تبليغاتX
زندگي
هنر خوب زيستن

 

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند .

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.

 زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود

 ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .

مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

 او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم.

وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،

موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .

وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم

و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .

دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.

هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته

به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استرحات کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم .

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.

کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

 نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

 هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.

زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:58  توسط پرستو  | 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

 آن تابلو ها  ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند  ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:43  توسط پرستو  | 

جنگجوی کوچک خدا

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

 

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.

پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.تنها خدا بود که به من نمی خندید.و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم. خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.

من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند

 

آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبرنمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند

سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.

من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

*

و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 20:42  توسط پرستو  | 

كرم شب‌تاب نگاهي به پروانه‌يي كه در نزديكي‌اش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: "آه، تو چه‌قدر زيبا هستي!"

بعد لحظه‌يي سكوت كرد و پرسيد: "مي‌شود تو را دوست داشته باشم؟"


پروانه يكه‌يي خورد. پرسش كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش برد. داده‌ها و معادلات قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه فايده‌يي دارد؟"


كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت مي‌توانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژي‌ام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شب‌تابي نتابيده باشد."
پروانه لحظه‌يي ساكت شد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه مغزش داد. داده‌ها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايده‌يي براي من دارد؟"

كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد:

"وقتي كه من آن‌قدر درخشان بتابم كرم شب‌تاب‌هاي زيادي توجه‌شان جلب مي‌شود، مي‌آيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آن‌چنان شوري زيبايي تو را براي آن‌ها توصيف خواهم كرد كه عاشق‌ات بشوند و درخشان‌تر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شب‌تاب درخشان كه عاشق زيبايي تو هستند!"


پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شب‌تاب خنديد و گفت: "دوست‌ام داشته باش.

 

با تشکر از خانم مشیریان برای ارسال این متن قشنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:22  توسط پرستو  | 

روزی ماهی کوچکی در اقیانوس از یک ماهی دیگر پرسید:شما از من بزرگتر هستید و صدای شما پژواک سالها تجربه شماست احتمالا  می توانید مرا در یافتن چیزی که مدتهاست در جست وجوی آن هستم وموفق به یافتن آن نشده ام یاری کنید .من می خواهم بدانم که اقیانوس کجاست؟

ماهی بزرگتر گفت:همین جا که ما داریم زندگی می کنیم اقیانوس است.

ما هی کوچک گفت :نه امکان ندارد. جایی که ما در آن زندگی می کنیم آب است.من در جستجوی اقیانوسم نه آب.و نا امیدانه از آنجا دور شد.

ما هم مانند آن ماهی کوچولو غرق در نعمات خداوندی هستیم ولی چون در آن غرق واز آن اشباع شده ایم وزندگی در آن برایمان عادت شده است آن را نادیده می انگاریم همانطور که ان ماهی کوچولو هر قدر به این در وآن در بزند اقیانوس خیالی خود را پیدا نخواهد کرد.زیرا در اقیانوس واقعی سر گرم شنا کردن است وهمان جا هم خواهد ماند.جهان ما نیز همانگونه که اقیانوسی با وفورنعمتهایش ماهی کوچولوی خود را از چیزی محروم نساخته پیوسته در اختیار ما بوده وهر آنچه را که اراده کرده ایم برایمان فراهم کرده است.

تصمیم خود را بگیرید وببینید که چگونه می خواهید زندگی کنید.وفور نعمات همه جا وهمه وقت در دسترس شماست.کافیست چشم خود را باز کنید وآن را بطلبید.وفور نعمت چیزی نیست که خاص افرادی معدود باشد بلکه جزیی از نعمات الهی وبرای همه انسانها از جمله شخص شما فراهم شده است. فقط کافیست آن را در در تفکر خود بزرگ کنید و به آن اتصال یابید.آنچه از هم اکنون در تفکر بزرگ کنید به سهولت به منضه ظهور خواهد رسید.

                                              عرفان داروی دردهای بی درمان :وین دایر

با تشکر از خانم مشیریان برای ارسال این مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:15  توسط پرستو  | 

در گذشته ای بسیار دور خداوند عنصر قدرت و عشق خود را به انسان داده بود تا با آن زندگی کرده و به حقایق دست پیدا کند . اما طولی نکشید که انسان مغرور شد و شروع به سوء استفاده از عنصر کرد .بنابراین خداوند آن را از او گرفت و به فرشته ها سپرد تا در جایی پنهانش کنند که دست انسان به آن نرسد . فرشته ها جلسه ای تشکیل دادن تا برای پنهان کردن آن عنصر تصمیم بگیرند .یکی از آنها پیشنهاد کرد آن عنصر را در اعماق اقیانو س پنهان کنیم . دیگران گفتند : انسان به اعماق اقیانوس ها دست پیدا می کند . دیگری گفت : آن را بر فراز بلند ترین کوه پنهان کنیم . باز دیگران گفتند انسان تمام کوه ها را فتح خواهد کرد . یکی دیگر جنگل را پیشنهاد کرد و دیگری روی ابرها را ولی هیچ کدام مورد قبول جمع واقع نشد چرا که همه می دانستند انسان به همه جا سرک خواهد کشید و ناگهان یکی از فرشته ها فریاد کشید و گفت فهمیدم : آن را در اعماق قلب خودش پنهان کنید .انجا تنها جایی است که انسان در آن کاوش نخواهد کرد  این پیشنهاد مورد قبول واقع شد .

 

 

خود عجیب ترین سرزمینی است که می توانید آن را فتح کنید .

معمولا وقتی به دنیا می آییم تا زمانی که می میریم مشغول فکر کردن به رفتار دیگران , اعمال دیگران حرفهای دیگران , اتفاقات , شانسها و بد شانسی ها و .. هستیم .اما کمتر پیش می آید که گوشه ای بنشینیم و به خودمان فکر کنیم واقعیت این است که اگر خودمان را بشناسیم کنترل کردن محیطی که در آن زندگی میکنیم بسیار راحت تر خواهد بود.

 

 

منبع : کتاب 12گام تا مدیریت بر خویشتن

از : محمد سیدا              

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:19  توسط پرستو  | 

دانه ميكارم تا صبوري بياموزم...

دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت
.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.

او راست ميگفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها ميگريخت
.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز ميگشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس ميكشداين چيزي بود كه او نميدانست...
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي ميكارم تا صبوري را بياموزم
.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي
بند ، بيشترو بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 6:36  توسط پرستو  | 

 

پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد , چشم در چشمش دوخت و به او گفت :"من می دونم که شما خیلی عاقل هستید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبون شما بشنوم. "

 

 

پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد " من سرد و گرم زندگی رو چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چها کلمه خلاصه شده .

اولین کلمه اندیشیدن است . همیشه به ارزشهایی فکر کن که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اون ارزشها بسازی.

 

دومین کلمه باور داشتن است. وقتی به ارزشهایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اونها بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .

 

سومین کلمه در سر داشتن رویا است .تنها رویای خواسته هایی را در سر داشته باش که بر اساس باور داشتن خود و ارزشها یی که می خواهی زندگی ات رو بر پایه اونها بنا کنی شکل گرفتن .

 

چهارمین کلمه شهامت است وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خودت کاملا پی بردی نوبت به اون می رسه که با شهامت هر چه تمام تر رویاهات رو به واقعیت تبدیل کنی

 

 

و در پایان اضافه کرد پسرم این چهار کلمه رو فراموش نکن  

فکر کردن  باور داشتن  در سرداشتن رویا و بالاخره شهامت .

