پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد , چشم در چشمش دوخت و به او گفت :"من می دونم که شما خیلی عاقل هستید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبون شما بشنوم. "
پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد " من سرد و گرم زندگی رو چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چها کلمه خلاصه شده .
اولین کلمه اندیشیدن است . همیشه به ارزشهایی فکر کن که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اون ارزشها بسازی.
دومین کلمه باور داشتن است. وقتی به ارزشهایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اونها بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .
سومین کلمه در سر داشتن رویا است .تنها رویای خواسته هایی را در سر داشته باش که بر اساس باور داشتن خود و ارزشها یی که می خواهی زندگی ات رو بر پایه اونها بنا کنی شکل گرفتن .
چهارمین کلمه شهامت است وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خودت کاملا پی بردی نوبت به اون می رسه که با شهامت هر چه تمام تر رویاهات رو به واقعیت تبدیل کنی
و در پایان اضافه کرد پسرم این چهار کلمه رو فراموش نکن
فکر کردن باور داشتن در سرداشتن رویا و بالاخره شهامت .
مترجم مرجان توکلی
منبع : مجله موفقیت نیمه اول اردیبهشت
باور کردم شد
باور کن می شود.
باور کردم که
می شود به اذن خدای رحمان هر آنچه را اراده کنی به کف آوری
باور کن می شود.
باور کردم که
می شود به یگانه هستی بخش اعتماد و اتکا کرد و پای در مشیر نور افشان فلاح و رستگاری گذاشت
باور کن می شود
باور کردم که
می شود خدا را سلام کرد و با اضطراب , تشویش نگرانی و دلواپسی وداع
باور کن می شود
باور کردم که
که می شود کائنات را مسخر اندیشه های خدا گونه خود کرد و جلوه ای از جمال خداوندی
باور کن می شود.
باور کردم که
می شود چون پرستوهای مهاجر –روح لطیف بهاری داشت و همچون درختی سرافراز ثابت قدم ایستاد و ریشه در اعماق زندگی داشت و خم به ابرو نیاورد
باور کن می شود.
باور کردم که
میشود ندای دلنشین طپش موفقیت و کامیابی را دوباره در سینه زندگی شنید
باور کن می شود.
باور کردم که
می شود شکست و ناکامی های گذارا جز طلیعه پیروزی ها و بهروزی های عظیم نباشد
باور کن می شود
باور کردم که
می شود عشق راز آفرینش و کلید طلایی دروازه سرزمین سعادت و خوشبختی باشد
باور کن می شود
باور کردم که
می شود عاشق بود و معشوقدر عشق ربانی مستحیل گشت و دل بدو سپرد و راهی گشت و آرامش و سکون را در اغوش یار معنا داد
باور کن که می شود.
باور کردم که
می شود غول مطیع چراغ جادوی درون من به فرمان الهی تنها جهت تحقق خواسته های این انسان زیبا و دوست داشتنی منصوب گشته با شد
باور کن می شود.
باور کردم که
می شود به رویاهای بزرگ اندیشید و جام زرین موفقیت را بر سر دستان با صلابت خود گرفت.
باور کن می شود
باور کرد که
می شود کویر تشنه وجود را از چشمه زلال هستی سیراب کرد
باور کن می شود
باور کردم که
می شود پای در سرزمین شکوفه ها گذارد و شام زا از عطر دلنشین شور عشق انباشت
باور کن می شوذ
باور کردم که
می شود دلی دریایی داشت و اندیشه ای آسمانی – بی نیاز زیست و از تمامی مواهب الهی هشیارانه بهره برد
باور کن می شود
باور کردم که
می شود گامهای خود را محکم و استوار برداشت و در دشت سر سبز و زیبای خوشبختی از خس و خاشاک بیم نداشت
باور کن می شود
باور کردم که
می شود شایستگی ها لیاقت ها توانایی ها و جایگاه رفیع الهی خود را در عرصه پر تاطم رندگی به اثبات رساند و شاکر بود .
باور کن می شود
باور کرد که
می شود کوله بار تجربه گذشته را پشتوانه خود کرد و آینده را طراحی نمود اما در حال شادمانه زیست
باور کن می شود
باور کردم که
می شود بخشید و رها گشت, اراده کرد و رسید –امید داشت و سعادتمند شد , اعتماد کرد و ثمر برد – هشیار بود و موفق زیست –ایمان داشت و یافت –
باور کن می شود
در حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد.
و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد.
و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
مشکل گشا
------------------
در لابه لای مه
پر می کشد دلم
انوار تو کجاست
تا بر رهش رسم
*******
چون در رکاب مهر
رفتند روح و تن
شرم از نگاه تو
لرزاند قلب من
*******
با آه خواندمت
در نزهت زمان
گفتی تو « وَ اْ صبروا *»
چون صابرین بمان !
*******
دفترچه دلم
ناخوانده بسته شد
چیزی در عمق جان
گویی شکسته شد
*******
اینبارهم بیا
با من بگو بگو
این سرسپرده دل
با تو گرفته خو
*******
آن شرم از چه بود ؟
این صبرتا کجا ست ؟
مشکل گشای دل
آری فقط خداست
* واصبروا ان الله مع الصابرین (آيه ۴۶ سوره انفال )
رمز پرواز : در موقع آسایش خدارا بشنا س تا
در موقع سختی تو را بشناسد
حضرت محمد (ص
هرگز ریسمان امید را رها مکن.
وقتی احساس می کنی که دیگر تحمل نداری.
جادوی امید است که به تو نیرو میدهد تا راه را ادامه دهی.
اعتماد بنفس را هرگز از دست مده
تا آن زمان که باور داری توانایی دلیلی داری تا بکوشی.
هرگز بهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده
برآن چنگ بزن. آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود.
این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند.
پیروزی و شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.
احساس ماست که زرفای حیاتمان را نشان میدهد.
روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند.
صبور باش و ببین که آنها در گذرند.
در یاری جستن از دیگران تردید مکن.
امروز یا فردا همه بدان نیازمندیم.
از عشق مگریز.
به سوی آن بشتاب.
چه................
عشق زرفترین شادیهاست.
چشم به راه آنچه که می خواهی بمان.
بلکه با تمام وجود آن را بجوی.
و بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد.
اگر تدبیرها و رویاهایت با امیدهای تو همسو نشدند
تو راه گم نکرده ای.
هر آینه که چیزی نواز خرد و زندگی بیاموزی.
بدان که پیش رفته ای.
داشتن احساس نیک به زندگی در گرو داشتن احساس نیکو به خود است.
هرگز خنده را از یاد مبر.
وغرور نباید مانع گریستن تو شود.
با خندیدن و گریستن است که زندگی معنایی کامل می یابد.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
فرشتهها حتماً ميآيند...
فرشتهها آمدهاند پايين. همه جا پُر از فرشته است.از كنارت كه رد ميشوند، ميفهمي؟ اسمت را كه صدا ميزنند، ميشنوي؟ دستشان را كه روي شانهات ميگذارند، حس می کنی؟
راستي، حياط خلوت دلت را آب و جارو كردهاي؟دعاهايت را آماده گذاشتهاي؟ آرزوهايت را مرور كردهاي؟ميداني كه امشب به تو هم سر ميزنند؟ميآيند و برايت سوغاتي ميآورند، پيرهن تازهات را.خدا كند يك هوا بزرگ شده باشي. ميآيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب ميپاشند.
ميآيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است.
مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي.
مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...