ای برای شناختن خویشتن _ که شعور و خرد و اقتدار است _ سود جوید , می تواند به طرزی خطا ناپذیر این را به اثبات برساند . در این مسیر نیز مانند هر مسیر دیگر , قانون مطلق است . "بطلبید که خواهید یافت , بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد. " زیرا تنها با صبر و ممارست و ابرام بی وقفه , آدمی
می تواند به معبد معرفت گام نهد.

 

منیع :کتاب  تو همانی که می اندیشی

نوشته : جیمز آلن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 14:25  توسط پرستو  | 

خدا بود و دگر هیچ نبود , خلقت هنوز قبای هستی در عالم نیاراسته بود ,  ظلمت بود , جهل بود , عدم بود , سرد و وحشتناک و در دایره امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت , خدا کلمه بود , کلمه ای که هنوز القاء نشده بود. خدا خالق بود , خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود , خدا رحمان و رحیم بود و لی هنوز ابر رحمتش نباریده بود , خدا زیبا بود , ولی هنوز زیباییش تجلی نکرده بود , خدا عادل بود ولی عدلش هنوز بروز ننموده  بود , خدا قادر و توانا بود ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود. در عدم چگونه کمال و جمال و جلال خود را بنمایاند ؟ در سکوت چگونه کلمه زائیده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند ؟ عدم بود , ظلمت بود , سکوت و جمود و وحشت بود .

 

اراده خدا تجلی کرد کوه ها , دریاها , آسمانها و کهکشانها را آفرید , چه انفجار ها , چه طوفانها ! چه سیلابها ! چه غوغا ها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگی با شور و هیجان زائد الوصفش به هر سو می تاخت . درخت ها حیوانها و پرنده ها به حرکت در آمدند . جلال بر عالم و جود خیمه زد و جمال صورت زیبایش را نمایان ساخت , و کمال اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت . حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز در آمدند . و وجود نغمه شادی آغاز کرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند . آن گاه خدا , انسان را از " گل تیره ریخته شده "   آفرید و او را بر صورت خویش ساخت و روح خود را بر او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت .

 

 

انسان غریب و نا آشنا , از این همه رنگها , شکلها , حرکت ها و غوغاها وحشت کرد , و از هر گوشه به گوشه ای دیگر می گریخت  و پناهگاهی می جست که در آن با یکی از مخلوقات هم رنگ شود و در سایه جمع استقرار بیابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به در آید.

 

به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد , همه با سردی از او گذشتند و در جواب الحاح پر شورش سکوت کردند. این انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نا امیدانه می گفت : مرا ببین , یک لجن خاکی می خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آن گاه با عتاب به خود می گفت : چطور می خواهی استحقاق همنشینی فرشتگان را داشته باشی ؟ و سر شکسته و خجل گریخته در گوشه ای پنهان شد, تا کم کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت , بیرون آید و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه کند.

 

پرنده ای یافت در  پرواز , که بالهای بلندش را باز می کرد و به آرامی در آسمانها سیر می نمود , خوشش آمد و از اینکه پرنده توانسته خود را از قید زمین خاکی آزاد کند شیفته شد , اظهار محبت کرد و تقاضای دوستی نمود و گفت : آیا استحقاق دارم که هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت و او افسرده و سر افکنده با خود گفت : مرا ببین که از لجن خاکی ساخته شده ام  ولی می خواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم ! چه آرزوی خامی ! چه انتظار بی جایی ! به حیوانات نزدیک شد , هر یک بلا جواب از او گذشتند و اعتنایی نکردند , خود را به ابر عرضه کرد و خوش داشت همراه تکه های ابر بر فراز آسمانها پرواز کند , اما ابر نیز جوابی نداد و به آرامی گذشت . به دریا نزدیک شد و طلب دوستی کرد اما دریا با سکوت خود طلب او را بلا جواب گذاشت , او دست به دامن موج شد و گفت:  آیا استحقاق دارم که همراه تو بر سینه در یا بلغزم , از شادی بجوشم و از غضب بخروشم.و بر چهره تخته سنگهای مغرور سیلی بزنم و بعد تا به ابدیت خدا پیش روم و در بی نهایت محو گردم؟  ....

