تبليغاتX
زندگي
هنر خوب زيستن

 

پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد , چشم در چشمش دوخت و به او گفت :"من می دونم که شما خیلی عاقل هستید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبون شما بشنوم. "

 

 

پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد " من سرد و گرم زندگی رو چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چها کلمه خلاصه شده .

اولین کلمه اندیشیدن است . همیشه به ارزشهایی فکر کن که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اون ارزشها بسازی.

 

دومین کلمه باور داشتن است. وقتی به ارزشهایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اونها بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .

 

سومین کلمه در سر داشتن رویا است .تنها رویای خواسته هایی را در سر داشته باش که بر اساس باور داشتن خود و ارزشها یی که می خواهی زندگی ات رو بر پایه اونها بنا کنی شکل گرفتن .

 

چهارمین کلمه شهامت است وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خودت کاملا پی بردی نوبت به اون می رسه که با شهامت هر چه تمام تر رویاهات رو به واقعیت تبدیل کنی

 

 

و در پایان اضافه کرد پسرم این چهار کلمه رو فراموش نکن  

فکر کردن  باور داشتن  در سرداشتن رویا و بالاخره شهامت .

 

 

مترجم مرجان توکلی

منبع : مجله موفقیت نیمه اول اردیبهشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 11:30  توسط پرستو  | 

باور کردم شد

باور کن می شود.

 

 

 

باور کردم که

 می شود به اذن خدای رحمان هر آنچه را اراده کنی به کف آوری 

باور کن می شود.

 

باور کردم که

 می شود به یگانه هستی بخش اعتماد و اتکا کرد و پای در مشیر نور افشان فلاح و رستگاری گذاشت

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود خدا را سلام کرد و با اضطراب , تشویش نگرانی و دلواپسی وداع

باور کن می شود

 

باور کردم که

که می شود کائنات را مسخر اندیشه های خدا گونه خود کرد و جلوه ای از جمال خداوندی

باور کن می شود.

 

باور کردم که

می شود چون پرستوهای مهاجر –روح لطیف بهاری داشت و همچون درختی سرافراز ثابت قدم ایستاد و ریشه در اعماق زندگی داشت و خم به ابرو نیاورد

باور کن می شود.

 

باور کردم که

میشود ندای دلنشین طپش موفقیت و کامیابی را دوباره در سینه زندگی شنید

باور کن می شود.

           

باور کردم که

می شود شکست و ناکامی های گذارا جز طلیعه پیروزی ها و بهروزی های عظیم نباشد

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود عشق راز آفرینش و کلید طلایی دروازه سرزمین سعادت و خوشبختی باشد

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود عاشق بود و معشوقدر عشق ربانی مستحیل گشت و دل بدو سپرد و راهی گشت و آرامش و سکون را در اغوش یار معنا داد

باور کن که می شود.

 

باور کردم که

می شود غول مطیع چراغ جادوی درون من به فرمان الهی تنها جهت تحقق خواسته های این انسان زیبا و دوست داشتنی منصوب گشته با شد

باور کن می شود.

 

باور کردم که

می شود به رویاهای بزرگ اندیشید و جام زرین موفقیت را بر سر دستان با صلابت خود گرفت.

باور کن می شود

 

باور کرد که

می شود کویر تشنه وجود را از چشمه زلال هستی سیراب کرد

باور کن می شود

 

 

باور کردم که

می شود  پای در سرزمین شکوفه ها گذارد و شام زا از عطر دلنشین شور عشق انباشت

باور کن می شوذ

 

باور کردم که

می شود دلی دریایی داشت و اندیشه ای آسمانی – بی نیاز زیست و از تمامی مواهب الهی هشیارانه بهره برد

 

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود گامهای خود را محکم و استوار برداشت و در دشت سر سبز و زیبای خوشبختی از خس و خاشاک بیم نداشت

 

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود شایستگی ها لیاقت ها توانایی ها و جایگاه رفیع الهی خود را در عرصه پر تاطم رندگی به اثبات رساند و شاکر بود .

