تبليغاتX
زندگي
هنر خوب زيستن

تقصیر دلم بود  ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را

 وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بود بیرون از دلم

او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم

همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون

باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد

آه چه نا سپام خدایا

بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا

به کرمت به مهربانیت مرا را ببخش

ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم

عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند

من بعد این را سعی میکنم ملکه ذهنم سازم

یا عشق مدد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط پرستو  | 
  • از دوستي با نادان بپرهيز
  • خدا را فراموش مکن
  • راز خود را با هر کس مگوي
  • با اهل دل همنشيني نماي
  • طمع را از دل خويش بيرون کن
  • وفادار باش تا محبوب گردي
  • موقع شناس باش تا عزيز شوي
  • از تکبر و خودپسندي دوري کن
  • ابتدا فکر کن پس آنگاه سخن گو
  • رازدار باش
  • اهل خدمت باش تا عزت يابي
  • به خداوند در جميع امور توکل کن
  • با اهل هوي و هوس منشين که خوار گردي
  • بيهوده سخن مگو که سبک گردي

 

  • اعتماد پير را حاصل نما
  • اهل سخاوت و بخشش باش تا کرم يابي
  • از دروغ و تهمت بپرهيز
  • غيبت مکن که بي‌اعتبار گردي
  • قدردان و قدرشناس باش
  • ادب را در همه حال مراعات نما
  • اهل کينه و انتقام نباش
  • مستمندان را ياري رسان باش
  • نفس خويش را خوار دار
  • با پير خود صادق باش تا محرم گردي
  • در محضر پير سخن لغو مگو تا تيره نگردي
  • آبروي کسي را مريز
  • نکته سنج و دقيق باش
  • با اهل دنيا ننشين که بي خدا گردي

 منبع : متون ارسالی دوستان

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:14  توسط پرستو  | 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را


يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نيست


يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم


يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم


يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن


يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...


يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند


يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار
اشتباهات گذشتگان


يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي
قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم


يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش
عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد


يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم


يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود


يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم


يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم


يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت


يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم


يادم باشد زمان بهترين استاد است


يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم


يادم باشد با کسي انقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود


يادم باشد با کسي دشمني نکنم شايد روزي دوستم شود


يادم باشد قلب کسي را نشکنم


يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد


يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم


يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد


يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست


يادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند


يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات


محمد علي بهمني

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:18  توسط پرستو  | 
 به نام خالق عشق
درسپیدترین روزها و مقدس ترین لحظات نامت را برای هزارمین بار صدا میکنم و قلبم را به سرچشمه محبتت پیوند میزنم .
زندگی را بهانه قرار میدهم تا بیشتر از قبل به نظاره ات بنشینم و بیشتر از قبل دوستت بدارم
در امواج عشق و آرامش و سکوتت غوطه ور خواهم شد تا عمیقا عظمت حضورت را لمس کنم.
بر نوک بلندترین کوه آگاهی قرار میگیرم تا لحظه ای از حضورت و نگاه سراسر عشقت غافل نشوم و ذره ای از نور و عشق بی کرانت را از دست ندهم ...من تمامی محبتت را با تمامی وجودم در برمیگیرم و این کلمات را از اعماق وجودم از زبان گویای تو بر صفحه سفید دلم مینگارم ای عاشق ترین عشاق !
با تو هرلحظه متولد خواهم شد ...هرلحظه زندگی خواهم کرد ...هر لحظه عاشق خواهم بود و هرلحظه با عمیق ترین و زیباترین احساسم گشوده خواهم شد و هرلحظه به اراده تو جان خواهم باخت !
در سپیدترین و مقدس ترین لحظات که طبیعت با تمامی عظمتش یکپارچه نام تو را فریاد میزند ، من نیز با این موج قدرتمند همنوا خواهم شد و درهای عشق و رحمت و آرامشت را برهمگان خواهم گشود ..باشد که بار دیگر به لطف رحمت تو خورشید تابان آگاهی بر آسمان دلهای تاریک و سردمان طلوع کند .
آمین !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:11  توسط پرستو  | 

برای زندگی نباید آماده شد،

از زندگی نباید اجتناب کرد،

زندگی را نباید دیدبانی کرد،

زندگی را نباید حل کرد،

پیامدهای زندگی مهم نیستند.

جوهره ی هر چیزی را با قلبی عاشق باید جستجو کرد.

آنچه به ظاهر هست، به واقع نیست،

آنچه در بیرون از خویش طلب می کنید در درون خود دارید.

جمع آوری همه تجربیات تنها برای شناخت سرشت عشق درون آن است.

از سفر لذت ببرید،

بلیط بازگشت به خانه تضمین شده است!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:44  توسط پرستو  | 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است

 

 


آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

 عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند

 

 

 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند 

 مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

 آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم


 

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند 

 شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد 


  ما جزو کدامین دسته ایم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:7  توسط پرستو  | 

 

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند .

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.

 زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود

 ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .

مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

 او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم.

وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،

موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .

وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم

و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .

دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.

هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته

به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استرحات کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم .

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.

کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

 نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

 هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.

زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:58  توسط پرستو  | 

مرحبا اي پيک مشتاقان بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فداي نام دوست

واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانه‌اي افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستي برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست

بس نگويم شمه‌اي از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا
خاک راهي کان مشرف گردد از اقدام دوست

ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست

حافظ اندر درد او مي‌سوز و بي‌درمان بساز
زان که درماني ندارد درد بي‌آرام دوست

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:55  توسط پرستو  | 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

 آن تابلو ها  ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند  ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:43  توسط پرستو  | 

دستورگاني براي زندگي

  1. بر اين باور باش كه عشق و دستاوردهاي عظيم، در برگيرنده مخاطرات بزرگ است.
  2. آنگاه كه مي بازي، از باختت درس بگير.
  3. سه اصل را دنبال كن:
    • محترم داشتن خود
    • محترم داشتن ديگران
    • جوابگو بودن در قبال تمام كنش هاي خود
  4. به ياد داشته باش، دست نيافتن به آنچه مي خواهي، گاهي از اقبال بيدار تو سرچشمه مي گيرد.
  5. قواعد را فرا گير تا به چگونگي شكستن آن ها به گونه اي شايسته، آگاه باشي.
  6. هرگاه به اشتباه خويش پي بردي، بي درنگ گامهايي براي اصلاح آن بردار.
  7. نگذار ستيزه اي خُرد بر ارتباطي پرقدر، خللي وارد سازد.
  8.  هر روز مجالي را صرف خلوت كردن كن.
  9. آغوشت را به سوي دگرگوني بگشاي، امّا از ارزش هاي خود دست برندار.
  10. به ياد داشته باش، خاموشي گاهي بهترين پاسخ است.
  11. نيكو و آبرومند زندگي كن، آنگاه، به وقت سالخوردگي، هنگامي كه به گذشته بينديشي، از زندگي ات ديگر بار لذت خواهي برد.
  12. فضاي عشق در خانه تو شالوده اي است براي زندگي
  13. به ياد داشته باش، بهترين رابطه، رابطه اي است كه عشقتان به يكديگر بر نيازتان به يكديگر فزوني يابد.
  14. كاميابي خود را به داوري بنشين، از آن طريق كه بداني چه واگذارده اي تا كاميابي را بدست آوري.
  15. به عشق و آشپزي با واگذاردن بي پروا دست ياب.
  16. در ناسازگاري ها با افراد مورد علاقه ات، تنها به وضعيت فعلي بپرداز. گذشته را بزرگ نكن.
  17. دانش خود را تسهيم كن، كه طريقي براي دستيابي به جاودانگي است.
  18. با زمين مهربان باش.
  19. سالي يكبار به جايي برو كه پيش تر هرگز در آن جا نبوده اي.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:3  توسط پرستو  | 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم. که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .

خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پرو بالم از نسیم .بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم.  اما زمین تیره بود کدر بود سفت بود وسخت .دامنم به سختی اش گرفت و دستم به
 تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم  و ذره ذره سخت تر من سنگ شدم و سد و دیوار .

دیگر نور از من نمی گذرد .دیگر آب از من عبور نمی کند . روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

 

حالا تنها یادگاریم از بهشت و از لطافتش ؛ چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش  کرده ام . گریه نمی کنم تا تمام نشود . می ترسم بعد از آن ار چشمهایم سنگ ریزه ببارد .

 

یا لطیف این رسم دنیا است که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟  این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود ؟

 

وقتی تیره ایم وقتی سرا پا  کدریم به چشم می آییم  و دیده می شویم . اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید می شود .

 

یا لطیف !  کاشکی دوباره مشتی , تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و
می وزیدم و نا پدید می شدم . مثل هوا که نا پدید است . مثل خودت که نا پیدایی .........

 

 

 یا لطیف !  مشتی , تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ..............

 

 منبع: کتاب "در سینه ات نهنگی می تپد "

 نوشته : عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:15  توسط پرستو  | 

کلاس تکنیکهای موفقیت

 

به صورت رایگان

 

توسط :خانم شفائی

 

مکان : خیابان ولیعصر, بالاتر از پارک ساعی , فرهنگسرای بانو

زمان :یک شنبه ها از ساعت 15 الی 18

 

شروع : یک شنبه 8 بهمن 1385

 

دوره به صورت رایگان بر گزار می شود و شرکت برای عموم آزاد است

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 7:13  توسط پرستو  | 

جنگجوی کوچک خدا

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

 

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.

پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.تنها خدا بود که به من نمی خندید.و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم. خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.

من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند

 

آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبرنمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند

سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.

من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

*

و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 20:42  توسط پرستو  | 

كرم شب‌تاب نگاهي به پروانه‌يي كه در نزديكي‌اش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: "آه، تو چه‌قدر زيبا هستي!"

بعد لحظه‌يي سكوت كرد و پرسيد: "مي‌شود تو را دوست داشته باشم؟"


پروانه يكه‌يي خورد. پرسش كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش برد. داده‌ها و معادلات قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه فايده‌يي دارد؟"


كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت مي‌توانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژي‌ام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شب‌تابي نتابيده باشد."
پروانه لحظه‌يي ساكت شد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه مغزش داد. داده‌ها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايده‌يي براي من دارد؟"

كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد:

"وقتي كه من آن‌قدر درخشان بتابم كرم شب‌تاب‌هاي زيادي توجه‌شان جلب مي‌شود، مي‌آيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آن‌چنان شوري زيبايي تو را براي آن‌ها توصيف خواهم كرد كه عاشق‌ات بشوند و درخشان‌تر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شب‌تاب درخشان كه عاشق زيبايي تو هستند!"


پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شب‌تاب خنديد و گفت: "دوست‌ام داشته باش.

 

با تشکر از خانم مشیریان برای ارسال این متن قشنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:22  توسط پرستو  | 

روزی ماهی کوچکی در اقیانوس از یک ماهی دیگر پرسید:شما از من بزرگتر هستید و صدای شما پژواک سالها تجربه شماست احتمالا  می توانید مرا در یافتن چیزی که مدتهاست در جست وجوی آن هستم وموفق به یافتن آن نشده ام یاری کنید .من می خواهم بدانم که اقیانوس کجاست؟

ماهی بزرگتر گفت:همین جا که ما داریم زندگی می کنیم اقیانوس است.

ما هی کوچک گفت :نه امکان ندارد. جایی که ما در آن زندگی می کنیم آب است.من در جستجوی اقیانوسم نه آب.و نا امیدانه از آنجا دور شد.

ما هم مانند آن ماهی کوچولو غرق در نعمات خداوندی هستیم ولی چون در آن غرق واز آن اشباع شده ایم وزندگی در آن برایمان عادت شده است آن را نادیده می انگاریم همانطور که ان ماهی کوچولو هر قدر به این در وآن در بزند اقیانوس خیالی خود را پیدا نخواهد کرد.زیرا در اقیانوس واقعی سر گرم شنا کردن است وهمان جا هم خواهد ماند.جهان ما نیز همانگونه که اقیانوسی با وفورنعمتهایش ماهی کوچولوی خود را از چیزی محروم نساخته پیوسته در اختیار ما بوده وهر آنچه را که اراده کرده ایم برایمان فراهم کرده است.

تصمیم خود را بگیرید وببینید که چگونه می خواهید زندگی کنید.وفور نعمات همه جا وهمه وقت در دسترس شماست.کافیست چشم خود را باز کنید وآن را بطلبید.وفور نعمت چیزی نیست که خاص افرادی معدود باشد بلکه جزیی از نعمات الهی وبرای همه انسانها از جمله شخص شما فراهم شده است. فقط کافیست آن را در در تفکر خود بزرگ کنید و به آن اتصال یابید.آنچه از هم اکنون در تفکر بزرگ کنید به سهولت به منضه ظهور خواهد رسید.

                                              عرفان داروی دردهای بی درمان :وین دایر

با تشکر از خانم مشیریان برای ارسال این مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:15  توسط پرستو  | 

در گذشته ای بسیار دور خداوند عنصر قدرت و عشق خود را به انسان داده بود تا با آن زندگی کرده و به حقایق دست پیدا کند . اما طولی نکشید که انسان مغرور شد و شروع به سوء استفاده از عنصر کرد .بنابراین خداوند آن را از او گرفت و به فرشته ها سپرد تا در جایی پنهانش کنند که دست انسان به آن نرسد . فرشته ها جلسه ای تشکیل دادن تا برای پنهان کردن آن عنصر تصمیم بگیرند .یکی از آنها پیشنهاد کرد آن عنصر را در اعماق اقیانو س پنهان کنیم . دیگران گفتند : انسان به اعماق اقیانوس ها دست پیدا می کند . دیگری گفت : آن را بر فراز بلند ترین کوه پنهان کنیم . باز دیگران گفتند انسان تمام کوه ها را فتح خواهد کرد . یکی دیگر جنگل را پیشنهاد کرد و دیگری روی ابرها را ولی هیچ کدام مورد قبول جمع واقع نشد چرا که همه می دانستند انسان به همه جا سرک خواهد کشید و ناگهان یکی از فرشته ها فریاد کشید و گفت فهمیدم : آن را در اعماق قلب خودش پنهان کنید .انجا تنها جایی است که انسان در آن کاوش نخواهد کرد  این پیشنهاد مورد قبول واقع شد .

 

 

خود عجیب ترین سرزمینی است که می توانید آن را فتح کنید .

معمولا وقتی به دنیا می آییم تا زمانی که می میریم مشغول فکر کردن به رفتار دیگران , اعمال دیگران حرفهای دیگران , اتفاقات , شانسها و بد شانسی ها و .. هستیم .اما کمتر پیش می آید که گوشه ای بنشینیم و به خودمان فکر کنیم واقعیت این است که اگر خودمان را بشناسیم کنترل کردن محیطی که در آن زندگی میکنیم بسیار راحت تر خواهد بود.

