مشکل گشا
------------------
در لابه لای مه
پر می کشد دلم
انوار تو کجاست
تا بر رهش رسم
*******
چون در رکاب مهر
رفتند روح و تن
شرم از نگاه تو
لرزاند قلب من
*******
با آه خواندمت
در نزهت زمان
گفتی تو « وَ اْ صبروا *»
چون صابرین بمان !
*******
دفترچه دلم
ناخوانده بسته شد
چیزی در عمق جان
گویی شکسته شد
*******
اینبارهم بیا
با من بگو بگو
این سرسپرده دل
با تو گرفته خو
*******
آن شرم از چه بود ؟
این صبرتا کجا ست ؟
مشکل گشای دل
آری فقط خداست
* واصبروا ان الله مع الصابرین (آيه ۴۶ سوره انفال )
رمز پرواز : در موقع آسایش خدارا بشنا س تا
در موقع سختی تو را بشناسد
حضرت محمد (ص
هیچ عاشق در جهان مثل من دیوانه نیست
آمدم در جستجوی یار اما خانه نیست.
پرسشی کردم زمعشوقم ندا آمد به گوش
منزل و ماوا برای حضرت جانانه نیست
*****************
ساغر از دست لطیف تو گناهی نبود
جز در میکده امید به راهی نبود
آنکه ار باده عشق تو لبی تازه نمود
ملک هستی بر چشمش پر کاهی نبود.
گر تو در حلقه رندان نظری ننمایی
به نگاهت که در آن حلقه نگاهی نبود
جان فدای صنم باده فروشی که برش
هستی و نیستی و بنده و شاهی نبود
نظری کن که نباشد چو تو صاحب نظری
به مریضی که در او جز غم و آهی نبود.
عاشقم عاشق دلسوخته از دوری یار
در کفم جز دل افسرده گواهی نبود.
****************
کیست که آشفته آن زلف چلیپا نشود
دیده ای نیست که بیند تو و شیدا نشود
ناز کن ناز که دلها همه در بند تواند
غمزه کن غمزه که دلبر چو تو پیدا نشود.
رخ نما تا همه خوبان خجل از خویش شوند
گر کشی پرده ز رخ کیست که رسوا نشود.
آتش عشق بیفزا غم دل افزون کن
این دل غمزده نتوان که غم افزا نشود
ذره ای نیست که از زلف تو هامون نبود
قطره ای نیست که از مهر تو دریا نشود
سر به خاک سر کوی تو نهد جان ای دوست
جان چه باشد که فدای رخ زیبا نشود
چشمهايم نذر خاک پاي تو--يا علي ايمان من سوداي تو
در عطشناک کوير روح من--جاري عشق است از درياي تو
کعبه در ابهام سرد يک سکوت--مي ستاند از خدا آواي تو
اي تو در انبوه مردم منزوي--من فداي خلوت تنهاي تو
پايکوب سجده ات سجاده ها--ذوق محراب عشق بي پرواي تو
گريه از داغ نگاهم مي چکد--می شنيدم وقتي از غمهاي تو
از جام جادو :شاعر احمد پروین
از من گذشت عشق و در من اثر گذاشت-
-بر ديده خون دل و لهيب جگر گذاشت-
-او پيش من نشست و گفتم به التماس-
-باشد که بندگي کنمت من مگر گذاشت-
-بر دست من نوشت که نه لايق مني-
-آنقدر مطمئن که دو تا ضربدر گذاشت-
-خرسند ازين شدم که دلم را ربوده است-
-يک نيمه شب به طعنه دلم پشت در گذاشت-
-در زلف اوست رقص طربناک حلقه ها-
-هر حلقه را براي سر يک نفر گذاشت-
-گفتم که ميدهم صنما سر به کوي تو-
-با خنده در مقابل من هفتاد سر گذاشت-
-بگذشت عمر من و من افسوس ميخورم-
-از بس فلک مرا زخودم بي خبر گذاشت-
منبع: مجموعه رقص اتش
از شاعر معاصر احمد پروین
يه دل دارم خدا داره ؛ زمين داره ، هوا داره ؛ ميون دريای غمش ؛ كشتی و ناخدا داره
يه دل دارم ترك داره ؛ ترس و يقين و شك داره ؛ رو بام برفيش ، هميشه ؛ يه دنيا بادبادك داره
يه دل دارم وفا داره ؛ يه طاقی از طلا داره ؛ تو بهترين جاش يه دونه ؛ قصر و يه پادشا داره
يه دل دارم نگين داره ؛ هوا داره ، زمين داره ؛ تو دريای پر از غمش ؛ قايق و سرنشين داره
يه دل دارم غصه داره ؛ قفلای سربسته داره ؛ از اونا كه ميان می رن ؛ يه عالمه قصه داره
يه دل دارم خيال داره ؛ عين پرنده ، بال داره ؛ زخميه اما زخماشم ؛ تماشا داره ، فال داره
يه دل دارم درد داره ؛ زمستون سرد داره ؛ رنگ بهار و نديده ؛ خزونای زرد داره
يه دل دارم شيشه داره ؛ تبر داره ، تيشه داره ؛ آرزوهايی كه شايد ؛ يه روزی وا می شه داره
يه دل دارم دعا داره ؛ خوبی داره ، خطا داره ؛ خودش می گه تو اين زمون ؛ اين دل كجا بها داره
يه دل دارم جنون داره ؛ سرخی رنگ خون داره ؛ عاشقه و خودش می گه ؛ هر چی داره از اون داره