 

 

مترجم مرجان توکلی

منبع : مجله موفقیت نیمه اول اردیبهشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 11:30  توسط پرستو  | 

 

در حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:19  توسط پرستو  | 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:30  توسط پرستو  | 
 
پيرمردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني ميگذشت. سالكي را بديد كه پياده بود. پيرمرد گفت : اي مرد به كجا ره سپاري؟
سالك گفت: به جايي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت ميورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند.
پيرمرد گفت: به خوب جايي ميروي.
سالك گفت: چرا؟
پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم كه كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند.
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد؟
پيرمرد گفت : تا راست چه باشد.
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند.
پيرمرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني؟
سالك گفت : نه
پيرمرد گفت: مردمي اينچنين بدسيرت چگونه تورا ميزبان باشند؟
سالك گفت: ندانم.
پيرمرد گفت: چندي ميهمان ما باش. باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار ميگذرانم.
سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميان مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.
پيرمرد گفت: اي كوكب هدايت ، شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي.
سالك گفت: براي رسيدن شتاب دارم.
پيرمرد گفت: نقل است شيخي از آنرو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنانرا تركه ميزد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد.
سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه.
پيرمرد گفت: پس تأمل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند.
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند ،‌ سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخشند.
پيرمرد گفت: بر آن تخت بنشينيد تا دخترم ما را ميزبان باشد.
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه بقصد گذراندن نماز برخاست پيرمرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري.
سالك گفت: اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم.
پيرمرد گفت: تأمل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن.
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او همكلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز ديگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت: لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي. سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن ميدهد اما دل اطاعت نكند.
پيرمرد گفت: به فرمان دل روزي ديگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد. سالك روزي ديگر بماند.
پيرمرد گفت : لابد امروز خواهي رفت. افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت. سالك گفت: ندانم خواهم رفت يا نه اما عقل به سرانجام رسيده است ، اي پيرمرد دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.
پيرمرد گفت: شايد كه اين هم فرمان دل است اما به خرد آني پاسخ گويم.
سالك گفت: بر شنيدن بي تابم
پيرمرد گفت: دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت: هر چه باشد گردن نهم
پيرمرد گفت: بايد بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد.
سالك گفت: اين كار بسي دشوار باشد.
پيرمرد گفت: آنگاه كه تو را ديدم اين كار سهل مينمود
سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام ميدادم اگر خلايق به راه راست ميشدند و اگر نشدند من كار خويش را تمام كرده بودم.
پيرمرد گفت: پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي؟
سالك گفت: آري
پيرمرد گفت: اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و بازگرد . آنگاه دخترم از آن تو.
سالك گفت: آن يك نفر را من برگزينم يا تو؟
پيرمرد گفت : من – پيرمردي است رباخوار كه در گذر دكان محقري دارد و درميان مردم كج كردار او شهره است. او را هدايت كن
سالك گفت: پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پيرمرد گفت: تو براي هدايت خلق ميرفتي!
سالك گفت: آن زمان رسم عاشقي نبود
پيرمرد گفت: نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن. ميخواهم بدانم چه ديده و چه شنيده اي.
سالك گفت: همان كنم كه تو گويي
سالك رفت به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پيرمرد را گرفت. مرد گفت: اين سوال را از كسي ديگر مپرس.
سالك گفت: چرا؟
مرد گفت: ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار ميگذراند.
سالك گفت: شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت: تازه به اين ديار آمده ام. آنچه تو گويي ندانم. خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هرآنچه ديد زيبا. برگشت و دست پيرمرد را بوسيد.
پيرمرد گفت: چه ديدي؟
سالك گفت: خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پيرمرد گفت: وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه بيني كه هستند. نه آنگونه كه خودخواهي.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:16  توسط پرستو  | 
"قبل از خوندن این مطلب از دوستایی که عقاید مذهبی دارند می خوام که بدون تعصب این متن رو بخونن و فقط پیام داستان رو درک کنند. "

 

خداوند نانواي‌ آدم‌هاست‌

او پيامبري‌ بود كه‌ كتاب‌ نداشت. معجزه‌اي‌ هم.اسباب‌ رسالت‌ او تنها خوشه‌اي‌ گندم‌ بود كه‌ خدا به‌ او داده‌ بود.خدا گفته‌ بود: دشمنان‌اند كه‌ معجزه‌ مي‌خواهند، معجزه‌اي‌ كه‌ مبهوتشان‌ كند.
 
دوستان‌ اما تنها با اشاره‌اي‌ ايمان‌ مي‌آورند. و اين‌ خوشه‌هاي‌ گندم‌ براي‌ اشاره‌ كافي‌ است.
پيامبر، كوي‌ به‌ كوي‌ و شهر به‌ شهر رفت‌ و گفت: آي‌ مردم، به‌ اين‌ خوشه‌ گندم‌ نگاه‌ كنيد. قصه‌ اين‌ گندم، قصه‌ شماست‌ كه‌ چيده‌ مي‌شود و به‌ آسياب‌ مي‌رود تا ساييده‌ شود و پس‌ از آن‌ خميري‌ خواهد شد در دست‌هاي‌ نانوا؛ و مي‌رود تا داغي‌ تنور را تجربه‌ كند، مي‌رود تا نان‌ شود، مائده‌ مقدس‌ سفره‌ها.
 
آي‌ مردم، شما نيز همان‌ خوشه‌هاي‌ گندميد كه‌ در مزرعه‌ خدا باليده‌ايد. نترسيد از اين‌ كه‌ چيده‌ مي‌شويد، خود را به‌ آسيابان‌ روزگار بسپاريد تا در آسياب‌ دنيا شما را بسايد، تا درشتي‌هايتان‌ به‌ نرمي‌ بدل‌ شود وسختي‌هايتان‌ به‌ آساني.

خداوند نانواي‌ آدم‌هاست. خميرتان‌ را به‌ او بدهيد تا در دست‌هايش‌ ورزيده‌ شويد، خدا بر روحتان‌ چاشني‌ درد و نمك‌ رنج‌ خواهد زد و شما را در دستان‌ خود خواهد فشرد؛ طاقت‌ بياوريد، طاقت‌ بياوريد تا پرورده‌ شويد.

و كيست‌ كه‌ نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ اين‌ سنت‌ زندگي‌ است. اما زيباتر آن‌ است‌ كه‌ با پاي‌ خود به‌ تنورش‌ درآييد و بسوزييد، نه‌ از سر بيچارگي‌ و اضطرار، كه‌ از سر شوق‌ و اختيار.

پيامبر گفت: صبوري‌ كنيد تا نان‌ شويد؛ ناني‌ كه‌ زيبنده‌ سفره‌هاي‌ ملكوت‌ باشد. صبوري‌ كنيد تا نان‌ شويد؛ ناني‌ كه‌ به‌ مذاق‌ خدا خوش‌ آيد.

هزاران‌ سال‌ است‌ كه‌ نان‌ در سفره‌ آدمي‌ است‌ تا به‌ يادش‌ آورد قصه‌ خوشه‌هاي‌ گندم‌ و آسياب‌ و تنور را... قصه‌ نان‌ پختن، نان‌ قسمت‌ كردن، نان‌ شدن‌ را...



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 13:59  توسط پرستو  | 

 

 

آخرین فرصت برای گفتن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:26  توسط پرستو  | 

یا من اسمه دوا  و ذکره شفا

 

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق          شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم

 

داستان رومی کهنی از حکیمی بزرگ چنین است :

 

       عطر وجودش و پرتوهای حکمتش چنان گسترش یافتند که در بهشت به قدسیان رسید. آنها نزد حکیم آمدند و گفتند : " خواسته ای طلب کن، آماده ایم که هرچه طلب کنی مستجاب کنیم " .

 

       حکیم  پاسخ داد : " آنجه باید اتفاق افتد روی داده است، چیز دیگری نمانده که بخواهم. خواهش می کنم با ترغیبم به مطالبه کردن چیزی ، در شرایط مشکلی قرارم ندهید. با پیشنهادتان آشفته ام نکنید . اگر طلب نکنم سنت بدی می شود ولی در حقیقت هیچ چیز برایم وجود ندارد که آن را بطلبم. هر چیزی برایم به وقوع پیوسته است، حتی آنچه که هرگز فکرش را نمی کردم " .

 

       قدسیان  به خاطر این گفته های حکیم ، بیشتر تحت تاثیر قرار گرفتند زیرا بر اثر این واقعیت که حکیم ورای آرزوها قرار دارد، رایحه و عطرش قوی تر شد. قدسیان اصرار کردند : " باید چیزی بخواهی. بدون اعطای لطفی به تو اینجا را ترک نمی کنیم " .

 

       حکیم در تنگنا بود. به قدسیان  گفت : " چه چیزی را باید بخواهم ؟ چیزی به فکرم نمی رسد، هرچه دوست دارید به من بدهید ، قبولش می کنم ".  آنها گفتند : " قدرتی به تو می دهیم تا کوچکترین تماس تو، زندگی را به مرده و سلامتی را به بیمار بازگرداند´.

 

       حکیم گفت : " خوب است، کمکی بزرگ، ولی خودم چه ؟ به دردسر زیادی دچار می شوم، زیرا امکان دارد تصور کنم که من هستم که بیماران را شفا می دهم، من هستم که مرده ها را به زندگی باز می گردانم. اگر نفسم از پشت در باز گردد، آنگاه فنا شده ام، آنگاه در تاریکی گم شده ام. خواهش می کنم نجاتم بدهید، به من رحم کنید، کاری کنید که از این معجزات آگاه نشوم".

 

      قدسیان  موافقت کردند، گفتند: " هرجا که سایه ات بر آن افتد، سایه ات زندگی را به مردگان برمی گرداند".

 

       حکیم گفت: " این خوب است، حالا لطف دیگری در حق من بکنید. لطفا گردنم را چنان محکم کنید که نتوانم به عقب برگردم تا تاثیر سایه ام را ببینم".