 

 

منبع : کتاب 12گام تا مدیریت بر خویشتن

از : محمد سیدا              

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:19  توسط پرستو  | 

حضرت علی در راه به طبیبی بر می خورد که مشغول دادن دارو به بیماران بود، آن حضرت از وی می پرسد آیا برای درمان گناه دارویی داری؟ طبیب میگوید مگر گناه درد یا بیماری است؟ امیر المومنین گفت بلی و مردم را به زحمت انداخته. طبیب گفت من نمی دانم آیا شما می دانید؟ حضرت علی فرمود بلی، برای درمان گناه باید:

 

 از اینجا برخیزی و به بوستان ایمان بروی چون وارد شدی از ریشه درخت نیت و دانه های پشیمانی و قدری از برگ تدبر و تخم ورع و میوه فهم و اندازه ای از شاخه های یقین و مغز اخلاص و پوست اجتهاد و مقداری هم از ساقه های انابه و زهربرگردان تواضع گرفته، همه را با حواس جمع با دلی متوجه و فهمی سرشار با انگشتان تصدیق و کف توفیق میان تشت تحقیق میریزی و با آب چشمهایت شستشو می دهی و آنگاه تمام را میان دیگ امید ریخته به آتش اشتیاق می جوشانی  آنقدر تا مواد زایدش جدا شود و عصاره و خامه حکمت به دست آید سپس آن را گرفته و در بشقاب رضا و تسلیم ریخته باد نفخ و نسیم استغفار بر آن می دمی تا پیشتر از آنکه فاسد شود خنک گردد و این شربت گوارا می گردد و آن را در جایی که مردم نباشند و جز خدا ترا نبیند می نوشی. این است دوای گناهان چنانکه اثری از آنها باقی نمی گذارد.

 

برگرفته از کتاب طب الصادق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:23  توسط پرستو  | 

- خدا را دوست خواهید داشت:

 

اگر احساس شما نسبت به سایرین، همان احساسی باشد که برای عزیزان خود دارید؛

اگر بجای عیب جویی از دیگران، به درون خویش بنگرید؛

اگر بجای غارت دیگران برای کمک خود، خود را غارت کرده به دیگران کمک نمایید؛

اگر از مصیبت دیگران مصیبت زده شده، و از خوشبختی دیگران احساس خوشبختی نمایید؛

اگر بجای نگرانی از بدبختی خویش، خود را خوشبخت تر از مردم دیگر بدانید؛

اگر سرنوشت و قسمت خود را با صبر و قناعت تحمل کنید و آن را خواست خدا بدانید؛

اگر درک و احساس کنید که بزرگترین عبادت و پرستش خدا، آسیب و آزار نرساندن به آفریده های اوست.

برای این که خدا را آن طوری که باید دوست داشته شود دوست بدارید، بایستی برای او زنده باشید و برای او بمیرید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:38  توسط پرستو  | 

 

در هر زمان فقط یک لقمه!

سوال:"شما چگونه به اهداف بزرگ دست پیدا می کنید؟"

پاسخ:

اهداف بزرگ را به مراحل کوچک تقسیم می کنید

همه مراحل ریز شده را لیست می کنید

و بعد هر مرحله را انجام می دهید

 

آیا این روش واضح و روشنی است؟خیلی از مردم اینگونه عمل نمی کنند!

 

فرض کنیم که دفتر کار شما به هم ریخته است و 2 سال است که آن را مرتب نکرده اید

اگر آن را به صورت يک کار بزرگ ببینیم انجام آن ترس آور است.

 

بنابراین شما لیستی از مراحل کوچک تهیه می کنید

مرحله 1: تمیز کردن میز کار

مرحله2: خالی کردن کشوی بالایی

مرحله 3: درست کردن پرونده های تازه

مرحله 4: خالی کردن قفسه کتاب

 

در هر زمان فقط یکی از کارها را می توانید انجام بدهید

تحقیقات نشان می دهند که ما دوست داریم کارهایی را به عهده بگیریم که می توانیم در عرض 15 دقیقه تمامشان کنیم

 

اگر می خواهید مقاله بنویسید یا کار و کسب تازه ای راه بیاندازیدو یا به تناسب اندام برسید.... هدف خود را به قطعات کوچک تر تقسیم کنید

 

با شروع امروز

اهداف خود را روی کاغذ بیاورید

بزرگ ها را به مراحل کوچک تقسیم کنید

 

با این کارشما چیزهای بیشتری به دست خواهید آورد و شاد تر خواهید بود...

 

حالا ما به پایان روز هفتم می رسیم. امیدوارم توصیه های این 7 روز برای شما سودمند بوده باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 21:5  توسط پرستو  | 

 روز ۶

انعطاف پذیر باشید!

 

دستورالعملی برای بدبختی همیشگی وجود دارد

دنیا باید همان طور باشد که شما فکر می کنید

 

در نتیجه وقتی  زندگی از قوانین شما پیروی نمی کند شما عصبانی می شوید.

این کاری ست که انسانهای تیره بخت انجام می دهند.

 

شما می گویید:

دیگران باید از شما تقدیر کنند

هواپیما باید سر موقع برسد

همسر شما باید روز تولدتنان را به یاد داشته باشد.

 

منطقی به نظر می آید

اما اغلب این اتفاقات رخ نمی دهند

وشما نا امید می شوید

 

انسانهای شاد مطالبات کمی از زندگی دارند

در عوض آنها اولویت هایی را در نظر می گیرند.

 

*من ترجیح می دهم که همسایه ها آرام و بی صدا باشند

اما حالا که آنها سروصدا می کنند من می توانم از پس آن بربیایم

 

*من ترجیح می دهم دیگران با من هم عقیده باشند

اما وقتی نیستند باز هم همه چیز خوب است

 

شما اولویت هایی برای نتایج برنامه ریزی های خود دارید

اما هر چه پیش بیاید را می پذیرید

 

بنابراین امروز وظیفه شما داشتن اولویت به جای مطالبه کردن از زندگی و انسانهای دیگر است

 

دو راه برای شاد تر بودن وجود دارد:

1.دنیا را تغییر بدهید

2.طرز تفکر خود را عوض کنید

 

و عوض کردن تفکر شما ساده تر است

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 5:46  توسط پرستو  | 

دانه ميكارم تا صبوري بياموزم...

دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت
.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.

او راست ميگفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها ميگريخت
.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز ميگشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس ميكشداين چيزي بود كه او نميدانست...
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي ميكارم تا صبوري را بياموزم
.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي
بند ، بيشترو بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 6:36  توسط پرستو  | 

روز۵

 

تحسين

 

 

بعضي ها زيبايي منظره را مي بينند.

بعضي ها لك و پيس و كثيفي ِ شيشه‌ي پنجره را.

 

خشنودي شما بسته به آن است كه تصميم بگيريد به كدام توجه كنيد.

 

تمرين امروز اين باشد:

گام اول: در هر كسي كه امروز با او برخورد مي كنيد «يك ويژگي مثبت» را جست‌و‌جو كنيد.

گام دوم: بازخوردش را به او بدهيد...

 

تجربه‌ي درخشش گيج كننده‌اي را خواهيد داشت.

مثل آموزگاري كه الهام‌بخش است.

 

به خاطر داشته باشيد تحسين كردن چاپلوسي و تملّق نيست.

رياكاري ِ تملّق آشكار است.

بازخورد مثبت بايد حاصل دقت و شناختِ كيفيت مثبتِ يك فرد باشد.