باور کن می شود

 

باور کرد که

می شود کوله بار تجربه گذشته را پشتوانه خود کرد و آینده را طراحی نمود اما در حال شادمانه زیست

باور کن می شود

 

 

باور کردم که

می شود بخشید و رها گشت, اراده کرد و رسید –امید داشت و سعادتمند شد , اعتماد کرد و ثمر برد – هشیار بود و موفق زیست –ایمان داشت و یافت –

باور کن می شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 5:48  توسط پرستو  | 

 

در حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:19  توسط پرستو  | 

مشکل گشا

------------------

در لابه لای مه 

پر می کشد دلم

انوار تو کجاست

تا بر رهش رسم

*******

چون در رکاب مهر

رفتند روح و تن

شرم از نگاه تو

لرزاند قلب من

*******

با آه خواندمت

در نزهت زمان

گفتی تو « وَ اْ صبروا *»

چون صابرین بمان !

*******

دفترچه  دلم

ناخوانده بسته شد

چیزی در عمق جان

گویی شکسته شد

*******

اینبارهم  بیا

با من بگو بگو

این سرسپرده دل

با تو گرفته خو

*******

آن شرم از چه بود ؟

این صبرتا کجا ست ؟

مشکل گشای دل

آری فقط   خداست

* واصبروا ان الله مع الصابرین (آيه ۴۶ سوره انفال )

 

رمز پرواز : در موقع آسایش خدارا بشنا س تا

در موقع سختی تو را بشناسد

حضرت محمد (ص

 

 

منبع: http://www.yaoom.mihanblog.com/ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 22:47  توسط پرستو  | 

" به بهترین امیدوار باش"

 

هرگز ریسمان امید را رها مکن.

وقتی احساس می کنی که دیگر تحمل نداری.

جادوی امید است که به تو نیرو میدهد تا راه را ادامه دهی.

اعتماد بنفس را هرگز از دست مده 

تا آن زمان که باور داری توانایی دلیلی داری تا بکوشی.

هرگز بهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده  

برآن چنگ بزن. آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود.

این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند.

پیروزی و شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.

احساس ماست که زرفای حیاتمان را نشان میدهد.

روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند.

صبور باش و ببین که آنها در گذرند.

در یاری جستن از دیگران تردید مکن.

امروز یا فردا همه بدان نیازمندیم.

از عشق مگریز.

به سوی آن بشتاب.

چه................

عشق زرفترین شادیهاست.

چشم به راه آنچه که می خواهی بمان.

بلکه با تمام وجود آن را بجوی.

و بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد.

اگر تدبیرها و رویاهایت با امیدهای تو همسو نشدند

تو راه گم نکرده ای.

هر آینه که چیزی نواز خرد و زندگی بیاموزی.

بدان که پیش رفته ای.

داشتن احساس نیک به زندگی در گرو داشتن احساس نیکو به خود است.

هرگز خنده را از یاد مبر.

وغرور نباید مانع گریستن تو شود.

با خندیدن و گریستن است  که زندگی معنایی کامل می یابد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:50  توسط پرستو  | 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:30  توسط پرستو  | 

فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند...

  فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟ اسمت‌ را كه صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟ دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند، حس‌ می کنی؟

راستي، حياط‌ خلوت‌ دلت‌ را آب‌ و جارو كرده‌اي؟دعاهايت‌ را آماده‌ گذاشته‌اي؟ آرزوهايت‌ را مرور كرده‌اي؟مي‌داني‌ كه‌ امشب‌ به‌ تو هم‌ سر مي‌زنند؟مي‌آيند و برايت‌ سوغاتي‌ مي‌آورند، پيرهن‌ تازه‌ات‌ را.خدا كند يك‌ هوا بزرگ‌ شده‌ باشي. مي‌آيند و چهار گوشه‌ دلت‌ را نور و گلاب‌ مي‌پاشند.