اما موج بی اعتنا از او گذشت و جوابی نداد . انسان دلشکسته و ناراحت روی از دریا گردانید و به سوی کوه رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضای دوستی کرد . کوه جبروت کبریایی خود را نشکست و غرور و جلالش اجازه نداد که به او نگاهی کند . انسان دلشکسته و نا امید سر به آسمان بلند کرد .از وسعت بی پایانش خوشحال شد. و با الحاح طلب دوستی کرد .اما سکوت اسرار آمیز آسمان به او فهماند .که تو لجن خاکی استحقاق هم نشینی مرا نداری. به ستارگان رجوع کرد , ولی هر یک بی اعتنا گذشتند و جوابی ندادند . انسان به صحرا های دور رفت و خواست در کویری تنها زندگی کند و تنهایی خود را با تنهایی کویر هماهنگ نماید و از تنهایی مطلق به در آید ولی کویر نیز با سکوت سرد و سوزان خود,  انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقی  گذاشت .

 

انسان , خسته , روح مرده , پژمرده , دل شکسته , وحشت زده و مایوس , تنها سر به گریبان تفکر فرو برد و احساس کرد استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی  را ندارد . او از لجن است , لجن متعفن , از پست ترین مواد و هیچ کس او زا به دوستی نمی پذیرد. آن گاه صبرش به پایان رسید . ضجه کرد , اشک فرو ریخت , و از ته دل فریاد زد , کیست که این لجن متعفن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستی کسی را ندارم . من پستم , نا چیزم , من بد بختم , من گناهکارم , رو سیاهم  من از همه جا رانده شده ام , من پناهگاهی ندارم , کیست گه دست مرا بگیرد؟  کیست که ناله های مرا جواب دهد؟ کیست که بد بختی مرا ملاحظه کند. کیست که مرا از تنهایی به در آورد ؟ کیست که به استغاثه من لبیک بگوید ؟

 

ناگهان طوفانی به پاشد , زمین به لرزه در آمد , آسمان غریدن گرفت , برق همچون تازیانه های آتشین بر گرده آسمان کوفته می شد. گویی که انفجاری در قلب عالم به وقوع پیوسته است , صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد .که از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید:

ای انسان , تو محبوب منی , دنیا را به خاطر تو خلق کرده ام , و تو را بر صورت خود آفریدم .و از روح خود در تو دمیده ام و اگر کسی به ندای تو لبیک نمی گوید به خاطر آنست که هم طراز تو نیست و جرات برابری و هم نشینی با تو را ندارد . , حتی جبرئیل بزرگترین فرشتگان قادر نیست که هم طراز تو شود زیرا بالش می سوزد و از طیران به معراج باز می ماند . , ای انسان تنها تویی که زیبایی را درک می کنی . جمال و جلال و کمال تو را جذب می کند . تنها تویی که خدای را با عشق _ نه با جبر _ پرستش می کنی . تنها تویی که در تنهایی نماینده خدا شده ای .ای انسان تنها تویی که قدرت و خلاقیت خدا را درک می کنی . تنها تویی که غرور می ورزی و عصیان می کنی . و لجوجانه می جنگی . و شکسته می شو.ی و رام می گردی . و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری درک می کنی. تنها تویی که فاصله بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی ! تنها تویی که با کمک بالهای روح به معراج می روی , تنها تویی که زیبایی غروب تو را مست می کند و از شوق می سوزی و اشک می ریزی .

 

ای انسان خلقت در تو به کمال رسید , و کلمه در تو تجسد یافت و زیبایی با دیدگان زیبا بین تو ظهور کرد . و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت و خدایی خود را در صورت تو تجلی کرد.

ای انسان تو مرا دوست می داری ومن نیز تو را دوست می دارم تو از منی و به سمت من باز می گردی

 

منیع : کتاب خدا بود و دگر هیچ نبود

شهید دکتر مصطفی چمران

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:45  توسط پرستو  | 

همه هنر مراقبه آن است که چطور به راحتی ، شخصیت را ترک کنیم ، به سوی دل بشتابیم ، شخص نباشیم .

همین شخص بودن یا نبودن ، همه هنر مراقبه و همه هنر خلسه معنوی است .

*****

ضمن مراقبه ، تو آهسته آهسته کیفیت جدیدی را در خود احساس می کنی ، زنده بودنی جدید ، زیبایی و ظرافتی جدید ، هوشی جدید که از هیچکس عاریت گرفته نشده ، که در درون تو در حال نشو و نماست . کیفیتی که ریشه اش در وجود توست .