 

       دعا مستجاب شد، گردن حکیم محکم شد. شهر به شهر حرکت می کرد. هرگاه سایه اش بر گلهای پژمرده می افتاد گلها شروع به شکوفه دادن می کردند، ولی او مجبور به حرکت رو به جلو بود، گردنش اجازه نمی داد به عقب بنگرد. هیچ وقت آگاه نشد. وقتی که حکیم مرد، از فرشتگان پرسید: که آیا هدیه شان سودمند بوده یا نه ! چون خودش هیچ وقت از آن با خبر نشد.

 

                                                                                               

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:55  توسط پرستو  | 

دیگران از ما جدا نیستند و ما همه بخشی از یک کل هستیم . هیچ انسانی منفرد و تنها نیست . نباید خود را از دیگران جدا کنیم و اگر بخواهیم زندگی سالمی داشته باشیم –زندگی سالم اخلاقی ذهنی و روحی – می بایست به فکر خوشبختی دیگران بویژه خواهران و برادران کم سعادت تر باشیم. انسان خودخواه , یعنی کسی که فقط به فکر خوشبختی خود , عزیزان و نزدیکان خویش است. هیچ گاه فردی خوشحال نیست. هر شادمانی که به دیگران ببخشیم , به خود ما باز می گردد. همه ما می خواهیم که خوشحال باشیم و این تنها زمانی ممکن است که از خود بیرون رویم و دیگران را خرسند کنیم. در نتیجه شادمانی را به درون زندگی خویش جاری می سازیم.

 

آیا می خواهید شادمان باشید ؟ دیگران را خوشحال کنید. شادی و نشاطی که به دیگران می بخشید به شما باز می گردد. زیرا شادمانی در دایره ای می چرخد. خرسندی و شعفی که از شما بیرون می رود می چرخد و به شما باز می گردد.

 

سالها پیش مرد جوانی نزد من آمد.او کاملا خشمگین می نمود .زیرا نامزدش به وی بی وفایی کرده بود. مرد جوان تصمیم داشت خود کشی کند. اما به فکرش رسیده بود پیش از خود کشی نزد من بیاید. به او گفتم : "دوست من ممکن است کاری برای من انجام دهید.؟"    مقداری پول به او دادم و از او خواستم که کمی سیب و پرتقال و موز بخرد و آنها را میان بیماران فقیر یکی از بیمارستانها تقسیم کند. به او گفتم برو و بچه های فقیر انجا را ببین , آنها هیچ کس را در این دنیا ندارند که مراقبشان باشد. با مهربانی با آنها حرف بزن. ببین به چه چیزی احتیاج دارند .به آنها میوه بده و بعد نزد من برگرد.

 

او پس از چند ساعت بازگشت و گفت: " هیچ وقت نمی دانستم که این همه رنج در دنیا وجود دارد.اندوه من در مقایسه با رنجی که امروز دیدم هیچ است.حالا می فهمم که زندگی را نباید دور انداخت. بلکه باید آن را به خدمت به فقرا , نیازمندان , بیماران , آسیب دیدگان , بی کسان و ماتمزدگان گذراند. من نباید خود کشی کنم.

 

دوستان من به اطراف خود نگاه کنید. می بینید که دنیا غمزده و در هم شکسته و زندگی سرشار از رنج است. هنگام زندگی در چنین دنیایی باید به دیگران کمک کرد. روزی که به برادر یا خواهری کمک نکرده باشیم تا بار زندگی خویش را آسانتر ببرد. روزی از دست رفته است. بنابراین با همه مردم به آرامی و شیرینی سخن بگویید. به هر کس که می بینید لبخند بزنید.

 

باشد که برکت و تقدس همه پیامبران , دوستداران خدا و خدمتگذاران بشریت در شرق و غرب شامل حال همه ما شود.

 

 

منبع: برای آن به سوی تو می آیم

از دادا واسوانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:52  توسط پرستو  | 

شبی یک کشتی بخار در حالی که در یا را می پیمود گرفتار طوفان شد .

کشتی چنان تکان می خورد که همه مسافران بیدار شدند .آنان وحشتزده از طوفان , تسلط بر خود را از دست داده بودند. برخی از آنان فریاد می کشیدند. و عده ای دعا می کردند.

 دختر هشت ساله ناخدای کشتی نیز آنجا بود . سر و صدای بقیه او را از خواب بیدار کرد .

از مادرش پرسید : مادر چی شده ؟  

مادر گفت که طوفانی غیر منتظره کشتی را گرفتار کرده است.

 کودک ترسیده پرسید " آیا پدر پشت سکان است. ؟"

مادرش پاسخ داد: بله پدر پشت سکان است .

دختر کوچک با شنیدن این پاسخ دوباره به رختخوابش برگشت و در عرض چند دقیقه به خواب فرو رفت.

باد همچنان می وزید . و امواج خروشان پیش می آمدند.

کشتی هنوز تکان می خورد , اما دخترک دیگر نمی ترسید .چرا که پدرش پشت سکان بود.

 

پدر آسمانی همیشه پشت سکان است. و حتی اگر طوفانها برخیزد و رعد غرش کند او زندگی ما را هدایت می کند. ما نباید بترسیم یا نگران شویم. اگر فقط به او اعتماد کنیم او امواج را فرو خواهد نشاند و آرامش را به قلبهای ما خواهد بخشید .

 

 

همچنان که در راه زندگی پیش می رویم با انواع گوناگون هوای طوفانی آرام , سخت , ملایم مواجه می شویم. زمانی می رسد که می بایست با مشکلات , خطر , رسوایی , اهانت , بیماری, و مرگ روبرو شویم. لحظاتی که ترس بر ما چیره می شود .اما نباید فراموش کنیم که چنین تجربه هابی بدون هدف برای ما اتفاق نمی افتند. یکی از درسهای بزرگی که چنین رویدادهایی به ما می دهند. روی کردن به خداوند و متکی بودن به او در هر شرایطی است.

 

" خداوندا تو سکاندار زندگی من هستی و من نباید بترسم. تو از من مراقبت می کنی. "

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:4  توسط پرستو  | 

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود . با اینکه از همه ثروتهای مادی دنیا بهرهمند بود قلبش هیچگاه شاد نبود .

او خدمتکاری داشت که ایمان به خداوند درونش موج می زد.

روزی خدمتکار وقتی که دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت " ارباب , آیا حقیقت ندارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرده است ؟ "

او پاسخ داد : " بله "

خدمتکار پرسید " آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را اداره میکند . "

 ارباب دوباره پاسخ داد "بله"

خدمتکار گفت : "پس چطور است به خداوند اجازه بدهید وقتی که شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟"

 

 

به او اعتماد کن, وقتی که تردید های تیره به تو هجوم می آورد !

به او اعتماد کن , وقتی که نیرویت کم است!

به او اعتماد کن , زیرا وقتی که به سادگی به او اعتماد کنی , اعتمادت سخت ترین چیز ها خواهد بود.  

 

 

آیا راه سخت و ناهموار است؟.

 آن را به خدا بسپار . !

 

آیا می کاری و برداشت نمی کنی؟

آن را به خدا بسپار.

 

اراده انسانی خود را به او واگذار .

با تواضع گوش کن و خاموش باش.

 

ذهن تو از عشق الهی لبریز می شود .

آن را به خدا بسپار !

 

در این دنیای گذارا دنیایی که چیزها می آیند و می روند , هیچ چیز باقی نمی ماند .پس آیا چیزی ارزش نگران شدن دارد.؟

 

همه چیز را رها کنید . هر چه بیشتر رها کنید .توان بیشتری را برای وظایف سازنده و خلاق زندگی خود حفظ می کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:55  توسط پرستو  | 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيدبگذارد.ميتواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورداما...


اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد

.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 17:9  توسط پرستو  | 

 

اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم

 هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو میکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو میکنم."


آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم  ببینم که می خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می دانید برای آخرین بار است که او را می بینید؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می کنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود. "


"
وقتی داشتید خداحافظی می کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " میتوانم بپرسم یعنی چه؟

"
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."  او مکثی کرد و درحالیکه سعی می کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " ما می خواستیم که هرکدام زندگی ای پرازخوبی به اندازه کافی که البته می ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد:


"
آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد.


آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.


آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند.

 

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی.


آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.


آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی."


بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت.


می گویند که تنها یک دقیقه طول می کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می کشد تا او را فراموش کنید.



تقدیم به همه دوستان عزیزم


آرزوی کافی برای تو میکنم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 14:15  توسط پرستو  | 

دلیل این همه رنج چیست؟

 

علت اینکه, خدا اجازه می دهد که در دنیا این همه درد و رنج و مشقت وجود داشته باشد چیست؟

 

داستان کوتاه زیر این موضوع را روشن می کند.