 

آدم ها اكثراً اين احساس را دارند كه كيفيّت هاي مثبتشان ديده و ستوده نشده است.

احساس مي‌كنند قابل تحسين نيستند.

وقتي اين كار را مي‌كنيد، روزشان را برايشان روشن مي‌سازيد.

 

براي بازخورد مثبت دادن، ناگزير از تمركز بر جنبه‌ي مثبت هستيد.

و اين خشنودي شما را به همراه خواهد آورد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 5:57  توسط پرستو  | 

روز ۴

آدم‌ها را ببخش

كي بود زماني كه فكر كرديم اگر آنها را نبخشيم، آزار خواهند ديد؟

اين طور نيست.

 

الف- تو رئيس من هستي و مرا اخراج كردي،

ب- دوست من هستي و با بهترين دوستم رفته اي و مرا تنها گذاشته اي.

«هرگز نمي بخشمت!»

 

كه آزار مي بيند؟

آن كس تو نيستي.

منم كه بيمار مي شوم

منم كه شبها خوابم نمي برد

احتمالا در جاي ديگر دارد به تو خوش مي گذرد!

وقتي از تو بيزارم، من آزار مي بينم.

به خودم مي گويم «حق» با من است.

اما اين كه حق با من است باعث شادماني من نمي شود.

 

نكته اينجاست...

بخشيدن كسي كه به تو صدمه زده، به اين معني نيست كه با آنچه كرده موافقي.

تو مي بخشي كه زندگي ات پيش برود.

آدم ها را به خاطر منافع آنها نمي بخشي

كه به خاطر خودت.

براي 24 ساعت آينده:

به كسي فكر كن كه تو را آزار داده، به تو صدمه زده.

فقط امروز، تمرين كن كه «به خودت اجازه بدهي» خشمي كه از او داري را رها كني.

تمام افكاردردناك و خشمگينانه ات را جمع كن-

تمام آن «من حق داشتم و او خطا كرد» ها را،

و بگذار بروند.

در تمام روز اين پروسه را براي خودت انجام بده و تكرار كن.

احساس بهتري خواهي داشت.

بخشيدن آدم ها گاهي بسيار سخت و دردناك است، اما امكان دارد.

تو آنها را به خاطر خودت مي بخشي

و اين باعث آرامش و خشنودي خود تو مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:33  توسط پرستو  | 

روز ۳

 

عادت نگران بودن را دور بيانداز.

بعضي‌ ها به تو مي گويند كه «بايد» نگران باشي

اما نگراني چيزي است بيهوده تر از به درد نخور.

اولاً، بدبياري را جذب مي كند

ثانياً بدن را در معرض تنش قرار مي دهد.

با نگراني چه كار كنيم؟

كمي بعدتر

به تاخيرش مي اندازيم.

دست به عمل مي زنيم - و نگراني بلافاصله به تاخير مي افتد.

اين لازمه ي اثرگذار بودن است.

براي 24 ساعت آينده:

هر زمان  كه نگران شديد از خود بپرسيد

مشكل من اين لحظه چيست؟

حدس مي زنيد كه چه پيدا مي كنيد...

تا زماني كه عملاً درگير شرايط دشوار نيستيد

مشكل واقعي وجود ندارد.

شده تا به حال از بطن يك شرايط دشوار زنده بيرون نيامده باشيد؟

نه.

با آنچه در زمان حال اتفاق مي افتد مي توان كاري كرد.

آنچه مشكل ساز است آينده است.

بر زمان حال تمركز كنيد.

ممكن است بخواهيد خود را درگير آنچه بعدها اتفاق خواهد افتاد كنيد

ممكن است بخواهيد سوالاتي بپرسيد نظير: «چه خواهد شد اگر...»

رها كنيد.

به اكنون بازگرديد.

دست به عمل بزنيد.

مي توان با خود گفت:

اگر كاري هست كه اكنون مي توانم انجام دهم، حالا انجام مي دهم.

اگر كاري نيست، از نگراني اجتناب مي كنم.

 

هر كاري كه بشود حالا كرد «انجام مي دهم».

نگراني را مي گذارم براي فردا.

با مسائل، لحظه به لحظه كار مي كنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 19:46  توسط پرستو  | 

از خودت مواظبت كن!

 

بعضي آدم‌ها پيوسته به انتقاد كردن از خودشان مي‌پردازند.

جمله‌هايي مي‌گويند شبيه:

من چاقم!

من خسته كننده ام!

ببين چه گندي مي‌زنم!

 

عيب‌جويي از خود دو اشكال عمده دارد:

 

اول:

همان‌طوري مي‌شويد كه درباره‌ي خودتان فكر مي‌كنيد.

بنابراين وقتي از خود عيب‌جويي مي‌كنيد اوضاع خراب‌تر مي‌شود!

 

دوم:

وقتي از خودتان انتقاد مي‌كنيد ديگران را آزار مي‌دهيد.

عاقبت، حتي بهترين دوستانتان هم ممكن است دلشان بخواهد توي دهانتان بزنند!

 

عيب‌جويي از خود فروتني نيست، حماقت است.

 

بنابراين كارتان براي 24 ساعت آينده اين باشد كه:

توجه كنيد درباره‌ي خودتان چه مي‌گوييد.

 

اين كار را امروز شروع كنيد، فقط حرف‌هاي خوب در مورد خودتان بزنيد.

اگر حرف خوبي براي گفتن نداريد، لطفاً حرف نزنيد!

 

نتيجه:

1- احساس بهتري خواهيد داشت.

2- ديگران را آزار نمي‌دهيد.

3- كارآيي‌تان افزايش مي‌يابد.

 

فقط همين امروز، از خودتان مراقبت كنيد!

شايد اينقدر تجربه‌ي خوبي برايتان باشد كه بخواهيد اين كار را به شكل يك عادت براي همه عمر انتخاب كنيد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:27  توسط پرستو  | 
سلام به همگی

یه ایمیل قشنگ از یکی از دوستان به دستم رسید دیدم جالبه و می تونه مورد توجه شما قرار بگیره

هفت روز تمرین برای تغییر دادن زندگی و............

امروز، اولين روز از هفت روز تمرينات ساده براي تغيير دادن زندگي است.

 

بيا شروع كنيم...

 

چيزهاي خوب را جست‌و‌جو كن!

 

به آدم‌هاي شادي كه مي‌شناسي نگاهي بيانداز

متوجه چيزي مي‌شوي.

آنها زندگي‌هاي آساني ندارند!

آدم‌هاي شاد معمولاً بيش از اغلب آدم‌ها آزار مي‌بينند و در كشاكش‌اند.

اما آنها در عمل، ياد گرفته‌اند كه در زندگي چيزهاي خوب را جست‌و‌جو كنند.

 

 

و متوجه مي‌شويد...

وقتي در موقعيت‌هاي مختلف چيزها – يا آدم‌ها- ي خوب را جست‌و‌جو مي كنيم، آنها را مي‌يابيم.

وقتي چيزها – يا آدم‌ها-ي بد را جست‌و‌جو مي كنيم، آنها را مي‌يابيم.

 

بنابراين عوض كردن شرايط شما را شادتر نمي كند.

عوض كردن طرز فكر شماست كه باعث شادتر بودن شما مي شود!

 

اگر در شغل‌تان يا مادرتان يا همسرتان دنبال اشتباه باشيد،

يك عالم اشتباه پيدا مي كنيد.

 

برخي آدم ها زندگي‌شان را به جست‌و‌جوي اشتباهات و نواقص مي‌گذرانند-

و بعد به شما مي‌گويند: من واقع‌بين هستم!

