تبليغاتX
زندگي
هنر خوب زيستن

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم. که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .

خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پرو بالم از نسیم .بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم.  اما زمین تیره بود کدر بود سفت بود وسخت .دامنم به سختی اش گرفت و دستم به
 تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم  و ذره ذره سخت تر من سنگ شدم و سد و دیوار .

دیگر نور از من نمی گذرد .دیگر آب از من عبور نمی کند . روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

 

حالا تنها یادگاریم از بهشت و از لطافتش ؛ چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش  کرده ام . گریه نمی کنم تا تمام نشود . می ترسم بعد از آن ار چشمهایم سنگ ریزه ببارد .

 

یا لطیف این رسم دنیا است که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟  این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود ؟

 

وقتی تیره ایم وقتی سرا پا  کدریم به چشم می آییم  و دیده می شویم . اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید می شود .

 

یا لطیف !  کاشکی دوباره مشتی , تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و
می وزیدم و نا پدید می شدم . مثل هوا که نا پدید است . مثل خودت که نا پیدایی .........

 

 

 یا لطیف !  مشتی , تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ..............

 

 منبع: کتاب "در سینه ات نهنگی می تپد "

 نوشته : عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:15  توسط پرستو  |