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند, آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد.  درباره موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسید.  آرایشگر گفت: « من ابداٌ به خدا اعتقاد ندارم.»  مشتری پرسید: «چرا اینگونه فکر می کنی و عقیده داری؟»

آرایشگر گفت « کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی که خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه آدم های مریض در دنیا هست؟ اگر خدا هست وجود این همه کودک آواره, یتیم به چه معنی است؟

اگر خدا هست پس  نباید رنج و مشقتی وجود  داشته باشد.  من نمی توانم تصور کنم خدائی که همه را دوست دارد اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد."

 مشتری لختی فکر کرد, ولی نخواست جوایش را بدهد مبادا  مشاجره ای در بگیرد.  بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد, درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید.  مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:" آیا می دانی که در دنیا ابداٌ  آرایشگر وجود ندارد؟»  آرایشگر گفت «چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام؟»

«نه» مشتری ادامه داد: «آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت»  و  اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت: «نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟»

 «دقیقاٌ همین طور است» مشتری تأیید کرد . « و نکته همین جاست, خدا هم وجود دارد.  دلیل وجود این همه مصائب آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:2  توسط پرستو  | 

عصر ما عصر فعالیت است ؛ ما سخت مشغول . متاسفانه جنجال بر انگیز هستیم. دوست داریم بلند مرتبه و فعال باشیم ؛ اما عمل ما در واقع موجب آشفتگی و گاهی نابودی است. بنابراین با همسایه های خود ؛ حتی با خودمان در آرامش به سر نمی بریم. لازم است که آرام و خاموش بایستیم  .

 

سالها پیش دلم می خواست شنا کردن را یاد بگیرم بنابر این نزد  یک معلم شنا آموختن شنا را آغاز کردم . وارد آب شدم و دست و پا زدم . هر چه بیشتر ستیز می کردم ؛ بیشتر در آب فرو می رفتم . آنقدر تقلا کردم که از پا افتادم. تلاش من به هیچ جا نرسیده بود.

 

آن گاه معلم مهربانم نزدم آمد و گفت :" پسرم تقلا مکن بگذار آب تو را ببرد. خودت را به اب بسپار و همین کار را کردم و چه تجربه مسرت بخشی.

 

 

 

در اقیانوس زندگی تمام مدت تقلا می کنیم ؛ با وقایع می جنگیم. در برابر بد اقبالی ها ستیز می کنیم. افسوس که خود را به آبها نمی سپاریم. اراده و خواست خداوند را نمی پذیریم. پذیرفتن  خواست و مشیت الهی یعنی دانستن اینکه ما هیچ چیز نیستیم. او یگانه انجام دهنده است. و بنابر این در تمام رویدادهای زندگی خیر و خوبی ما نهفته است . هر چه بیشتر این باور را پرورش دهیم و به آن تکیه کنیم , آسوده خاطر تر خواهیم بود و به تدریج مفهوم با آرامش به سر بردن در حضور خداوند را فرا خواهیم گرفت .

 

منبع: کتاب برای ان به سوی تو می آیم

از دادا وسوانی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 20:40  توسط پرستو  | 

ما همــــه آفتابگــــــردانيــــم...

گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.

اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .

آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد. اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.


آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد.


دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب آفتابگردان ميميرد. بدون خدا، انسان.

آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.

جلو رفتم بوييدمش بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود خدا حافظي كردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد . نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟


آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم .....

  منبع : نامه ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 6:22  توسط پرستو  | 

خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد از آن گونه كه شما انتظار داريد, امام جهان هرگز بي پيامبر نخواهد ماند و آن گاه پرنده اي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه اش خدا بود, عده اي به او گرديدند و ايمان آوردند.

و خدا گفت: اگر بدانيد, حتي با آواز پرنده اي مي توان رستگار شد.

خداوند رسولي از آسمان فرستاد. باران, نام او بود. همين كه باران, باريدن گرفت, آنان كه اشك را مي شناختند, رسالت او را دريافتند, پس بي درنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانيد با رسول باران هم مي توان به پاكي رسيد.

خداوند پيغامبر باد را فرستاد, تا روزي بيم دهد و روزي بشارت پيش باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند, روزي در خوف و روزي در رجا زيستند.

خدا گفت: آن كه خبر باد را مي فهمد, قلبش در بيم و اميد مي لرزد و قلب مومن اين چنين است.
خدا گلي را از خاك بر انگيخت, تا معادي را معنا كند, و گل چنان از رستاخيز گفت كه از آن پس هر مومني كه گلي را ديد, رستاخيز را به ياد آورد.

خدا گفت: اگر بفهميد, تنها با گلي قيامت خواهد شد

. خداوند يكي از هزار نامش را به دريا گفت. دريا بي درنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند مردم تماشا مي كردند, عده اي پيام دريا را دانستند, پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند, كه هيچ از آن ها باقي نماند.

خدا گفت: آن كه به پيغمبر آب ما اقتدار كند. به بهشت خواهد رفت.

و به ياد دارم كه فرشته اي به من گفت: جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است, اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر .
اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد براي ايمان آوردن تو كافي است.......

 

منبع : نامه های ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 0:21  توسط پرستو  | 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 

 منبع : نامه های از سالی دوستان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:21  توسط پرستو  | 

.•¤**¤•. بازی روزگار.•¤**¤•.

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و

 

تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه

 

مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها

 

يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً

 

احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا

 

كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز

 

 كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك

 

ليوان آب درخواست كرد.

 

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان

 

 بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :

 

«چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.

 

مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من

 

از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

 

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري

 

او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در

 

 بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

 

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده

 

شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي

 

 در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار

 

حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد

 

اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

 

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان

 

بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار

 

 داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن

 

دكتر كلي گرديد.

 

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه

 

 درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي

 

 نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

 

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود

 

 كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز

 

كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده

 

بود.آهسته انرا خواند:

 

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

 

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:22  توسط پرستو  | 

  مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي  را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند.  

 
مرد از فرشته‌اي پرسيد :  شما داريد چكار مي كنيد ؟ 
فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد :  اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها  و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.

 


 

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ  ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند  و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد :  شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفتاينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان  به بندگان زمين مي فرستيم.

 


 

 مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند  ولي تنها عده بسيار كمي  جواب مي دهند .

 
مرد از فرشته پرسيدمردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد :  بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :



خدايا متشكريم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:12  توسط پرستو  | 

گفتگوی چهار شمع

 
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت"من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم" هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. “

 

شمع دوم گفت: “من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.  

وقتی نوبت به سومین شمع رسید من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “  با اندوه کفت: پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

 

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

 

 چهارمین شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم.

 

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.  



بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم

منبع: ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:44  توسط پرستو  | 

مادر            اثری از :هانس كريستين اندرسن

مادري بر بالين كودك خردسالش نشسته بود ، از اينكه او را در حال احتضار مي ديد غمگين و گريان بود،رنگ از رخ كودك پريده بود ، چشمانش را بسته ، آهسته نفس مي كشيد و گاه به گاه با تنفسي عميق كه به آه شبيه بود نفسي ميزد و مادر مغموم و محزون چشم به او دوخته بود ، در اين هنگام دستي به در خورد و پيرمردي وارد اتاق شد ، او بالاپوش بزرگي بدور خود پيچيده بود تا گرمش بدارد ،بيرون همه جا را برف و يخ گرفته بود و بادي سرد چنان مي وزيد كه سوزش آن صورت را مي بريد.

پيرمرد از سرما مي لرزيد ، كودك لحظه اي چشم بر هم گذاشت و خفت ، مادر قوري كوچك چاي را روي بخاري گذاشت تا با يك فنجان چاي مهمانش را گرمي بخشد.


پيرمرد نشسته بود و گهواره كودك را مي جنباند و مادر، كودك بيمارش را كه بسختي نفس مي كشيد و دست كوچكش را بلند نگاه داشته بود مي نگريست.


فكر ميكني اين بچه براي من بماند؟ آيا حداي رحيم او را از من خواهد گرفت؟


پير مرد كه همان پيك مرگ بود سرخم نمود وجوابش نه مثبت بود ، نه منفي.


مادر سر به گريبان فرو برد و اشك از گونه هايش روان شد ، سه روز و سه شب دركنار بستر فرزند چشم بر هم ننهاده بود و سرش درد مي كرد ، خواب لحظه اي در ربودش ، پس چشم برداشت و از سرما ناليد كه: چه شد؟ و همه جا را نگريست ولي پيرمرد رفته بود و كودك خردسال را نيز با خود برده بود صداي دنگ دنگ ساعت كهنه گوشه ديوار برخاست و ناگهان پاندول آن از جا كنده و متوقف ماند.


