كرم شبتاب نگاهي به پروانهيي كه در نزديكياش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: "آه، تو چهقدر زيبا هستي!"
بعد لحظهيي سكوت كرد و پرسيد: "ميشود تو را دوست داشته باشم؟"
پروانه يكهيي خورد. پرسش كرم شبتاب را به رايانهي مغزش برد. دادهها و معادلات قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شبتاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه فايدهيي دارد؟"
كرم شبتاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت ميتوانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژيام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شبتابي نتابيده باشد."
پروانه لحظهيي ساكت شد. پاسخ كرم شبتاب را به رايانه مغزش داد. دادهها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شبتاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايدهيي براي من دارد؟"
كرم شبتاب بدون درنگ پاسخ داد:
"وقتي كه من آنقدر درخشان بتابم كرم شبتابهاي زيادي توجهشان جلب ميشود، ميآيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آنچنان شوري زيبايي تو را براي آنها توصيف خواهم كرد كه عاشقات بشوند و درخشانتر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شبتاب درخشان كه عاشق زيبايي تو هستند!"
پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شبتاب را به رايانهي مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شبتاب خنديد و گفت: "دوستام داشته باش.
با تشکر از خانم مشیریان برای ارسال این متن قشنگ