اين واقع‌بين بودن نيست!

منفي بودن است!

 

آدم هاي شاد مدام از خودشان مي پرسند:

در اين شرايط چه چيزي خوب است؟

 

مثال:

در ترافيك گير افتاده ايد. از خودتان مي‌پرسيد: در اين وضعيت چه كاري خوب است؟

·                                 وقت دارم به سي دي مورد علاقه‌ام گوش كنم.

·                                 براي امروزم برنامه‌ريزي كنم.

·                                 هر چه باشد بهتر از پياده بودن است!

 

مثال:

پول كم آورده‌ايد. مي پرسيد: بي‌پولي چه چيزش خوب است؟

·                                 ياد مي گيريد به ياد ارزشمند بودن چيزهايي بيافتيد كه با پول خريدني نيستند.

·                                 براي موفق‌تر شدن مصمم‌تر مي شويد.

·                                 مي توانيد بفهميد دوستان واقعي تان چه كساني هستند!

 

ممكن است بگوييد: مسخره است! دارم خودم را دست مي‌اندازم.

ولي اين‌طور نيست!

دنبال چيزهاي خوب گشتن كليدي براي شاد بودن است.

حالا برنامه تان براي 24 ساعت آينده چيست؟

در هر شرايطي، دنبال چيزهاي خوب باشيد. 

 

شايد اوايلش سخت باشد، اما كم كم برايتان عادي مي شود و به طور خودكار اين كار را انجام مي‌دهيد.

مثبت‌ها را جست و جو كردن، عادت شما مي شود.

و شادتر خواهيد بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 19:33  توسط پرستو  | 

 

پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد , چشم در چشمش دوخت و به او گفت :"من می دونم که شما خیلی عاقل هستید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبون شما بشنوم. "

 

 

پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد " من سرد و گرم زندگی رو چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چها کلمه خلاصه شده .

اولین کلمه اندیشیدن است . همیشه به ارزشهایی فکر کن که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اون ارزشها بسازی.

 

دومین کلمه باور داشتن است. وقتی به ارزشهایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اونها بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .

 

سومین کلمه در سر داشتن رویا است .تنها رویای خواسته هایی را در سر داشته باش که بر اساس باور داشتن خود و ارزشها یی که می خواهی زندگی ات رو بر پایه اونها بنا کنی شکل گرفتن .

 

چهارمین کلمه شهامت است وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خودت کاملا پی بردی نوبت به اون می رسه که با شهامت هر چه تمام تر رویاهات رو به واقعیت تبدیل کنی

 

 

و در پایان اضافه کرد پسرم این چهار کلمه رو فراموش نکن  

فکر کردن  باور داشتن  در سرداشتن رویا و بالاخره شهامت .

 

 

مترجم مرجان توکلی

منبع : مجله موفقیت نیمه اول اردیبهشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 11:30  توسط پرستو  | 

باور کردم شد

باور کن می شود.

 

 

 

باور کردم که

 می شود به اذن خدای رحمان هر آنچه را اراده کنی به کف آوری 

باور کن می شود.

 

باور کردم که

 می شود به یگانه هستی بخش اعتماد و اتکا کرد و پای در مشیر نور افشان فلاح و رستگاری گذاشت

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود خدا را سلام کرد و با اضطراب , تشویش نگرانی و دلواپسی وداع

باور کن می شود

 

باور کردم که

که می شود کائنات را مسخر اندیشه های خدا گونه خود کرد و جلوه ای از جمال خداوندی

باور کن می شود.

 

باور کردم که

می شود چون پرستوهای مهاجر –روح لطیف بهاری داشت و همچون درختی سرافراز ثابت قدم ایستاد و ریشه در اعماق زندگی داشت و خم به ابرو نیاورد

باور کن می شود.

 

باور کردم که

میشود ندای دلنشین طپش موفقیت و کامیابی را دوباره در سینه زندگی شنید

باور کن می شود.

           

باور کردم که

می شود شکست و ناکامی های گذارا جز طلیعه پیروزی ها و بهروزی های عظیم نباشد

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود عشق راز آفرینش و کلید طلایی دروازه سرزمین سعادت و خوشبختی باشد

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود عاشق بود و معشوقدر عشق ربانی مستحیل گشت و دل بدو سپرد و راهی گشت و آرامش و سکون را در اغوش یار معنا داد

باور کن که می شود.

 

باور کردم که

می شود غول مطیع چراغ جادوی درون من به فرمان الهی تنها جهت تحقق خواسته های این انسان زیبا و دوست داشتنی منصوب گشته با شد

باور کن می شود.

 

باور کردم که

می شود به رویاهای بزرگ اندیشید و جام زرین موفقیت را بر سر دستان با صلابت خود گرفت.

باور کن می شود

 

باور کرد که

می شود کویر تشنه وجود را از چشمه زلال هستی سیراب کرد

باور کن می شود

 

 

باور کردم که

می شود  پای در سرزمین شکوفه ها گذارد و شام زا از عطر دلنشین شور عشق انباشت

باور کن می شوذ

 

باور کردم که

می شود دلی دریایی داشت و اندیشه ای آسمانی – بی نیاز زیست و از تمامی مواهب الهی هشیارانه بهره برد

 

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود گامهای خود را محکم و استوار برداشت و در دشت سر سبز و زیبای خوشبختی از خس و خاشاک بیم نداشت

 

باور کن می شود

 

باور کردم که

می شود شایستگی ها لیاقت ها توانایی ها و جایگاه رفیع الهی خود را در عرصه پر تاطم رندگی به اثبات رساند و شاکر بود .

باور کن می شود

 

باور کرد که

می شود کوله بار تجربه گذشته را پشتوانه خود کرد و آینده را طراحی نمود اما در حال شادمانه زیست

باور کن می شود

 

 

باور کردم که

می شود بخشید و رها گشت, اراده کرد و رسید –امید داشت و سعادتمند شد , اعتماد کرد و ثمر برد – هشیار بود و موفق زیست –ایمان داشت و یافت –

باور کن می شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 5:48  توسط پرستو  | 

 

در حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:19  توسط پرستو  | 

مشکل گشا

------------------

در لابه لای مه 

پر می کشد دلم

انوار تو کجاست

تا بر رهش رسم

*******

چون در رکاب مهر

رفتند روح و تن

شرم از نگاه تو

لرزاند قلب من

*******

با آه خواندمت

در نزهت زمان

گفتی تو « وَ اْ صبروا *»

چون صابرین بمان !

*******

دفترچه  دلم

ناخوانده بسته شد

چیزی در عمق جان

گویی شکسته شد

*******

اینبارهم  بیا

با من بگو بگو

این سرسپرده دل

با تو گرفته خو

*******

آن شرم از چه بود ؟

این صبرتا کجا ست ؟

مشکل گشای دل

آری فقط   خداست

* واصبروا ان الله مع الصابرین (آيه ۴۶ سوره انفال )

 

رمز پرواز : در موقع آسایش خدارا بشنا س تا

در موقع سختی تو را بشناسد

حضرت محمد (ص

 

 

منبع: http://www.yaoom.mihanblog.com/ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 22:47  توسط پرستو  | 

" به بهترین امیدوار باش"

 

هرگز ریسمان امید را رها مکن.

وقتی احساس می کنی که دیگر تحمل نداری.

جادوی امید است که به تو نیرو میدهد تا راه را ادامه دهی.

اعتماد بنفس را هرگز از دست مده 

تا آن زمان که باور داری توانایی دلیلی داری تا بکوشی.