مادر بيچاره از خانه بيرون دويد و فرياد زنان فرزندش را مي طلبيد .


بيرون در ميان برف پيرزني كه با لباس مشكي بلندي نشسته بود گفت: مرگ دراتاق تو بود من او را ديدم كه چگونه با كودكت از آنجا گريخت آنچه را كه ربود ديگر پس نحواهد آورد.


مادر پريشان و متوحش پرسيد : فقط بگو از كدام راه گريخت؟ راه را به من نشان بده من او را خواهم يافت ، پيرزن گفت من راه را به تو نشان خواهم داد ولي شرطش اين است كه تو همه آوازهايي را كه شبها بر بالين كودكت برايش مي خواندي برايم بخواني من اين آوازها را دوست دارم و قبلا شنيده ام ، نام من شب است و تمام اشكهايي را كه بر بالين او نثار كرده اي ديده ام.


مادر گفت : من همه را برايت خواهم خواند اما مرا سرگردان مكن تا بتوانم كودكم را بازآرم و بيابم. ولي شب سنگين و ساكت نشسته بود، مادر دستها را به هم پيوست و خواند و گريست ترانه ها بسيار بودند ولي اشكهاي او بيشتر شب گفت: از سمت راست به جنگل تيره كاج برو ، من مرگ را با كودكت همانجا ديدم كه مي رفتند.


در اعماق جنگل راههاي بسياري يكديگر را مي بريدند و مادر مردد بود كدام را برگزيند ، ناگهان چشمش به بوته خاري افتاد كه نه برگ داشت و نه گل و يخها از شاخه هاي بوته آويخته بودند .


مادر پرسيد: تو مرگ را نديدي كه با كودك من از اين راه بروند ؟


بوته گفت چرا ديدم ولي راه را به تو نشان نحواهم داد مگر اينكه مرا از حرارت سينه ات گرم كني وگرنه من از سرما خواهم مرد.


مادر بر زانوان نشست و بوته خار را به سينه اش فشرد خارهاي بوته به تنش فرو رفتند و قطرات خون جاري شد و بوته خار از نو جوان گرديد و در آن سرماي زمستان گل داد ، قلب شكسته و غمزده او چنين گرمايي معجزه آسا داشت. و بوته راهي را كه مي بايست مي رفت به او نشان داد.


او رفت و رفت تا بدرياچه بزرگي رسيد كه نه كشتي داشت و نه قايق و سطح آن را قشري نازك از يخ پوشانده بود و گذشتن از آن امكان نداشت ، اما او مي بايستي براي يافتن كودكش به ساحل روبرو مي رسيد، به ناگهان فرياد كشيد :مرگي كه بچه مرا با خود دارد كجاست؟ ناگهان درياچه به سخن آمد و گفت : من ميدانم كجاست بگذار ما هردو صميمانه با هم كنار بياييم ، دلشادي من در اين است كه مرواريدي داشته باشم و چشمان تو روشنترين چشماني هستند كه من تابحال ديده ام اگر تو چشمانت را نثار من كني ، من نيز تو را به گلشن ساحل روبرو خواهم برد آنجا كه مرگ خانه دارد و گلها و درختاني را مي پروراند كه هر يك عمر انساني است .


مادر گفت همه وجودم را نثار مي كنم تا كودكم را باز يابم .


او اين سخن را گفت و گريست و گريست تا اينكه چشمانش را بصورت دو قطره اشك به كف  درياچه فرو چكاند و آنها به دو مرواريد گرانبها بدل شدند ، درياچه هم او را گرفت و گويي كه بر تخت رواني نشسته بود به يك لحظه او را به ساحل ديگر رساند آنجا كه خانه اي مجلل قرار داشت و فرسنگها وسعتش بود ، انسان نمي دانست كه آيا كوهي پوشيده از جنگل و غار بود ويا اتاقكهاي متعدد اما مادر مسكين قادر به ديدن نبود


او دوباره فرياد كشيد : مرگي كه بچه مرا با خوددارد كجاست؟


پيرزن گوركن جواب داد: او هنوز باز نگشته است و همچنان كه ميرفت تا گلشن مرگ را محافظت كند پرسيد: چگونه توانستي اينجا را بيابي و چه كسي تو را ياري داد؟


مادر گفت: خداي رحيم ياري ام داد او با شفقت و مهربان است پس تو هم بر من رحم كن و بگو فرزندم را كجا خواهم يافت؟ پيرزن گفت: من نمي دانم و توهم بينايي خود را از دست داده اي ، بسياري از گلها و درختان امشب پژمردند بزودي مرگ خواهد آمد تا آنها را جابجا كند تو حود مي داني كه هر بشري صاحب گل و يا درخت زندگي است اين گلها و درختها همانند ديگر گلها و درختها هستند ولي اينها قلبي درون خود دارند كه پيوسته مي زند ، برو بگرد شايد بتواني ضربان قلب كودكت را بشناسي ولي به من چه خواهي داد


كه بگويم هنوز بايد چه كاري بكني؟ مادر مسكين گفت: من چيزي ندارم ولي بخاطر تو تا پايان عالم خواهم رفت.


پيرزن گفت: من آنجا كاري ندارم فقط از تو مي خواهم كه گيسوان قشنگ و سياهت را به من بدهي خودت مي داني كه گيسوانت زيباست و من از آنها خوشم مي آيد در عوض موهاي سپيد مرا بگير كه بهتر ازهيچ است.مادر گفت اگر گيسوان مرا مي خواهي حاضرم با كمال ميل آنها را به تو بدهم و دست برگيسوان خود برد و آنها را برداشت و به پيرزن داد و موهاي سفيد او را گرفت. سپس هردو به گلشن مرگ رفتند آنجا كه گلها و درختان  درهم روييده بودند ، جايي سنبلها زير شقايقها روييده بودند و جايي ديگر بوته هاي گل بزرگ ودرخت آسا شده بودند ، برخي كاملا تر و تازه و برخي بيمارگونه و زرد هر درخت و هر گل نام مخصوص خود را داشت جايي درختان بزرگي را در گلدانهاي كوچك نهاده بودند چنانكه بيم آن ميرفت كه از تنگي جا گلدان بشكند و جايي گلهاي كوچك و ظريفي را بر زمين خوابانده بودند و يا آنان را به گياهان ديگر آويخته و از آنان بي اندازه مراقبت مي كردند اما مادر مسكين بر همه گياهان كوچك خم مي شد و به ضربان دلي كه در آنها نهفته بود گوش مي داد و همچنانكه مي رفت در ميليونها گياه كودكش را بازشناخت.


(يافتمش) مادر فريادي زد و دستش را بسوي گل زعفراني كه بيمار مي نمود دراز كرد پيرزن گفت: دستت را از گل كوتاه كن و تامل كن تا مرگ بيايدمن هر آن انتظار او را دارم ، از من نشنيده بگير ولي مگذار كه او اين گل را بچيند او را تهديد كن كه اگر به گل تو دست بزند تو نيز گلهاي ديگر را ازجاي خواهي كنداو در پيشگاه خداي مهربان مسئول است و كسي را اجازه آن نيست كه گلي را بچيند تا او نخواهد.


ناگهان نسيم سردي وزيدن گرفت و مادر دريافت كه اين مرگ است كه از راه مي رسد.


مرگ پرسيد؟ راه اينجا را چگونه جستي؟ و چگونه آمدي؟


مادر جواب داد: من مادرم و مرگ دستش را بطرف گل كوچك دراز كرد تا آن را بچيند اما مادر با دستهايش محكم دست او را گرفت و از ترس مي لرزيد، مرگ بر دستهاي مادر نفس سرد خود را دميد و او حس كرد كه اين نفس سردتر از سوز زمستاني است و دستهايش فرو اقتادند

.
مرگ بانگ برداشت: تو نمي تواني بر خلاف قدرت من كار كني.


مادر جواب داد: اما خداي رحيم قادر است . مرگ گفت: من مجري مشيت و اراده اويم و فقط آنچه را كه او خواستار است از من ساخته است من باغبان گلشن اويم ، من همه درختان او را بر مي كنم و از نو آنها را در گلزار بهشت مي نشانم در سرزمينهاي دور و نامعلوم ، اما آنجا چگونه است و چگونه اينها از نو خواهند روييد رازش را بتو نخواهم گفت.


مادر گفت: كودكم را به من بازده و شروع به گريستن كرد و با دو دستش ساقه گل زيبايي را چسبيد و شيون كنان به مرگ گفت: من همه گلهاي تو را خواهم چيد كاسه صبرم لبريز گشته و نوميد شده ام.


مرگ نگران شد و گفت: دست از آن كوتاه بدار تو خود گفتي كه خوشبختي را از دست داده اي حال
مي خواهي مادراني ديگر را به خاك سياه بنشاني؟


مادر غمگين و متاثر گفت؟ مادراني ديگر را؟ و دستش را از ساقه گل برداشت.