يه دل دارم دريا داره ؛ كوير داره ، صحرا داره ؛ دنيای ما ، هيچه پيشش ؛ واسه خودش دنيا داره
يه دل دارم بارون داره ؛ ليلی داره ، مجنون داره ؛
يه دل دارم سفر داره ؛ خنده براش ضرر داره
يه دل دارم حباب داره ؛ تشنه كه می شم ، آب داره
يه دل دارم پری داره ؛ ونوس و مشتری داره
يه دل دارم اسير داره ؛ كارش يه جايی گير داره ؛ برای خاطرات من ؛ صندوقی از حرير داره
يه دل دارم ماه داره ؛ بيراهه و راه داره ؛ اندازه ی ابرای سرد ؛ دردسر و آه داره
يه دل دارم آتيش داره ؛ تو ابرا قوم و خويش داره ؛ نه راه پس مونده براش ؛ نه طفلی راه پيش داره
يه دل دارم رقيب داره ؛ فراز داره ، نشيب داره ؛ با اينكه آدم نشده ؛ كلی درخت سيب داره
يه دل دارم كه غم داره ؛ يه عمره اونو كمداره ؛
يه دل دارم فقط دله ؛ قايق عشقش تو گله ؛ غروبا بيشتر می گيره ؛ اما هميشه غافله ؛
از ته دل ، نه ، نمی گم ؛ ولی اگر كه دل نبود ؛ دروغ چرا ، تو دنيامون ؛ انقدر غم و مشكل نبود
پيش روی دلم مي گم ؛ توهين نباشه به دلا ؛ خوش به حال بی خيالا ؛ خوشا به حال عاقلا
شعر از : خانم حیدر زاده (البته این همه شعر نیست)
زندگی زیباست چشمی باز کن
گردشی در کوچه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکست.
علت عاشق زعلتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام
درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساسها
می تپد دل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست
زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود
می تواند زشت هم زیبا شود
حال من ,در شهر احساسم گم است
حال من ,عشق تمام مردم است
زندگی یعنی همین پروازها
صبح ها , لبخند ها , آوازها
ای خطوط چهره ات قران من
ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می شود
مثنوی هایم همه نو می شود.
حرفهایم مرده را جان می دهد
واژه هایم بوی باران می دهد.

مرتضی علی دخیلت , زندگیمو از تو می خوام
آقا جونم بی تعارف , عاشقم مهر تو می خوام.
خاک پات سرمه چشمام , آقا جون حرفامو گوش کن
تو رو حق اسم زهرا , آتیش دلمو خاموش کن.
دست به سینه پیش روتم , دل و جون فدای نامت
آقا داغونم کمک کن قربون عشق و مرامت.
واسه خوندن دیگه پیرم , از غمش دارم می میرم
مولا جون برس به دادم , به خدا بد جوری گیرم
به خدا بد جوری گیرم
عمریه من در خونت, دست خالی بر نگشتم
نذار تاریک شه تموم شه ,خط سبز سر نوشتم
نه راه پیش و نه برگشت , دل موندنم ندارم
مو لا جون همه امید و به کرامت تو دارم .
از مجموعه اشعار رضا صادقی
با تو هستم سهراب ،
یاد دارم که به ما می گفتی , آب را گل نکنیم
مردمان سر رود آب را می فهمند
و چه کردند به آب , مردم آن سر رود
خوب شد رفتی و چشم تو ندید
که به آن آب گوارای زلال چه حکایت ها رفت !
چه به کارون کردند , آب را خون کردند.
سره ها کوچیدند , نخل ها پو سیدند , کشت ها آب نخورد.
گل شبدر ز غم لاله قرمز پژمرد!
و چه اندوهی , سر رسید از سر کوه
کوه اندر کوه , سر رسیدند انبوه .
وزهر رهگذری پرسیدند خانه دوست کجاست ؟!
و چنان تند و شتابان رفتند به در خانه دوست
که ترک خورد همه چینی تنهاییشان
اهل هیچستانها ناله سر می دادند کور باید شد کور.
اهل کوهستانها همه فریاد زذند دور باید شد دور
و در آن جنگ و گریز ؛ اهل کوهستانها که مسلمان بودند
وبه سجاده دشت همه هر روز وضو غرق به خون می کردند
مرد و مردانه به میدان رفتند
و چه خوش جنگیدند
و در آن جنگ و ستیز , با توکل به خدایی که در این نزدیکی است
هیچ از مرگ نه پروا کردند
و در آن جنگ و گریز همه در دلهاشان
تا بخواهی پیوند , تا بخواهی تکثیر , تا بخواهی خورشید
و نوشتند همه تا بماند جاوید
مرگ بر ذهن اقاقی جاریست
با تو هستم سهراب
چه حکایت کنم از موشکها
که تو در خواب و فرو می افتاد
چه حکایت کنم از صورتها
که تو در خواب و همه تر می شد
و هواپیمایی , که از آن اوج هزاران پایی
بمب می ریخت به خاک
و نمی اندیشیدند
که به قانون زمین بر نخورد.