هرگز بهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده  

برآن چنگ بزن. آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود.

این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند.

پیروزی و شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.

احساس ماست که زرفای حیاتمان را نشان میدهد.

روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند.

صبور باش و ببین که آنها در گذرند.

در یاری جستن از دیگران تردید مکن.

امروز یا فردا همه بدان نیازمندیم.

از عشق مگریز.

به سوی آن بشتاب.

چه................

عشق زرفترین شادیهاست.

چشم به راه آنچه که می خواهی بمان.

بلکه با تمام وجود آن را بجوی.

و بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد.

اگر تدبیرها و رویاهایت با امیدهای تو همسو نشدند

تو راه گم نکرده ای.

هر آینه که چیزی نواز خرد و زندگی بیاموزی.

بدان که پیش رفته ای.

داشتن احساس نیک به زندگی در گرو داشتن احساس نیکو به خود است.

هرگز خنده را از یاد مبر.

وغرور نباید مانع گریستن تو شود.

با خندیدن و گریستن است  که زندگی معنایی کامل می یابد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:50  توسط پرستو  | 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:30  توسط پرستو  | 

فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند...

  فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟ اسمت‌ را كه صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟ دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند، حس‌ می کنی؟

راستي، حياط‌ خلوت‌ دلت‌ را آب‌ و جارو كرده‌اي؟دعاهايت‌ را آماده‌ گذاشته‌اي؟ آرزوهايت‌ را مرور كرده‌اي؟مي‌داني‌ كه‌ امشب‌ به‌ تو هم‌ سر مي‌زنند؟مي‌آيند و برايت‌ سوغاتي‌ مي‌آورند، پيرهن‌ تازه‌ات‌ را.خدا كند يك‌ هوا بزرگ‌ شده‌ باشي. مي‌آيند و چهار گوشه‌ دلت‌ را نور و گلاب‌ مي‌پاشند.


مي‌آيند و توي‌ دستشان‌ دعاي‌ مستجاب‌ شده‌ و عشق‌ است.


مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ‌ دلت‌ را بسته‌ باشي.


مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:17  توسط پرستو  | 
 
پيرمردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني ميگذشت. سالكي را بديد كه پياده بود. پيرمرد گفت : اي مرد به كجا ره سپاري؟
سالك گفت: به جايي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت ميورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند.
پيرمرد گفت: به خوب جايي ميروي.
سالك گفت: چرا؟
پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم كه كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند.
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد؟
پيرمرد گفت : تا راست چه باشد.
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند.
پيرمرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني؟
سالك گفت : نه
پيرمرد گفت: مردمي اينچنين بدسيرت چگونه تورا ميزبان باشند؟
سالك گفت: ندانم.
پيرمرد گفت: چندي ميهمان ما باش. باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار ميگذرانم.
سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميان مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.
پيرمرد گفت: اي كوكب هدايت ، شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي.
سالك گفت: براي رسيدن شتاب دارم.
پيرمرد گفت: نقل است شيخي از آنرو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنانرا تركه ميزد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد.
سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه.
پيرمرد گفت: پس تأمل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند.
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند ،‌ سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخشند.
پيرمرد گفت: بر آن تخت بنشينيد تا دخترم ما را ميزبان باشد.
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه بقصد گذراندن نماز برخاست پيرمرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري.
سالك گفت: اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم.
پيرمرد گفت: تأمل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن.
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او همكلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز ديگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت: لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي. سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن ميدهد اما دل اطاعت نكند.
پيرمرد گفت: به فرمان دل روزي ديگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد. سالك روزي ديگر بماند.
پيرمرد گفت : لابد امروز خواهي رفت. افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت. سالك گفت: ندانم خواهم رفت يا نه اما عقل به سرانجام رسيده است ، اي پيرمرد دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.
پيرمرد گفت: شايد كه اين هم فرمان دل است اما به خرد آني پاسخ گويم.
سالك گفت: بر شنيدن بي تابم
پيرمرد گفت: دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت: هر چه باشد گردن نهم
پيرمرد گفت: بايد بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد.
سالك گفت: اين كار بسي دشوار باشد.
پيرمرد گفت: آنگاه كه تو را ديدم اين كار سهل مينمود
سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام ميدادم اگر خلايق به راه راست ميشدند و اگر نشدند من كار خويش را تمام كرده بودم.
پيرمرد گفت: پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي؟
سالك گفت: آري
پيرمرد گفت: اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و بازگرد . آنگاه دخترم از آن تو.
سالك گفت: آن يك نفر را من برگزينم يا تو؟
پيرمرد گفت : من – پيرمردي است رباخوار كه در گذر دكان محقري دارد و درميان مردم كج كردار او شهره است. او را هدايت كن
سالك گفت: پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پيرمرد گفت: تو براي هدايت خلق ميرفتي!
سالك گفت: آن زمان رسم عاشقي نبود
پيرمرد گفت: نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن. ميخواهم بدانم چه ديده و چه شنيده اي.
سالك گفت: همان كنم كه تو گويي
سالك رفت به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پيرمرد را گرفت. مرد گفت: اين سوال را از كسي ديگر مپرس.
سالك گفت: چرا؟
مرد گفت: ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار ميگذراند.
سالك گفت: شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت: تازه به اين ديار آمده ام. آنچه تو گويي ندانم. خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هرآنچه ديد زيبا. برگشت و دست پيرمرد را بوسيد.
پيرمرد گفت: چه ديدي؟
سالك گفت: خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پيرمرد گفت: وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه بيني كه هستند. نه آنگونه كه خودخواهي.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:16  توسط پرستو  | 

                    ای پادشه خوبان 
                                         داد از غم تنهایی 
                                                          دل بی تو به جان آمد                                                                                وقت است که باز آیی

 

شکفتن گل نر گس در بوستان آل طه بر تمامی مسلمین و  دوستداران آن حضرت مبارک باد

عید بر همه شما عزیزانم مبارک

بهترینها رو برای همتون آرزو می کنم

در پناه خالق عشق باشید

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:13  توسط پرستو  | 


معنی زندگی این نیست که
         زندگی چه امکاناتی در اختیار ما قرار میدهد

 بلکه معنی آن 
        مفهومی است که خود ما به زندگی میبخشیم .
معنی زندگی به بزرگی حوادثی که رخ میدهد نیست بلکه به بزرگی عکس العمل های ما در مقابل ان حوادث است.

لو ییس دانینگ

با تشکر از حامد عزیز برای ارسال این مطلب

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:6  توسط پرستو  | 

 

زندگی در حکم یک نامه سر به مهر است , آن را بگشاییم .

یک سفر است به آن قدم بگذاریم

زیباست چشمانمان را به رویش باز کنیم

مثل طنز است به آن بخندیم

حیرت انگیز و غیر قابل پیش بینی است از آن لذت ببریم

شمع است آن را روشن کنیم

ارزشمند است آن را بیهوده تلف نکنیم

هدیه است آن را بپذیریم

عشق است آن را ارزانی کنیم

بی انتهاست به دنبالش برویم

انواری نورانی است در آن بدرخشیم

و بالاخره زیباترین نعمت خداوند است آن را دوست بداریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:56  توسط پرستو  | 

به نام خالقی که آفریدمان و عشق را ارزانیمان داشت

 

 زندگی ترانه ای است که من زمزمه آن را بارها و بارها از دهان کوه و باد و باران و آسمان و بلبلان سرمست و شقایق های عاشق شنیده ام .