مرگ گفت بيا چشمهايت را بگير من آنها را از درياچه پس گرفتم اكنون اينها روشنتر و بيناتر از سابقند و در كنار خودت به اين چاه عميق نگاه كن و من به تو نام اين دو گل را كه قصد چيدنش را داشتي به تو خواهم گفت و تو تمامي آينده آنان را خواهي ديد، تمامي عمر سرگذشت آدمي را بنگر و آنچه را كه مي خواستي نظمش را برهم زني چه بود

.
مادر به عمق چاه نظر انداخت چنين ديد كه يكي از آن دو اسباب خير و سعادت را بتمامي فراهم داشت و خوشبختي گردش را فرا گرفته بود و ديگري بعكس در منتهاي ذلت و بدبختي غوطه ور بود


مرگ گفت: اين هر دو خواست خداوند است.و آنجه كه بايد بداني اين است كه يكي از اين گلها فرزند دلبند توست و آنچه را كه ديدي سرنوشت آينده اوست.


مادر متاثر گفت پس همان به كه از رنجها و مصائب آسوده اش كني ، و او را ببري به سراي  جاودان خداوند ، بر خواهشها و زاريهاي من وقعي مگذار و همه را نشنيده بگير.مرگ گفت: نمي دانم چه مي خواهي ، آيا دوست داري او را باز يابي يا آنكه با خود ببرم به جايي كه از آن چيزي نمي داني و نحواهي دانست؟


مادر دو دستش را به هم پيوست و خداي رحيم را درود فرستاد:


اي خداي مهربان نشنيده بگير آنچه من خلاف ميل تو خواستم و آن را خير پنداشتم


از من مشنو و مرا ببخش. مادر سر به گريبان فرو برد و مرگ همراه كودك بعالم نامرئي شتافت.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 22:35  توسط پرستو  | 

در زندگي به سمت مستقيم و راست پيش برو ... هميشه و در هر راهي.

 

من نيك ژوويسك هستم . گواه خداوند هستم براي لمس هزاران قلب در دنيا!بدون هيچ دست و پاي

متولد شدم در حالي كه پزشكان هيچ تجربه پزشكي براي اين " نقص مادرزادي " نداشنتد، همانطور

كه تصور مي كنيد با موانع و چالشهاي بسياري روبه رو بوده ام.

 

" هر زمان با ناملايمات متعدد روبه رو مي شويد ، با مسرت رفتار كنيد "

( آيه اي در انجيل)

در شمارش دردها و سختي هايم آيا جايي براي شادي و مسرت مي ماند ؟زماني كه پدر و مادرم مسيحي

بودندو پدرم كشيش كليسايمان ، آنها اين آيه را خوب مي شناختند . اگر چه ، در يك روز صبح 4 دسامبر

1982 در ملبورن( استراليا) " پروردگارا تو را سپاس" تنها كلماتي بود كه مي توان از آنها شنيد .

اولين فرزند پسري آنها بدون دست و پا متولد شد ! هيچ هشداري كه آمادگي آنها را در برداشته باشد

وجود نداشت .پزشكان از اينكه هيچ پاسخي براي آن نداشتند در حيرت بودند!! هنوز هيچ دليل پزشكي

دال بر چرايي اين اتفاق وجود ندارد و نيك در حال حاضر برادر و خواهري دارد كه مانند هر نوزاد

معمولي ديگري بدنيا آمدند.

تمام عالم مسيحيت از تولد من افسوس مي خوردند و والدينم كه بسيار گيج و مبهوت از من بودند .

هر كسي مي پرسيد " اگر خداوند ، خداي عشق است " ، پس چرا خدا مي بايستي اجازه دهد

چنين اتفاق بدي نه براي هر كس ديگر ، بلكه براي مسيحيان ايثار گر افتد ؟ پدرم تصور

مي كرد من براي ساليان طولاني زنده نخواهم ماند ، ولي آزمايشها نشان مي داد كه من

يك نوزاد كاملاً سالم هستم تنها با نقص عضو دست و پا.

همانطور كه قابل فهم است ، والدين من نگراني عميق و ترس آشكاري داشته اند ، از آن نوع زندگي كه من

به دنبال خواهم داشت .خداوند به آنها استقامت ، دانش، و شجاعت عطا كرده بود ، در سالهاي اول زندگي و

سالهاي بعد وقتي كه آنقدر بزرگ شدم كه بتوانم به مدرسه بروم . قانون استراليا به دليل معلوليت جسماني ،

اجازه رفتن به مدرسه عمومي را نمي داد .خداوند معجزه اي كرد و قدرتي به مادرم تا در برابر آن قانون

مبارزه كند و سرانجام آن را تغيير دهد . من يكي از اولين دانش آموز معلولي بودم كه در آن مدرسه به

تحصيل پرداختم. رفتن به مدسه را دوست داشتم و تمام تلاشم اين بود كه كه مانند هر فرد عادي زندگي كنم ،

ولي اين مربوط به سالهاي اوليه مدرسه بود تا زماني كه به دليل تفاوت فيزيكي با احساس طرد شدگي و غير –

طبيعي بودن مواجه نشده بودم . عادت به آن شرايط بسيار برايم مشكل بود ، ولي با حمايت والدينم ،

شروع به رشد نگرشها و ارزشهايم كردم كه براي روبه رو شدن با موقعيتهاي چالش بردار بسيار مفيد بود.

من بر اين مسئله واقف بودم كه تفاوت دارم وليكن از سوي ديگر من شبيه هر فرد ديگر بودم . بارها اتفاق افتاد

كه من احساس حقارت داشتم به طوري كه نمي توانستم به مدرسه برم ، فقط به اين دليل كه نمي توانستم به

توجه هاي منفي آنها روبه رو شوم .با كمك والدينم تلاش مي كردم آنها را ناديده تصور كنم و بتوانم براي خود

دوستاني بيابم.

 به محض اينكه دانش اموزان متوجه مي شدند من هم دقيقاً مثل انها هستم موهبت الهي شامل حالم مي شد و با

آنها دوست مي شدم .

بارها شده كه من احساس افسردگي و  عصبانيت داشتم ، چرا كه من نمي توانستم راهي را كه در آن قرار داشتم

تغيير دهم، و يا هر كسي را به خاطر آن سرزنش مي كردم . من به مدرسه يكشنبه ( براي آموزش ) مي رفتم .

آموختم كه خدا ما را بسيار دوست دارد و مراقب ماست . فهميدم كه بچه ها را بسيار دوست دارد . ولي اين را

نفهميدم كه خدا اگر مرا دوست دارد چرا مرا اينگونه آفريد ؟ آيا دليلش ان بود كه از من اشتباهي سر زده است؟

انديشيدم كه بايستي اين گونه باشم زيرا در مدرسه ، من تنها فرد غير طبيعي بودم . سرباري بودم براي همه افرادي كه در كنارشان بودم . سر انجام بايستي مي رفتم اين بهترين كاري بود كه بايد انجام مي دادم . مي خواستم به همه دردهايم و به زندگي ام در سن جواني پايان دهم . اما دوباره شكر گزار والدين و خانواده ام هستم

كه هميشه براي آرامش من بوده اند و به من شجاعت داده اند .

خداوند شرح مصيبت هاي عيسي را در زندگي من نهاد تا ازآن  تجربيات براي ارشاد ديگران استفاده كنم براي

آنكه بر مشكلات فائق آيند و همواره شكرگزار خدا باشند .نيروي خداوند الهام بخش زندگي شان باشد و اجازه

ندهند هيچ مسئله اي بر سر برآورده شدن آرزو ها و رؤياهايشان قرار گيرد .

 

و همه ما بر اين امر واقفيم كه خداوند بهترين ها را انجام ميدهد براي كساني كه او را دوست دارند "  "

 

   اين ايه با قلب من صحبت مي كند و مرا به اين نقطه مي رساند كه من مي دانم اتفاق هاي بد در برابر

خوشبختي ، شانس يا توافق هيچ است . من به نهايت آرامش رسيدم، همينكه آگاه شدم از اينكه خداوند

اجازه نخواهد داد ، هيچ چيزي اتفاق افتد در زندگي مان مگر اينكه او هدف خوبي در آن قرار داده باشد

در سن 15 سالگي زندگيم را كاملاً وقف كليسا كردم بعد از اين كه در انجيل خواندم عيسي فرمود:

دليل آنكه فرد نابينايي به دنيا مي آيد آن است كه " خداوند از طريق آنها قدرتش را اشكار مي كند "

من به راستي اعتقاد دارم خداوند به من سلامتي خواهدبخشيد ، چه بسا كه من بتوانم گواه عظيم

او باشم از قدرت بهت انگيز او .