*****

مراقبه پرواز به فراسوی ذهن است . آن را با آرامش ذهنی کاری نیست . مراقبه نهایت و اوج تجربه لذت است .

*****

آدم اهل مراقبه به طرز متفاوتی عمل می کند . مهم نیست چه حرفه ای  انتخاب کند ، او کیفیتی از قداست را برای حرفه اش به ارمغان خواهد آورد .

*****

مراقبه نه سفری در فضاست و نه سفری در زمان ، بلکه یک بیداری آنی است . اگر بتوانی همین الان خاموش باشی ، این ساحلی دیگر است .

اگر اجازه دهی ذهن متوقف شود و از کار بیفتد ، این ساحلی دیگر است .

*****

مراقبه موازنه است ، مراقبه پرنده ایست با دو بال : آزادی و عشق .

*****

مراقبه تسلیم است ، نه تقاضا ، مراقبه تحمیل کردن مسیر خود به هستی نیست ، بلکه آرام گرفتن در مسیری است که هستی می خواهد در آن باشی .

مراقبه با دنده خلاص رفتن است .

*****

عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاری ساز .

 

*****

 مراقبه تابعی است از شاد بودن ، مراقبه همچون سایه در تعقیب انسان شاد است . هر جا که می رود ، هر کاری که می کند ، در حال مراقبه و مکاشفه است . او به شدت متمرکز است .

*****

شادمانی هنگامی روی می دهد که تو با زندگی ات هماهنگ هستی . چنان همساز که هر آنچه انجام می دهی مایه مسرت توست . بعد ناگاه پی می بری که مراقبه در تعقیب توست . اگر عاشق کاری باشی که می کنی ، اگر عاشق طریقه زندگی ات باشی ، آن وقت در حل مراقبه ای . آن وقت هیچ چیز حواست را پرت نخواهد کرد . وقتی چیزها حواس تو را پرت می کند ، این خود نشانه آن است که تو واقعاً به آن چیزها علاقمند نیستی .

*****

مراقبه دارای هیچ چارچوبی نیست : مراقبه پنجره نیست ، در نیست ، مراقبه تمرکز نیست ، مراقبه توجه نیست . مراقبه آگاهی است .

*****

مراقبه چیزی نیست جز سعی در پاکسازی وجود ، سعی در یافتن طراوت و جوانی ، سعی در دستیابی به سرزندگی و هشیاری بیشتر .

 

اوشو

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 8:19  توسط پرستو  | 

 

   ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم.سپس سر خورده و نا اميد مي شويم  چرا که بچه هاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند وما درگير مشکلات آنها هستيم آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري  را داريم.....به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را..............وقتي من و همسرم با هم تلاش کنيم،تا ماشين بهتري تهيه کنيم،تا به مسافرت تفريحي برويم،تا......بالاخره بازنشسته شويم.

حقيقت اين است که هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست.زندگي هميشه پر از درگيري و سعي و تلاش است.چه بهتر قدرت رويارويي با آنها را داشته باشيم و عليرغم تمام مشکلات تصميم بگيريم شاد زندگي کنيم.

براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي شروع کرد ،ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر گذراند --کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام کاري شود--قبضي که بايد پرداخت شود سپس...........تازه زندگي آغاز خواهد شد.اين عقايد کمک کرد تا بفهمم ..هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست بلکه خوشبختي همان راه ولحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم.

پس از تمام لحظات زندگيت لذت ببر......کافيست در انتظار بودن براي اتمام تحصيلات يا شروع آن.به دست آوردن پول يا خرج کردن آن ،براي کاري را شروع کردن،براي ازدواج،براي يک روز تعطيل،خريد ماشين جديد،دادن قرضها،براي بهار،تابستان،پاييز وزمستان،براي اول ماه،پانزدهم ماه،براي آهنگي که قراره از راديو پخش بشه،براي مردن ،براي دوباره زنده شدن.......قبل از اينکه تصميم بگيري شاد باشي.

شاد بودن يک سفر طولاني است،نه يک مقصد

هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست..............زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.

آيا به خاطر مي آوري:نام  پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد

تشويقها پايان مي پذيرد..........مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد..............و برنده ها خيلي زود فراموش مي<