 

من برق زندگی را در چشم های اشکبار زیادی دیده ام رد پای زندگی در کوچ پرستو ها پیداست .

من هر روز در خیابان های شلوغ شهر و هر شب در سکوت و تنهایی شب با زندگی احوالپرسی می کنم .

 

زندگی گاهی روی طاقچه اطاقم می نشیند گاهی بر سجاده ام گلاب می پاشد و گاهی نیز از پشت پنجره قلبم مرا می نگرد

 

 

آشنایی می گفت : زندگی دریست که به سوی مردم گشوده می شود

 

به هر حال این زیبا هر چه که باشد دوستش دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:53  توسط پرستو  | 

گسترش شادی
هدف آفرینش است
و همگی اینجاییم
تا لذت بریم و شادی را
در همه جا پرتو افکنیم

از : ماهش یوگی

*****************

فقط برای این لحظه
 شرایط و آرمانها و انتظارات را
به سویی نه

خود را برای یک لحظه تهی ساز
گشاده باش
می یابی

*************

هنگامی که به شکست می اندیشیم

شکست از آن ماست

اگر نامصمم بر جایی بمانیم 

هیچ چیز دگرگون نمی شود.

آنچه که باید انجام داد

میل دیستیابی به چیزی عظیم است.

آنگاه به سادگی آنرا انجام می دهیم.

هیچ گاه به شکست نیاندیشیم زیرا آنچه بدان می اندیشیم روی خواهد داد

از : ماهش یوگی

*******************

ایمان بدون عشق آدمی  را متعصب

وظیفه بدون عشق  آدمی  را بدخلق

نظم بدون عشق آدمی  را فضل فروش

قدرت بدون عشق آدمی  را خشن

عدالت بدون عشق آدمی  را سخت و

 زندگی بدون عشق آدمی  را بیمار می کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 18:42  توسط پرستو  | 

به آرزويت ميرسي

بيخود چرا دلواپسي

يادت باشه غير از خدا هيچي نخواي

از هيچ كسي

 

 

************************

 

درد و رنج توسط نياز و خواسته به وجود ميآيد و-توسط روشنگري متوقف مي شود و روشنگري با اين 8عمل بدست ميايد:

 

  • نگرش درست
  • تصميم درست
  • گفتار درست
  • كردار درست
  • معيشت درست
  • تلاش و كوشش درست
  • مراقبه درست(ارتباط با خدا در هر حال(
  • تمركز درست

 

************************

 

 

** دعاي روشن كردن شمع

يا رب -اين شمع را جهت دعا در درگاه تو روشن ميكنم-تا يادآور نور تو در سختيها و راحتيهايم باشد

آتش اين شمع سوزنده نيت درونيم-غرورم و گناهنم باشد

شعلهء اين شمع -شعله عشق به خانواده ام -دوستانم و ديگر انسانها و كساني باشد كه سر راهم قرار مي گيرند

و بلاخره آب شدن اين شمع -قرباني شدن من در درگاه تو باشد.

 

 

 

با تشکر از ندای عزیز برای فرستادن این مطالب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:13  توسط پرستو  | 

 

"با نام او"
 
شعری از شیخ صفی :
 
 
 
خواهم اي دل محو ديدارت كنم
 
جلوگاه روي دلدارت كنم
 
والهء آن ماه رخسارت كنم
 
 بستهء آن زلف طرارت كنم
 
در بلاي عشق دلدارت كنم
 
تا شوي آواره از شهرو ديار
 
 تا شوي بيگانه از خويش و تبار
 
بگسلي زنجير عقل و اختيار
 
 سر به صحرا پس نهي ديوانه وار
 
پاي بند طرهء يارت كنم
 
دوش كز من گشت خالي جاي من
 
 آمد آن يكتا بن رعناي من
 
شد ز بعد لاي من الاي من
 
 گفت كاري در عاشقي رسواي من
 
خواهم از هستي سبكبارت كنم
 
گر تو خواهي كز طريقت دم زني
 
پاي بايد بر سر عالم زني
 
ني كه علم از طمع بر هم زني
 
 چون دم از آمال دنيا كم زني
 
مورد الطاف بسيارت كنم
 
ساعتي در خود نگر تا كيستي
 
از كجايي وز چه جايي چيستي
 
در جهان بهر چه عمري زيستي
 
جمع هستي را بزن بر نيستي
 
از حسابت تا خبردارت كنم
 
هيچ بودي در ازل اي بي شهود
 
خواستم تا هيچ را بخشم وجود
 
پس جمادت ساختم اول ز جود
 
 گر شوي خودبين همانستي كه بود
 
بر خودي و خود گرفتارت كنم
 
از جمادي بر دمت پس در نبات
 
 واندر آنجا دادمت رزق و حيات
 
خرمت كردم ز باد التفات
 
 چون ز خارستان تن يا بي نجات
 
باز راجع سوي گلزارت كنم
 
 
 
با تشکر از ندای عزیز که این شعر رو برام فرستاد
 
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:49  توسط پرستو  | 

*آن گاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . ( نمل/79 )

*آن گاه که نومیدی بر جانت پنجه افکند و رها نمی شوی ، به من امیدوار باش . ( زمر/53 )

*آن گاه که سرمست زندگانی دنیا و مغرور به آن شدی ، به یاد قیامت باش . ( فاطر/5 )

*آن گاه که در پی تعالی و کمال هستی ، نیتت را پاک و الهی کن . ( فاطر 29-30 )

*آن گاه که دوست داری به آرزویت برسی ، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم . ( غافر/60 )

*آن گاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد ، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم . ( بقره/152 )

*آن گاه که دوست داری با من هم سخن شوی ، نماز را به یاد من بخوان . ( طه/14 )

*آن گاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است ، آهسته مرا بخوان . ( اعراف/55 )

*آن گاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست ، به من پناه ببر . ( مومنون/97 )

*آن گاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت ، در توبه بروی تو باز است . ( قصص/67 )

من یک خدای بزرگ دارم شما چی ؟
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 22:19  توسط پرستو  | 

دویدن از پی خوشی و قدرت مانند لیسیدن عسلی است که روی لبه تیغ ریخته شده باشد .عسل شاید شیرین باشد اما زبان را به دو نیم خواهد کرد .

 

******************

 

به جلو ,  به پیش,  به سوی خدا . زمین جای آسایش نیست .می بایست به جلو حرکت کرد , توقف کردن یعنی سقوط.

گاومیش وقتی از مرداب می گذرد توقف نمی کند زیرا توقف و استراحت برای او یعنی فرو رفتن و غرق شدن در آن . دنیا نیز همچون مرداب است .اگر می خواهید از آن به سلامت عبور کنید به جلو پیش روید و دست از تلاش بر ندارید.

******************

 

 

جستجوی پناهگاه اعتماد کردن به خداوند است .اعتمادی کامل و تمام. یعنی دانستن اینکه خداوند یگانه نوری است که همیشه می تابد .اگر طوفانها بوزد و تاریکی عمیقتر شود روشنایی او همیشه تابان است. او خالق و روزی دهنده همه موجودات است .او رهایی بخشی است که همه اهریمنان از او می گریزند .او از ضربان قلبمان به ما نزدیکتر است .او قادر متعالی است که در همه جا حضور دارد او دوست و یاری رسانی کاردان است . هیچ مکانی برای کمک رسانی او دور نیست . او به همه عشق می ورزد. و مشتاق شنیدن دعاهای بندگان سرگردانش است  .او عالم کل است و آنچه به سود ماست انجام می دهد. با او همه چیز ممکن می شود. اگر خواست او بر آن است که برخی از تقاضاهای ما را اجابت نکند دلیل بر این نمیشود که از عهده آن بر نمی آید بلکه این برای نفع و خوبی خود ماست بدین ترتیب آنکس که در خداوند پناه گرفته است همیشه آماده و مشتاق انجام دادن خواست خداوند است

 

 

" خداوندا نه خواست  من  , بلکه خواست و اراده تو انجام خواهد شد. "

 

 

 ******************

آن کس که به خداوند ایمان دارد و به او توکل می کند , می داند که در امنیت است و حتی اگر از میان آتش و سیلاب بگذرد خدا همیشه همراه اوست و این همه آن چیزی است که وی بدان احتیاج دارد .