بعد ها بنابر درايتم متوجه شدم كه اگر ما براي خواسته اي به درگاه خداوند دعا كنيم، اگر او بخواهد

اجابت خواهد شد . و اگر او نخواهد كه اجابت شود ، مطمئناً امر بهتري در آن بوده است .مي دانم

شگرفي خدا در اين است كه مرا به كار گيرد فقط در ايت هيأت و نه در شكل ديگر .

در حال حاضر 21 ساله هستم. كارشناس بازرگاني در رشته حسابداري و برنامه ريزي امور مالي .يك

سخنور قابل هستم و اميد آن دارم كه به خارج بروم و داستانم را براي ديگران تعريف كنم . مباحثم را

به سمت تشويق دانش آموزان و جوانان امروزي سوق  دهم .همچنين در گروه هاي جمعي سخنراني

مي كنم . من شرح حال مصيبت هاي عيسي هستم براي جوانان . و خودم را براي مشيت الهي و آنچه كه

او مي خواهد و آنچه كه به او منجر مي شود قرار داده ام .

رؤيا ها و اهدافي كه در سر دارم را دنبال مي كنم . مي خواهم بهترين گواه عشق و اميد خداوند باشم.

ويك سخنور الهام بخش در خدمت مسيحيان و غير مسيحيان .

در صدد هستم كه در سن 25 سالگي به استقلال مالي برسم و با سرمايه گذاري هاي جدي به توليد

ماشيني بپردازم كه بتوانم با آن رانندگي كنم . نوشتن چندين كتاب پر فروش از ديگر رؤيا هاي من است و

اميدوارم در پايان امسال اولين نوشته ام را با عنوان " بدون دست ، بدون پا، بدون دلهره "

به اتمام برسانم .

 

 منبع : ارسالی دوستان از گروه ایران ریکی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:8  توسط پرستو  | 

روز قيامت بود.
همه فرشتگان در بارگاه خداى بزرگ حاضر شده بودند. روزى پرابهت. صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر كس به پيش مى‏آيد و در حضور عدل الهى، ارزش و قدر خود را مى‏نماياند... و به فراخور شأن و ارزش خود در جايى نزديك يا دور مستقر مى‏شد... همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسان‏ها و عقول مجرده به پيش مى‏آمدند و ارزش خويش را عرضه مى‏كردند.
مورچه آمد از پشتكار خود گفت و در جايى نشست. پرنده آمد، از زيبايى خود گفت از نغمه‏هاى دلنشين خود سرود و در جايى مستقر شد. سگ آمد از وفاى خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت. غزال آمد از زيبايى چشم و پوست خود گفت. خروس آمد از زيبايى تاج و يال و كوپال خود گفت. طاووس آمد از زيبايى پرهاى خود گفت. شير آمد از قدرت و سرپنجه خود گفت... هر كس در شأن خود گفت و در هر مكانى مستقر شد.
گل آمد از زيبايى و بوى مست‏كننده خود شمه‏اى گفت.
درخت آمد و از سايه خود و ميوه‏هاى خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشريّت گفت... هر كس شأن خود بگفت و در جاى خود نشست. انسان‏ها آمدند، آدم آمد، حوّا آمد و از گذشته‏هاى دور و دراز قصه‏ها گفتند. لذت اوليه را برشمردند و به خطاى اوليه اعتراف كردند، خداى را سجده نمودند و در جاى خود قرار گرفتند. آدم‏هاى ديگر آمدند، نوح آمد از داستان عجيب خود گفت، از ايمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاريخ افسانه‏اى خود گفت. ابراهيم آمد، از يادگارهاى دوره خود سخن گفت، چگونه به بتكده شد و بت‏ها را شكست، چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و چطور آتش بر او گلستان شد. موسى آمد، داستان هجرت و فرار خود را نقل كرد، و از بى‏وفايى قوم خود و رنج‏ها و دردهاى خود سخن راند. عيسى مسيح آمد، از عشق و محبت سخن گفت، از قربان‏شدن خويش ياد كرد. محمد - صلى‏اللَّه عليه وآله وسلّم - آمد، از رسالت بزرگ خود براى بشريت سخن راند، على - عليه‏السلام - آمد، همه آمدند و گفتند و در جاى خود نشستند.
فرشتگان آمدند، هر يك از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جاى خود نشستند. چه دنيايى بود و چه غوغايى، چه هيجانى، چه نظمى، چه وسعتى و چه قانونى.
آن‏گاه عقل آمد، از درخشش آن چشم‏ها خيره شد، از ابهت آن مغزها به‏خضوع درآمدند. پديده عقل، تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتياجات بشرى و دانش و غيره او را سجده كردند، عقل همچون خورشيد تابان، در وسط عالم بر كرسى اعلايى فرو نشست.
مدتى گذشت، سكوت بر همه جا مستولى شد، نسيم ملايمى از رايحه بهشتى وزيدن گرفت، ترانه‏اى دلنشين فضا را پر كرد و همه موجودات به زبان خود خداى را تسبيح كردند.
باز هم مدتى گذشت، ندايى از جانب خداى، عالى‏ترين پديده خلقت را بشارت داد، همه ساكت شدند، ولوله افتاد، نورى از جانب خداى تجلى كرد و دل همچون فرستاده خاص خداى بر زمين نازل شد. همه او را سجده كردند جز عقل كه ادّعاى برترى نمود!
عقل از برترى خود سخن گفت. روزگارى را برشمرد كه انسان‏ها چون حيوانات در جنگل‏ها، كوه‏ها و غارها زندگى مى‏كردند و او آتش را به بشر ياد داد. چرخ را براى نقل اشياى سنگين دراختيار بشر گذاشت، آهن را كشف كرد، وسايل زندگى را مهيا نمود، آسمان‏ها را تسخير كرد تا به اعماق درياها فرو رفت. از گذشته‏هاى دور خبر داد و آينده‏هاى مبهم را پيش‏بينى كرد و خلاصه انسان را بر طبيعت برترى بخشيد. عقل گفت كه ميليون‏ها پديده و اثر از خود به‏جاى گذاشته است و در اين مورد چه كسى مى‏تواند با او برابرى كند؟
يك‏باره رعد و برق شد، زمين و آسمان به لرزه درآمدند، ندايى از جانب خداى نازل شد و به عقل نهيب زد كه ساكت شو و گفت كه تمام خلقت را فقط به‏خاطر او خلق كردم. اگر دل را از جهان بگيرم، زندگى و حيات خاموش مى‏شود، اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرات وجود متلاشى مى‏گردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زيبايى را حس مى‏كرد؟ چگونه عظمت آسمان‏ها را درك مى‏نمود؟
چگونه راز و نياز ستارگان را در دل شب مى‏شنيد؟ چگونه به وراى خلقت پى مى‏برد و خالق كل را درمى‏يافت؟
همه در جاى خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر كرسى خود نشست و دل چون چترى از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، به‏نام اولين تجلى خداى بزرگ قرار گرفت.
از آن پس، دل فقط مأمن خداى بزرگ شد و عشق يعنى پديده آن، هدف حيات گرديد. دل، تنها نردبانى است كه آدمى را به آسمان‏ها مى‏رساند و تنها وسيله‏ايست كه خدا را درمى‏يابد. ستاره افتخارى است كه بر فرق خلقت مى‏درخشد.
خورشيد تابانى است كه ظلمت‏كده جهان را روشن مى‏كند و آدمى را به خدا مى‏رساند. دل، روح و عصاره حيات است كه بدون آن زندگى مفهوم ندارد. عشق، غايت آرزوى انسان است. بقيه زندگى فقط محملى براى تجلى عشق است.


منبع: کتاب خدا بود و دگر هیچ نبود

شهيد دكتر مصطفي چمران

 

 

 

__

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:15  توسط پرستو  | 

خدا بود و دگر هیچ نبود , خلقت هنوز قبای هستی در عالم نیاراسته بود ,  ظلمت بود , جهل بود , عدم بود , سرد و وحشتناک و در دایره امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت , خدا کلمه بود , کلمه ای که هنوز القاء نشده بود. خدا خالق بود , خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود , خدا رحمان و رحیم بود و لی هنوز ابر رحمتش نباریده بود , خدا زیبا بود , ولی هنوز زیباییش تجلی نکرده بود , خدا عادل بود ولی عدلش هنوز بروز ننموده  بود , خدا قادر و توانا بود ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود. در عدم چگونه کمال و جمال و جلال خود را بنمایاند ؟ در سکوت چگونه کلمه زائیده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند ؟ عدم بود , ظلمت بود , سکوت و جمود و وحشت بود .