جنگ خونینی بود.
دشت , دریاچه خون
کوچ اندر پی کوچ
تو که می گفتی
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
خوب شد رفتی و چشم تو ندید
خانه ها می ترکید
و من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
با همه مردم شهر , زیر باران رفتم
و همه دانستیم
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
شاعر: نمی دونم
به یاد همه مرغای عشقی که نوشیدند جرعه ای از می ناب ۸ ساله
و سیمرغ شدند و کوچ کردند به قاف
و با تشکر از حضور سبز و پر شور همه یاد گار های جنگ در جبهه های جنگ چرا که زنده بودنم و هر آنچه که دارم رو مدیون این حضور هستم
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطاست خطایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
"من نپرسيدم هيچ
طي شد اين عمر، تو داني به چه سان ؟
پوچ و بس تند، چنان باد دمان !
همه تقصير من است اين که خودم ميدانم،
که نکردم فکري، که تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني،
که چه سان ميگذرد عمر گران ...
کودکي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان،
که پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست، بايدش ناليدن !
من نپرسيدم هيچ که پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن
نتوان فارغ و وارسته ز غم، همه شادي ديدن
همچو مرغي آزاد، هر زمان بال گشودن، سر هر بام که شد خوابيدن !
من نپرسيدم هيچ که پس از اين ز چه رو، بايدم ناليدن.
هيچ کس نيز نگفت، هيچ کس نيز نگفت :
" زندگي چيست ؟ "
" چرا ميآييم ؟ "
بعد از اين چند صبا و به چه سان بايد رفت ؟
به کجا بايد رفت ؟
با کدامين توشه ؟
به سفر بايد رفت ؟
نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
بعد از اين باز نفهميدم من که چه سان عمر گذشت ؟
ليک گفتند همه که " جوانست هنوز، بگذاريد جواني بکند،
بهره از عمر برد، کامروايي بکند. بگذازيد که خوش باشد و مست،
بعد از اين باز ورا عمري هست."
يک نفر بانگ برآورد که او از هماکنون بايد فکر آينده کند!
ديگري آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند!
سومي گفت : همانگونه که ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش !
با همه اين احوال! من نپرسيدم هيچ که چه سان عمر گذشت ؟
من نينديشيدم به چه ترتيب جواني بگذشت،
آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت ؟!
نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بيحاصلي و مسخرگي !
چه تواني که ز کف دادم مفت!
من نپرسيدم و کس نيز مرا هيچ نگفت.
قدرت عهد شباب ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد،
ليک بيهوده تلف گشت جواني، هيهات !!!
آن کساني که نميدانستند " زندگي يعني چه ؟ " رهنمايم بودند،
عمرشان طي ميگشت بيهوده و مرا ميگفتند که چو آنها باشم،
که چو آن ها دائم فکر خوردن باشم،
فکر تامين معاش، فکر همسر باشم.
کس مرا هيچ نگفت :
" زندگي خوردن نيست، زندگي گشتن نيست، زندگي ثروت نيست، زندگاني کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست !!! "
اي صد افسوس که چون عمر گذشت معنيش ميفهمم :
حال ميپندارم هدف از زيستن اين است رفيق :
من شدم خلق که با عزمي جزم،
پاي از بند هواها گسلم،
پاي در راه حقايق بنهم،
با دلي آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بغض
مملو از عشق و جوانمردي و زهد !
در ره کشف حقايق کوشم
شربت جرات و اميد و شهامت نوشم،
زره جنگ براي بد و ناحق پوشم،
ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم !
آنچه آموختهام بر دگران نيز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلهي خويش
ره نمايم به همه، گر چه سراپا سوزم.
يا :
من شدم خلق که مثمر باشم،
نه چنان زايد و بي جوش و خروش،
عمر بر باد و به حسرت خاموش !
اي صد افسوس که چون عمر گذشت، معنيش ميفهمم
حال ميفهمم من کاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت :
" کودکي بي حاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل "
به زباني ديگر :
" کودکي در غفلت، نوجواني شهوت، در کهولت حسرت "
آه ...
عشق يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ
عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني نغمه هاي هايده
عشق يعني رقص آب و آينه
عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني عاقبت آغوش تو
عشق يعني اشک ، عاطفه
عشق يعني يادگاري ، خاطره
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب
عشق يعني خواستن ، له له زدن
عشق يعني سوختن ، پر پر زدن
عشق يعني با "خدايا" ساختن
عشق يعني چون هميشه باختن
عشق يعني مستي وديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجدها با چشم تر
عشق يعني سر به دارآويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني سوختن با ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عكس يار
عشق يعني سوزني آه شبان
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني يك تيمم يك نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني قطره دريا شدن
عشق يعني همچومن شيدا شدن
عشق يعني قطعه شعر ناتمام
عشق يعني بهترين حسن ختام