 

 

 

دختری دعا کرد که در امتحانش شاگرد اول شود .او دانش آموز با هوشی بود و با جدیت درس خواند .همه همکلاسیهایش اطمینان داشتند که او موفق خواهد شد . اما وقتی نتایج امتحانات اعلام شد او رتبه چهارم را کسب کرده بود .دخترک عمیقا احساس نومیدی می کرد . اما وقتی به خانه رسید بی درنگ به اتاقش رفت و دعا کرد : " خدا یا  چه آرامشی به من بخشیده ای ! حتی در این لحظه تلخ نومیدی تو در کنارم هستی "

******************

 

 

منبع : برای ان به سوی تو می آیم

از دادا واسوانی

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:47  توسط پرستو  | 

امشب برایتان از خدا

روزی مریم قصر آسیهتقوای حسین


قلب خدیجهدوستی فاطمه و جمال یوسف


ثروت قارونحکمت لقمانملک سلیمان


صبر ایوب عدالت علیحیای زینب


عمر نوح

و

محبت اهل بیت رسول الله

را

خواستارم  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:11  توسط پرستو  | 

باید آن مرد که از عرش گذشته است محمد(ص) باشد

باید آن نام بلندی که عزیز است محمد باشد.

امشب از آمدن بوی کسی هلهله ای پیچیده است .

باید این عطر دل انگیز محمد باشد

عید بزرگ مبعث بر همگان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:17  توسط پرستو  | 

  
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
 می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر  کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .
 می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،  چون می توانم آن را بخورم!
 می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .
 می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و  بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .
 می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز  ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ  
اهمیتی هم نمی دادم.
 می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و  خوب هستند .
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی > خبر باشم . 
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود  برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده،  صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،  به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح،به  فرشتگان، به باران، و به ...
 این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
 من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .  
نویسنده: سانیتا سالگا   
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:10  توسط پرستو  | 

 

چند خطی از مناجاتهای خواجه عبدالله انصاری پیر هرات:

ای زدردت خستگان را بوی درمان آمده
یاد تو مر عاشقان را مونس جان آمده

صد هزاران همچو موسی مست در هر گوشه ای
رب ارنی گو شده دیدار جو يان آمده

صد هزاران عاشق سرگشته بینم پر امید
بر سر کوی غمت الله گویان آمده


ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای صمدی که از ادراک ما جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای قادری که خدایی را سزایی و ای خالقی که گمراهان را راهنمایی


جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده و چشم ما را ضیای خود ده و ما را از فضل و کرم خود آن ده که آن به.


الهی! اگر چه طاعت بسی ندارم , در دو جهان جز تو کسی ندارم.

الهی! طاعت مجوی که تاب آن نداریم و از هیبت مگوی که تاب آن نیاریم.

الهی ! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم.

الهی ! دستم گیر که دست آویز ندارم , و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی! تو بساز که دیگران ندانند و تو نواز که دیگران نتوانند.

الهی ! نگاه دار تا پشیمان نشویم و براه آر که سر گردان نشویم.

الهی ! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان , بیامرز رایگان که تو خدایی , نه بازارگان

الهی ! نه کلید دارم که در بگشایم و نه کرم دارم که ببخشایم , ای یگانه ای که در آفرینش مقدسی , چه شود اگر در دم باز پسین مفلسی را به فریاد رسی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 9:30  توسط پرستو  | 

بگذار آسمان آنگونه ای که هست در جاذبه دو چشم تو خود را بگستراند , تا که ماه حتی به زیر ابر , در این سیاهی شب , آرامش به قلب سفید تو آورد .

 

 

شاید کمی گذشت , شاید تبسم در چشم روزگار , شاید که عشق و صبر,  تکلیف روزگار نه چندان به کام ماست.

 

 

بگذار زیر و بم این زمین سخت , به پای خسته تو گفتگو کند .

 

شاید قبول جهان آنچنان که هست ,  آغاز زندگیست . آنجا که واژه ها , به هیاهو نشسته اند , شاید که شاخه گلی از سکوت ناب , آواز زندگیست.

 

بگذار که اگر فاصله ای هست بین ما ,  تا  روز ماندگاری دیوار سرد قهر , یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

 

آنجا که ناتوان کلام خسته به فریاد می رسد دیگر سکوت نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست .شیرین تر از لطافت گلهای زندگی است.

 

وقتی که اشک می چکد از چشم خیس دوست , چشمان پرسش خود را تو بسته دار , لبخند مهربان تو در چشم شرمناک .یعنی بیا تو را دوست دارمت.

 

شاید که یک سلام , آغاز گفتگوست . شاید برای رسیدن به شهر عشق ,اولین قدم از خود گذشتن است . باز دوست داشتن است.

 

 

آری عشق زندگیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 10:47  توسط پرستو  | 

می خواهم در لذت و شادی زندگی کنید

می خواهم دست مهر و محبت بر سرتان بکشم.

می خواهم غرق نعمتهایم شوید

می خواهم وقتی اشتباه کردید به سوی من باز گردید و صدایم بزنید تا شما را در آغوش گیرم .

می خواهم سر به دامان من بگذارید و گریه کنید تا به آرامش برسید .می خواهم در برابر عظمت و قدرتم به خاک بیفتید تا با دست خودم بالا ببرمتان .

می خواهم صدای خنده هایتان را از ته دل بشنوم .

میی خواهم با غرور شما را به فرشتگان نشان بدهم و به افرینشتان افتخار کنم.

می خواهم سر سفره من بنشینید .

می خواهم همگی برایم آواز بخوانید و برایم برقصید

می خواهم مرا در آغوش گیرید

می خواهم برایم گریه کنید تا بخندانمتان

می خواهم از من بخواهید تا به شما بدهم.

می خواهم به یاد من باشید و فقط مرا صدا کنید

آری من یگانه کسی هستم که شما را آفریده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 10:47  توسط پرستو  | 
 

 

مشکلات و حوادث هر قدر سخت و دردناک باشد .اسباب و علل ظاهری  هر قدر محدود و نارسا گردد. پیروزی و گشایش و فرج هر قدر به تاخیر افتد

هیچ کدام از اینها نمی تواند مانع از امید به لطف پروردگار شود. همهان خداوندی که چشم نابینا را با پیراهنی روشن می سازد ,  و بوی پیراهنی را از فاصله ای دور به نقاط دیگر منتقل می کند و عزیز گمشده ای را پس از سالیان دراز باز می گرداند و دلهای مجروح از فراغ را مرحم می نهد و دردهای جانکاه را شفا می بخشد .

هیچ چیز در برابر اراده خدا مشکل و پیچیده نیست

 

 

از رحمت حق هرگز مایوس نشوید

دری که خداوند از رحمت به روی بنده ای بگشاید هیچ کس نتواند بست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 10:45  توسط پرستو  |