 

اراده خدا تجلی کرد کوه ها , دریاها , آسمانها و کهکشانها را آفرید , چه انفجار ها , چه طوفانها ! چه سیلابها ! چه غوغا ها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگی با شور و هیجان زائد الوصفش به هر سو می تاخت . درخت ها حیوانها و پرنده ها به حرکت در آمدند . جلال بر عالم و جود خیمه زد و جمال صورت زیبایش را نمایان ساخت , و کمال اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت . حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز در آمدند . و وجود نغمه شادی آغاز کرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند . آن گاه خدا , انسان را از " گل تیره ریخته شده "   آفرید و او را بر صورت خویش ساخت و روح خود را بر او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت .

 

 

انسان غریب و نا آشنا , از این همه رنگها , شکلها , حرکت ها و غوغاها وحشت کرد , و از هر گوشه به گوشه ای دیگر می گریخت  و پناهگاهی می جست که در آن با یکی از مخلوقات هم رنگ شود و در سایه جمع استقرار بیابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به در آید.

 

به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد , همه با سردی از او گذشتند و در جواب الحاح پر شورش سکوت کردند. این انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نا امیدانه می گفت : مرا ببین , یک لجن خاکی می خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آن گاه با عتاب به خود می گفت : چطور می خواهی استحقاق همنشینی فرشتگان را داشته باشی ؟ و سر شکسته و خجل گریخته در گوشه ای پنهان شد, تا کم کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت , بیرون آید و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه کند.

 

پرنده ای یافت در  پرواز , که بالهای بلندش را باز می کرد و به آرامی در آسمانها سیر می نمود , خوشش آمد و از اینکه پرنده توانسته خود را از قید زمین خاکی آزاد کند شیفته شد , اظهار محبت کرد و تقاضای دوستی نمود و گفت : آیا استحقاق دارم که هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت و او افسرده و سر افکنده با خود گفت : مرا ببین که از لجن خاکی ساخته شده ام  ولی می خواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم ! چه آرزوی خامی ! چه انتظار بی جایی ! به حیوانات نزدیک شد , هر یک بلا جواب از او گذشتند و اعتنایی نکردند , خود را به ابر عرضه کرد و خوش داشت همراه تکه های ابر بر فراز آسمانها پرواز کند , اما ابر نیز جوابی نداد و به آرامی گذشت . به دریا نزدیک شد و طلب دوستی کرد اما دریا با سکوت خود طلب او را بلا جواب گذاشت , او دست به دامن موج شد و گفت:  آیا استحقاق دارم که همراه تو بر سینه در یا بلغزم , از شادی بجوشم و از غضب بخروشم.و بر چهره تخته سنگهای مغرور سیلی بزنم و بعد تا به ابدیت خدا پیش روم و در بی نهایت محو گردم؟  ....

اما موج بی اعتنا از او گذشت و جوابی نداد . انسان دلشکسته و ناراحت روی از دریا گردانید و به سوی کوه رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضای دوستی کرد . کوه جبروت کبریایی خود را نشکست و غرور و جلالش اجازه نداد که به او نگاهی کند . انسان دلشکسته و نا امید سر به آسمان بلند کرد .از وسعت بی پایانش خوشحال شد. و با الحاح طلب دوستی کرد .اما سکوت اسرار آمیز آسمان به او فهماند .که تو لجن خاکی استحقاق هم نشینی مرا نداری. به ستارگان رجوع کرد , ولی هر یک بی اعتنا گذشتند و جوابی ندادند . انسان به صحرا های دور رفت و خواست در کویری تنها زندگی کند و تنهایی خود را با تنهایی کویر هماهنگ نماید و از تنهایی مطلق به در آید ولی کویر نیز با سکوت سرد و سوزان خود,  انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقی  گذاشت .

 

انسان , خسته , روح مرده , پژمرده , دل شکسته , وحشت زده و مایوس , تنها سر به گریبان تفکر فرو برد و احساس کرد استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی  را ندارد . او از لجن است , لجن متعفن , از پست ترین مواد و هیچ کس او زا به دوستی نمی پذیرد. آن گاه صبرش به پایان رسید . ضجه کرد , اشک فرو ریخت , و از ته دل فریاد زد , کیست که این لجن متعفن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستی کسی را ندارم . من پستم , نا چیزم , من بد بختم , من گناهکارم , رو سیاهم  من از همه جا رانده شده ام , من پناهگاهی ندارم , کیست گه دست مرا بگیرد؟  کیست که ناله های مرا جواب دهد؟ کیست که بد بختی مرا ملاحظه کند. کیست که مرا از تنهایی به در آورد ؟ کیست که به استغاثه من لبیک بگوید ؟

 

ناگهان طوفانی به پاشد , زمین به لرزه در آمد , آسمان غریدن گرفت , برق همچون تازیانه های آتشین بر گرده آسمان کوفته می شد. گویی که انفجاری در قلب عالم به وقوع پیوسته است , صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد .که از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید:

ای انسان , تو محبوب منی , دنیا را به خاطر تو خلق کرده ام , و تو را بر صورت خود آفریدم .و از روح خود در تو دمیده ام و اگر کسی به ندای تو لبیک نمی گوید به خاطر آنست که هم طراز تو نیست و جرات برابری و هم نشینی با تو را ندارد . , حتی جبرئیل بزرگترین فرشتگان قادر نیست که هم طراز تو شود زیرا بالش می سوزد و از طیران به معراج باز می ماند . , ای انسان تنها تویی که زیبایی را درک می کنی . جمال و جلال و کمال تو را جذب می کند . تنها تویی که خدای را با عشق _ نه با جبر _ پرستش می کنی . تنها تویی که در تنهایی نماینده خدا شده ای .ای انسان تنها تویی که قدرت و خلاقیت خدا را درک می کنی . تنها تویی که غرور می ورزی و عصیان می کنی . و لجوجانه می جنگی . و شکسته می شو.ی و رام می گردی . و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری درک می کنی. تنها تویی که فاصله بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی ! تنها تویی که با کمک بالهای روح به معراج می روی , تنها تویی که زیبایی غروب تو را مست می کند و از شوق می سوزی و اشک می ریزی .

 

ای انسان خلقت در تو به کمال رسید , و کلمه در تو تجسد یافت و زیبایی با دیدگان زیبا بین تو ظهور کرد . و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت و خدایی خود را در صورت تو تجلی کرد.

ای انسان تو مرا دوست می داری ومن نیز تو را دوست می دارم تو از منی و به سمت من باز می گردی

 

منیع : کتاب خدا بود و دگر هیچ نبود

شهید دکتر مصطفی چمران

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:45  توسط پرستو  | 

  

 مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را در آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد.

 کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟

زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد.

کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند*******حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:45  توسط پرستو  | 

 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

 

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

 

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد  گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزیكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

 

لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.

« پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»

 

منبع : اینترنت
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:32  توسط پرستو  | 

در قصه اي قديمي حكايت مي كنند

 

كه وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور مردم گناهان بسياري مي كردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقرر كند تنبيهي سخت تر از عطش، سيل ، زلزله و بيماري ، تنبيهي كه نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بي آنكه ببينيدش يا بر آن واقف شويد، پس خداوند كلام دوستت دارم را از ذهن ها و قلب هاي مردم پاك كرد چنين كه از روز ازل نه آن كلام شنيده و نه گفته و نه احساس كرده باشند، ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود در گذر بود، اما كم كم بلا رخ داد . زماني كه مادري مي خواست عشقي بي غل و غش تقديم فرزندش كند، هنگامي كه دو دلداده مي خواستند كلام آخر را بگويند و خود را يكباره به ديگري واگذارند، آنگاه كه انسانها، دو دوست ، دو برادر ، دو همسايه، در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي كردند و مي خواستند آن را نثار ديگري كنند.

زبان ها بسته بود و چشمها منتظر و آن كلامي كه پاسخگوي همه اين نيازها بود از دهان كسي بيرون نمي آمد و تشنگي سيراب نمي شد، كم كم سينه ها سرد شد، روابط گسسته و ملال و بي تفاوتي جايگزين گرديد ديگر كسي حرفي براي گفتن نداشت، آدمها در خود فرسودند و در تنهايي از خود پرسيدند كه چه شد كه ما به اينجا رسيديم؟؟؟؟ كدام نعمت از ميان ما رخت بست؟؟؟ اندوه امانشان را بريد و خداوند دلش بر اين قوم كه مفلوك تر از همه اقوام جهان شده بودند سوخت و كلمات دوستت دارم را به ذهن و قلب آنها بازگرداند

"خدا را صد هزار مرتبه شكر كه من مي توانم بگويم “دوستت دارم "

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 16:15  توسط پرستو  | 

يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه  زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من  جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."

زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،

زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:

 " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به  من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به  من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

 اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به

اون پول و يادداشت  زن فکر می کرد.

 وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

 " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

                                                   

********

 

                بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهيم.

 

                                     (جلوگيري  ازختم آن، پيشكش)!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 17:28  توسط پرستو  |