مي‌آيند و توي‌ دستشان‌ دعاي‌ مستجاب‌ شده‌ و عشق‌ است.


مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ‌ دلت‌ را بسته‌ باشي.


مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:17  توسط پرستو  | 
 
پيرمردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني ميگذشت. سالكي را بديد كه پياده بود. پيرمرد گفت : اي مرد به كجا ره سپاري؟
سالك گفت: به جايي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت ميورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند.
پيرمرد گفت: به خوب جايي ميروي.
سالك گفت: چرا؟
پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم كه كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند.
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد؟
پيرمرد گفت : تا راست چه باشد.
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند.
پيرمرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني؟
سالك گفت : نه
پيرمرد گفت: مردمي اينچنين بدسيرت چگونه تورا ميزبان باشند؟
سالك گفت: ندانم.
پيرمرد گفت: چندي ميهمان ما باش. باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار ميگذرانم.
سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميان مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.
پيرمرد گفت: اي كوكب هدايت ، شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي.
سالك گفت: براي رسيدن شتاب دارم.
پيرمرد گفت: نقل است شيخي از آنرو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنانرا تركه ميزد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد.
سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه.
پيرمرد گفت: پس تأمل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند.
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند ،‌ سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخشند.
پيرمرد گفت: بر آن تخت بنشينيد تا دخترم ما را ميزبان باشد.
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه بقصد گذراندن نماز برخاست پيرمرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري.
سالك گفت: اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم.
پيرمرد گفت: تأمل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن.
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او همكلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز ديگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت: لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي. سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن ميدهد اما دل اطاعت نكند.
پيرمرد گفت: به فرمان دل روزي ديگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد. سالك روزي ديگر بماند.
پيرمرد گفت : لابد امروز خواهي رفت. افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت. سالك گفت: ندانم خواهم رفت يا نه اما عقل به سرانجام رسيده است ، اي پيرمرد دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.
پيرمرد گفت: شايد كه اين هم فرمان دل است اما به خرد آني پاسخ گويم.
سالك گفت: بر شنيدن بي تابم
پيرمرد گفت: دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت: هر چه باشد گردن نهم
پيرمرد گفت: بايد بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد.
سالك گفت: اين كار بسي دشوار باشد.
پيرمرد گفت: آنگاه كه تو را ديدم اين كار سهل مينمود
سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام ميدادم اگر خلايق به راه راست ميشدند و اگر نشدند من كار خويش را تمام كرده بودم.
پيرمرد گفت: پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي؟
سالك گفت: آري
پيرمرد گفت: اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و بازگرد . آنگاه دخترم از آن تو.
سالك گفت: آن يك نفر را من برگزينم يا تو؟
پيرمرد گفت : من – پيرمردي است رباخوار كه در گذر دكان محقري دارد و درميان مردم كج كردار او شهره است. او را هدايت كن
سالك گفت: پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پيرمرد گفت: تو براي هدايت خلق ميرفتي!
سالك گفت: آن زمان رسم عاشقي نبود
پيرمرد گفت: نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن. ميخواهم بدانم چه ديده و چه شنيده اي.
سالك گفت: همان كنم كه تو گويي
سالك رفت به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پيرمرد را گرفت. مرد گفت: اين سوال را از كسي ديگر مپرس.
سالك گفت: چرا؟
مرد گفت: ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار ميگذراند.
سالك گفت: شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت: تازه به اين ديار آمده ام. آنچه تو گويي ندانم. خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هرآنچه ديد زيبا. برگشت و دست پيرمرد را بوسيد.
پيرمرد گفت: چه ديدي؟
سالك گفت: خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پيرمرد گفت: وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه بيني كه هستند. نه آنگونه كه خودخواهي.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:16  توسط پرستو  |